امام باقر عليه‏السلام فرمودند : زكاة علم اين است كه آن را به بندگان خدا بياموزى.
چهارشنبه ١٧ شهريور ١٣٨٩
منو اصلی
آمار بازدید
 بازدید امروز : 663
 کل بازدید : 207451
ساعت
خاطرات سعداله خان درويش

 

خاطرات سعداله‌خان

 

 اينجا برلن ...، اينجا برلن ...، من شاهرخ ...

اين جملات را در سن حدود سه سالگي، 1315، در يک زمستان که سرم از زير پوستين سعداله‌خان بيرون بود و در جلوي يک راديو صباي آلماني که شبيه يک قفسه بزرگ چوبي بود، در بالاخانه منزلي در کوچه باغ بزرگ خيابان عين‌الدوله که سعداله‌خان پس از سالها عزلت بعد از شکست انقلاب جنگل و اشتغال به کار فلاحت در پوئينک ورامين از خانم فخرالدوله خريداري کرده بود، مي‌شنيدم.

سالها در اين منزل پاي سفره عادت کرده بودم به گوش کردن به سعداله‌خان پدرم از داستانهاي جنگل و آشنا شدن به وقايع خوب و بد آن.

سعداله‌خان در تمام دوران عمر خود وابستگي به انقلاب جنگل و مسائل آن را با خود همراه داشت. من در طفوليت تصوير داستانهاي قهرماني از آن داشتم و سپس آگاهي به يک واقعه تاريخي پاک و پر از ايمان و عشق به وطن که به شکست در برابر دشمنان اين سرزمين منتهي شد، آگاه شدم و غرور فرزند سعداله‌خان بودن و احساس حقارت کردن در برابر او را همواره همراه دارم.

پس از فوت مادرم در آذر ماه 1347 که سعداله‌خان هميشه اين همسر خود را نزديکترين دوست و همراه تمام زندگي پرتلاطم خود مي‌دانست، خلأ بزرگي در زندگي سعداله‌خان احساس مي‌شد.

در فروردين 1348 از سعداله‌خان که 81 سال داشت خواهش کردم همراه من که به يک سفر کاري به اروپا مي‌رفتم بيايند و قول دادم که ايشان را به لُزان سوئيس که محل تحصيل جواني او بود ببرم.

بالأخره حاضر شد با من به اين سفر بيايد. از ايتاليا به آلمان و سپس به سوئيس ترجيح دادم سعداله‌خان را با اتومبيل به مسافرت ببرم تا زمان بيشتري براي صحبت با او داشته باشم. محلهايي که خاطرات و فعاليتهاي زمان جواني را تازه مي‌کرد براي او بسيار جالب بود در اين سفر جرئت کردم از او خواهش کنم که خاطرات خود را روي کاغذ بياورد و بالأخره موافقت سعداله‌خان را گرفتم.

پس از مراجعت از سفر استدعا کردم که مدتي در منزل من باشد و در خانه خودش نماند به بهانه نوشتن خاطرات. سعداله‌خان پذيرفتند و تمام خاطرات را در منزل من مي‌نوشتند و پس از اتمام، استدعا کردم خودشان يک بار ديگر تمام يادداشتها را بخوانند و اگر تصحيح و تکميل لازم باشد انجام دهند، ابتدا با تغيّر جواب ندادند! و بلافاصله با لبخند قبول نمودند. سعداله‌خان در سن 83 سالگي - 1350 - اين خاطرات را تمام کردند. و به دست من سپردند. پس از اتمام خاطرات با اصرار به منزل خود در خيابان عين الدوله رفتند.

سعداله‌خان در سال 1362 پس از دوران کوتاه يکماهة کسالت که همواره تا لحظه آخر آگاه و حاضرالذهن بودند اين دنيا را ترک کردند. در شب فوت ساعت 9 شب از ايشان مطابق معمول با جمله هو حق مددي ...، خداحافظي و با بوسيدن روي يکديگر و به اميد ديدار در روز بعد روانه منزل خود شدم. وقتي به منزل خود رسيدم تلفن کردند که سعداله‌خان اين دنيا را ترک کردند.

مرحوم دختر عموي من، فرزند فضل اله‌خان برادر کوچک سعداله‌خان که در جنگل نيز مدتي نزد سعداله‌خان بودند و در خاطرات خود به ايشان اشاره کرده‌اند، به مناسبت روز يادبود سعداله‌خان اين شعر را سرودند و آن را به من دادند.

1360/12/2

آمـد صـداي هـلـهـلـه از مــوج آســمـان

روحـي عـظيم مي‌رسـد اينک به کهکشان

افـتاده اسـت هـمهمه در سـاکنين عــرش

بـرخـاسته است نـغـمه احـسنت قـدسـيان

مردي وزيـن نـشسته سـبکـبال بر سـمند

رخـشي سـپيد مي‌بردش سـوي عـرشيان

مـهمان تـازه وارد مـا مـرد جـنـگل اسـت

امـشب بـه نزد حضرت حـق گشته مي‌همان

مـوال عـلي به کـوچک جـنگل بخفيه گفت

سـعـداله اسـت آمــده در جـمـع دوسـتان

مـرد خـدا و مـؤمـن بر حـق و پـاک ديـن

درويــش بـاصـفا و صـميمـي و بـي نـشان

جـنگاوري که حب وطن داشت بي‌دريغ

فـــرمـــانـــده ســپــاه يــلان و دلاوران

بـس روزها که در پـي هـر خصم در کمين

مـن سـالـها ز کـژي دوران چـنـان کــمان

در پـيش رو هـميشه بـگفتي ز نـيک و بـد

هـرگـز ز پـشـت سـر نزدي بر کسي سنان

يـک عـمر بـوده عـاشق ايران و گاه سوخت

درد وطـن کـشـيــده و نـيــاورد بـر زبـان

پـيري سـليم و گـمشده در آرزوي خـويش

بـا سـينه پـر ز رنـج زمـان را در اين جهان

حـشـمـت اگـر تـو راه نـيـاکـان نـيافـتـي

در گوشـه‌اي بـمير و از اين در سخن مران

در خاتمه تمام کوشش من در جمع آوري يادداشتهاي سعداله‌خان و تنظيم اسناد اصلي مربوط به انقلاب جنگل اين بود که صادقانه بدون دخل و تصرف به صورت يک خاطره که به زبان تکلم و نه ادبي به دست من سپرده شده، حفظ شود. سعداله‌خان تمرکز زيادي در محتواي تاريخي اين خاطرات داشت و اصلاً توجه به نگارش ادبي نمي‌کرد. به حق بعضي از نامه‌هاي خصوصي او آنقدر زيبا و پر از لطافت بود و اين را از پدر خود ميرزا سليمان‌خان منشي باشي که منشي اختصاصي محمد وليخان سپهسالار تنكابني بود و انشاء فارسي منحصر به فردي داشت که نامه هاي خصوصي ايشان و جوابهاي شخصيتهاي دوران حاکي از لطافت نگارش فارسي او بود و سعداله‌خان نيز به حق از پدرش ارث برده بود. من معتقدم که سعداله‌خان در خاطرات جنگل خود آنقدر محو در محتواي آن بود که جز به زبان حرف زدن معمولي براي روشن کردن جان کالم راه ديگري انتخاب نکرد.

من هم به خود اجازه ندادم که در اين انتخاب روشن نويسي و ساده نويسي که مانند تکلم روشن و بي پرواي او است دست ببرم. در ويرايش نيز اين استدعا را از ويرايشگران دارم.

اين جمع اسناد و يادداشتهاي خاطرات سعداله‌خان را با شناخت از نيت ايشان به همسر او، مادرم فاطمه درويش تقديم مي‌کنم.

جهانگير درويش

 

 

 

 

 

 

 

 

به نام پاك ايزد دادگر كه گيتي را به فروغ دانش روشني داد و مردم را از ديگر جانوران به زيور خرد برتري بخشيد، تا در پرتو اين چراغ آسماني بد از نيك بشناخته و با ديدة دانايي روشن از تاريك تميز دهد و از خداي بهترين درود به آن پيامبر اسالم و خاندان و ياران او باد كه بخردان كرده آدميان را راه نيكبختي دو جهان بنمود و روزگار زندگاني گذرنده را كشتزار جهان پاينده فرمود.

آييني خجسته از پروردگار به ما آورد كه اگر تار و پود آن به درستي بشناسيم و به راستي از آن روي رفتار كنيم نزد خدا رستگار و از خوشيهاي گيتي برخورداريم. اينك روش و كوششي كه در مرز و بوم بيگانگان مايه هرگونه خرمي و فرخندگي است از پيكرة اين آيين بهره برده‌اند و گواهي راستگو است و ما گنهكاران از اسلام به نام از فرمان خداي به نافرجام پرداخته و خويشتن را به ناداني از خوشنودي او باز و به زيانكاري انباز داشته‌‌ايم.

من بنده كه يكي از ايرانيان و از دوده پارسم به فره ايزدي و به نيروي شناسايي نامه‌هاي باستان و داستان گذشتگان و آزمايش كار گيتي و ديدار هر كشور و سنجيدن هر آييني، بزرگي و برتري كيش محمد (ص) را شناخته و به جان و دل گرويده‌ام و در اين زمينه كوششهاي نستوه دارم نه افسانها هر چه پيش رفتم بيش ديدم مهر تابندة اسلام را فروزنده‌تر و چشمه دانش احمدي را فزاينده‌تر.

سالروز تولدم در بهار 1268 شمسي در قريه كدير يكي از ييلاقات كجور بود. در اتاقي به نام تالار كه از حيث چوبكاري، منقوش سقف، منحصر به فرد است و از خانه‌هاي پدري ما كه هنوز موجود است و در محلي است بسيار خوش آب و هوا، مابين دره وسيعي كه يك طرف آن كوه مرتفعي است. آب و هواي لطيف آن سبب شد كه ناصرالدين شاه براي گذراندن يك تابستان سواره به كدير آمد. - آب و هواي آن طوري است كه در تابستان صبح و شب بايد بخاري را با هيزم آتش كرد -.

در آن موقع من چهار ساله بودم. خوب به ياد دارم جدم حاج فرج‌اله كه مهماندار بودند چادرهايي كه از طرف ناصرالدين شاه فرستاده بودند در محلي بالاي قريه كه چمنزار بسيار باصفايي بود زدند و آب گوارايي هم در آن چمنزار بود. چندين قاطر با كجاوه و در هر كجاوه يك زن سوار بود، همه اينها اندرون ناصرالدين شاه بودند و آنها را به آن چادرها فرستادند. از طرف كوهي كه ناصرالدين شاه مي‌آمد تمام زنها و بچه‌هاي كدير در بدنه مقابل براي تماشاي ناصرالدين شاه جمع شده بودند.

 ناصرالدين شاه به محض اينكه بالاي كوه مقابل نمايان شد با دوربين زنهاي طرف مقابل را نظاره مي‌كرد. عده سواري با او بودند كه تمام سوارها را گذاشتند و به تنهايي سواره پايين آمدند. در اول آبادي مرحوم حاج فرج‌اله براي پذيرايي حاضر بودند. ناصرالدين شاه كه رسيد از ايشان خواستند كه يك نفر بلد او را به طرف زنها ببرد. حاجي فرج‌اله ميرزا ابوالحسن‌خان پسر خود را - كه عمويم بود - براي راهنمايي فرستاد. ناصرالدين شاه اسب مشكي ]داشت كه[ با دهنه طلا خيلي نمايان بود. ما بچه‌ها خيلي زياد بوديم. به محض ديدن ناصرالدين شاه شروع به قيل و قال كرديم.

 ناصرالدين شاه براي اينكه از شر بچه‌ها راحت شود و بتواند به راحتي زنها را ببيند، چند قدمي از زنها دور شد و چند مشت شاهي سفيد در مي‌ان ما پاشيد. عموم بچه‌ها براي جمعآوري شاهي سفيد رفتيم. او مابين زنها رفت. همه زنها رو گرفته بودند. خطاب به زنها: «قبله عالم است، رويهاي خود را باز كنيد». به ناچار روي خود را باز كردند. در مي‌ان زنها دختري بود فوق‌العاده وجيه به نام سليمه. سؤال كرد اين دختر كيست؟ گفتند دختر حاج فرج‌اله است. گفت خواجه را مي‌‌فرستم او را عقد كند و بياورد. بعداً به مقر چادرها رفت. حاج فرج‌اله مراتب را فهميد. فوراً نصرالسلطنه را كه خود از ملتزمين ركاب ناصرالدين شاه بود و حاكم مطلق تنكابن و كجور و كلارستاق احضار كرد و چاره خواست. نصرالسلطنه گفت بگوييد دختر لال شود، ابداً حرفي نزند. طولي نكشيد كه خواجه آمد. هر قدر با دختر صحبت كرد، ابداً جوابي نداد. از اطرافيان پرسيد چرا جواب نمي‌دهد؟ گفتند لال است و به همين مناسبت از او صرف‌نظر شد.

ميرزا علي‌اصغر‌خان اتابك در منزل حاج فرج‌اله در اتاقي به نام سردري منزل داشت و مهمان بود. منزل ما دو اتاق فاصله بود. چون مرحوم حاج فرج‌اله جدم به من خيلي علاقه داشت، روزي با لباس تميز مرا پيش اتابك برد. نوازش به من كرد و چندين اشرفي به من داد.

اتابك وقت رفتن به طهران به مرحوم حاجي فرج‌اله گفتند هر وقت به طهران آمدي بيا مرا ببين. اتفاقاً بعد از يك سال به طهران آمد. براي ديدن سپهسالار كه در زرگنده بود رفت و هميشه نائب‌الحكومه كجور از طرف سپهسالار بود. موقع رفتن كه بود روزي به ياد آورد كه اتابك گفته بود بيا مرا ببين. براي ديدن اتابك رفته بود. بدبختانه ساعدالدوله پدر سپهسالار در منزل اتابك بود. او را در آنجا مي‌بيند. حاج فرج‌اله كه براي خداحافظي به زرگنده رفته بود، همان شب به دستور ساعدالدوله قهوه به او دادند. حالش بسيار بد شد. مرحوم پدرم فوراً درشكه گرفت. او را به منزل عيالش كه مرحوم سكينه مادر مهرماه خانم بود و مهرماه عمه‌ام بود بردند. منزل ما در جاي ديگر بود. شبانه اطلاع دادند كه به ديدنش برويم.

 مرحوم والده‌ام با من و فضل‌اله برادرم كه خيلي كوچك بود، براي ديدن جدم رفتيم. وقتي كه وارد شديم، زبانش بند آمده بود. نميتوانست حرف بزند. ولي اشك زيادي از چشمانش جاري شد و در نصف شب تمام كرد. ما به منزل برگشتيم. صبح زود كه رفتيم، او را در همان حياط غسل دادند و نعشش را به حضرت معصومه بردند و در ايوان جلوي حضرت معصومه (ع) دفن كردند.

موقعي كه در كدير بوديم و هنوز به طهران نرفته بوديم، در سن چهار سال و نيم به مكتبخانه كه معلم آن مرحوم غلامرضا بود، مي‌‌رفتم و الفبا مي‌خواندم و تمام بچه‌هاي كدير به آن مكتبخانه مي‌آمدند. رسم بر اين بود هر شاگردي كه به مكتبخانه مي‌رفت بايد يك چوب هيزم صبح و يك چوب بعدازظهر براي معلم ببرد. چون هواي كدير به طوري سرد بود كه در تابستان بايد صبح زود و شب آتش به پا داشت و معلم چون وسيله هيزم آوردن نداشت بايد شاگردها وسيله سوخت او را فراهم كنند و هر روز پنجشنبه بايد به نام پنجشنبه سيورسات معلم را از قبيل برنج و روغن و حبوبات و غيره هر شاگرد بايد يكي از سيورسات را ببرد. اين بسته بود به وضع خانوادگي شاگرد. چون بودند از بچه‌هاي مكتب‌خانه كه خانواده‌شان بضاعتي نداشت. مثلاً پياز مي‌آوردند. اين آوردن پنجشنبه سيورسات حتمي و اجباري بود.

 بعد از يك سال ملا غلامرضا به واسطه كبر سن به رحمت ايزدي پيوست و مكتب‌خانه‌اش تعطيل شد. در كدير مال شريف هم بود كه او هم پيرمردي بود و مكتبخانه را او داير كرد. همه شاگردهاي كدير به آن مكتبخانه مي‌رفتيم. ]در[ آن مكتب‌خانه هم به همان ترتيب از بردن هيزم و پنجشنبه سيورسات معمول بوده است. او هم بعد از يك سال به واسطه كبر سن مكتب‌خانه را تعطيل كرد. چندي به مكتب‌خانه نمي‌رفتم. طولي نكشيد كه يك نفر به نام شيخ حسين ميخسازي - ميخساز يكي از ولايات ييلاقي كجور است - با عيال خود به كدير آمد و مكتب‌خانه داير كرد. چند ماهي بيشتر نماند چون عيالش مزاحمش شده بود به ناچار كدير را ترك كرد.

چون معلمي در كدير نبود و مرحومه والده‌ام علاقه زيادي به تحصيلم داشتند، از قريه مي‌منت كه از دهات ييلاقي كجور بود و مرحوم والده‌ام ييلاقشان مي‌منت بود، معلمي به نام ملايعقوب از آنجا آوردند و در يكي از اتاقهاي منزلمان به نام قهوه اتاق - كه هنوز موجود است و متعلق به ما برادرها است - و تمام بچه‌هاي كدير به آنجا مي‌آمدند. شام و نهار را در آن اتاق مي‌خوردند. من هم شام و نهار را با معلم مي‌خوردم. اتفاقاً شبي در موقع شام خوردن قاشق از دستم افتاد توي ]:مجمعه[ - عباس نام مستخدم بود و شام و نهار را از آشپزخانه مي‌آورد - پس از اتمام شام به عباس گفت چوب و فلك را بياورد. به جرم اينكه قاشق از دستم افتاده بعد از شام پاهايم را به فلك بست. هر قدر التماس و تضرع كردم به جايي نرسيد. چوب مفصلي به من زد. مثل اينكه گناه كبيره كرده بودم.

 مادرم از رفتار معلم در تعصب كتك زدن ناراحت شد و ديگر شام و نهار را با معلم نمي‌خوردم. بعد از يكي دو ماه به‌ نام سركشي عيال و اطفالش به ميمنت رفت. چون تنها چيزي را خيلي اهتمام داشت و آن كتك زدن همه بچه‌ها بود.

بعد از رفتن او به ميمنت همه بچه‌ها قرآن به سر كرديم ديگر برنگردد. اتفاقاً برنگشت. چون در كدير ديگر مكتب‌خانه نبود و مرحوم والده اهتمام زيادي به درس خواندنم داشت. در سياه رود - كه محل قشلاقي مرحوم والده‌ام بود و مرحوم ميرزا ابراهيم دايي‌ام در آنجا منزل داشت و مكتب‌خانه دايمي داشت - مرا به منزل داييام فرستاد تا در آن مكتب‌خانه درس بخوانم. در آن مكتب‌خانه فارسي مي‌خواندم و معلم هم با سواد بود.

خاطره ]اي[ كه از آن مكتب‌خانه دارم، روزي زن دايي‌ام تب كرده بود از من خواست كه از معلم دعايي بگيرم كه تب او قطع شود. من از بچگي اعتقادي به اين حرفها نداشتم كه دعاي معلم ممكن است تب را قطع كند بدون خوردن دوا، با اين حال او عقيده كامل داشت كه دعاي معلم تب را قطع خواهد كرد. خودم روي سه ورقه كاغذ نوشتم - بنا اين بود كه يكي را بسوزانند و بخورند يكي را با آب بشويند و بخورند و ديگر را جلد گرفته به بازو ببندند - روي هر سه ورق نوشتم اميدوارم به محض اينكه اين اعمال را انجام دادي مرگت حتمي باشد. چون سواد نداشت هر سه اين اعمال را انجام داد چون عقيده داشت كه دعاي معلم حتماً تب او را قطع خواهد كرد اتفاقاً تب او هم قطع شد.

نصرالسلطنه كه بعداً سردار معظم ]و[ بالأخره سپهسالار شد در طهران بود چون مرحوم پدرم منشي باشي ايشان بود و در طهران بود. مرحوم والده و من و فضل‌اله را به طهران خواست. به اتفاق ميرزا ابراهيم دايي‌ام به طهران رفتيم. من در آن موقع هفت ساله بودم. مرحوم پدرم خانه ]اي[ در محله عربها - كه در پشت ميدان سپه فعلي و در آن زمان به نام ميدان توپخانه بود - كرايه كرد. توپخانه به اين مناسبت بود كه ديواري داشت رو به جنوب و دكانهايي داشت با درب محكم و در هر يك از آنها توپ بود. به اين مناسبت توپخانه مي‌گفتند. ميدان توپخانه چهار طرفش دروازه بود. يك دروازه به طرف خيابان سپه و يك دروازه طرف چراغ گاز يكي هم به طرف لاله‌زار يك دروازه هم به طرف خيابان الماسيه بود. الماسيه به اين مناسبت مي‌گفتند كه روبه‌روي خيابان درب چوبي بسيار بزرگي بود و منزل ناصرالدين شاه در آن عمارت بود و ساختمان مفصلي داشت و با دربهاي خيلي قيمتي در بالاي درب ورودي به خط بسيار درشت با طلا نوشته شده بود. «السلطان ابن سلطان و الخاقان ابن الخاقان السلطان ناصرالدين شاه قاجار خلداللّه ملكه و سلطانه» در قسمت فوقاني آن عمارت تالار بسيار بزرگي داشت كه مشرف به خيابان الماسيه بود.

مي‌گفتند كه ناصرالدين شاه در حدود شصت زن داشت. هر شب زنها بايد با توالت مخصوص آن عصر در آن تالار بزرگ صف بكشند. ناصرالدين وارد مي‌شد. هر شب يكي از آنها را انتخاب مي‌كرد. اين بود شرح حال زندگاني ناصرالدين شاه. در زمان وزارت دارايي سرتيپ ضرغام تمام اين عمارت به وزارت دارايي فعلي تبديل شد. البته بنايي كه بر پايه شهوتراني و عيش و عشرت بنا شده بود بايستي خراب و ويران مي‌شد. در ابتداي خيابان الماسيه طرف دست چپ مكتب‌خانه‌اي بود و من به آن مكتب‌خانه مي‌رفتم.

خاطره‌اي كه از آن مكتب‌خانه دارم، معلم مكتب‌خانه گوسفند سفيدي داشت كه در پهلوي مكتب‌خانه در جعبه چوبي گذاشته بود. در آن جعبه كاه و يونجه و جو براي خوراك گوسفند مي‌ريخت و اين علوفه گوسفند بايد از طرف شاگردهاي مكتب‌خانه تأمين مي‌شد. هر يك مبلغي در ماه به مكتب‌خانه مي‌دادند، طوري بود اضافه از مخارج معلم علوفه گوسفند، تأمين ميگرديد. مسجدي است در انتهاي همين خيابان كه هنوز موجود است. هر روز گوسفند سفيد معلم را بايد دو نفر از شاگردان به آن مسجد ببرند و در حوض مدرسه با صابون بشويند. چند مرتبه نوبت به اينجانب هم اصابت كرد.

ناصرالدين شاه طبق تحقيقي كه شده است و به طوري كه مرحوم ميرزا علي‌خان امين‌الدوله در خاطرات سياسي خود نوشته است، در دهم ارديبهشت ماه 1275 به دست ميرزا رضاي كرماني در حضرت عبدالعظيم كشته شد. به طور عادت هر جمعه ناصرالدين شاه به حضرت عبدالعظيم مي‌رفت. پس از زيارت نماز مي‌كرد و همه جا را قرق مي‌كردند. احدي را راه نمي‌دادند. در جمعه كه روز جشن پنجاهمين سال سلطنت ناصرالدين شاه بود و تمام شهر را آذين بسته بودند و جشن برپا شده بود در آن روز گفت به مردم كاري نداشته باشيد. پس از نماز ميرزا رضاي كرماني كه مدتها در كمين كشتن ناصرالدين شاه بود و فرصت به دست نمي‌آمد، آن روز را مغتنم شمرد. با عريضه بلند بالا كه خواست به شاه بدهد. همين كه شاه خواست عريضه را از دست او بگيرد با تپانچه قلب او را هدف قرار داد به طوري كه مجال آه به او نداد.

ميرزا علي‌اصغر‌خان اتابك در آنجا كفايت و مهارتي به خرج داد فوراً همه جا را قرق كرد. ميرزا رضاي كرماني دستگير شد و كالسكه او را از درب ديگر خيلي به نزديك آوردند و ناصرالدين شاه را با آن كالسكه بردند و خود در كالسكه سوار شد و ناصرالدين شاه را نشسته به همه نشان مي‌داد كه ناصرالدين شاه زنده است. كالسكه را تا توي عمارت سلطنتي كه عمارت گلستان بود برد و در آنجا امانت گذاشت و از سلامتي ناصرالدين به همه اعلام مي‌كرد كه فقط گلوله به پاي اعليحضرت اصابت كرد و به زودي معالجه خواهد شد. در ضمن به مظفرالدين شاه تلگراف شد كه از تبريز به طهران بيايد. تا قبل از ورود مظفرالدين شاه، عامه نمي‌دانستند كه ناصرالدين شاه مرده است. پس از ورود مظفرالدين شاه مردن ناصرالدين شاه علني شد و او را در حضرت عبدالعظيم دفن كردند. ميرزا رضاي كرماني را به زندان موقت كه در دهليز قهوه‌خانه بود زنجير كردند.

جوابهايي كه ميرزا رضاي كرماني به هر كسي مي‌داد مضحك و آميخته به حقيقت‌گويي بود و شوخي نما. از قوت قلب و جسارت او حيرت مي‌كردند. همه را درست مي‌شناخت. جواب را مطابق حقيقت به احوال و نيات مسايل مي‌داد. چنان مي‌نمود كه همه در فساد و اوضاع مملكت و معايب دايره دولت و تقصيرات پادشاه مقتول همداستان بوده‌اند. از قرار معلوم محمد حسن ميرزا معتمدالسلطنه ]معتضدالسلطنه[ پيشخدمت ناصرالدين شاه نزديك او رفت و پرسيد: ميرزا رضا؛ ناصرالدين شاه چه گناهي كرد كه او را كشتي؟ ميرزا رضاي كرماني در جواب گفت: كدام جرم از اين بزرگتر كه مثل تو را به خلوت خود راه مي‌دهد و با تو مأنوس مي‌شود، با همه بي‌شرافتي كه در تو جمع است.

مظفرالدين شاه در 25 ذيحجه 1313 به طهران وارد شد. پس از ورود مظفرالدين شاه و سرو صورت دادن به اوضاع ميرزا رضاي كرماني را بالاي دروازه كه به طرف خيابان سپه مي‌رفت با يك پيراهن سفيد و زيرشلواري سفيد بلند به دار زدند و دو روزي در بالاي دار نگاه داشتند تا عموم ببينند و عبرت گيرند. من در آن زمان حدود هشت سال داشتم كه ناصرالدين شاه را كشتند. مدتي مكتبخانه تعطيل شد.

مرحوم پدرم خانه‌اي در كوچه فرعي كوچه آقا سيد هاشم كه در خيابان شاه آباد واقع بود اجاره كرد و من به مدرسه علميه مي‌رفتم. مدرسه علميه در خيابان خيلي باريكي بود كه فقط يك درشكه مي‌توانست عبور كند و در خياباني بود كه معروف به خيابان لُختي چون هيچ بنايي جز مدرسه علميه نبود. همين خيابان در حال حاضر به قدري وسعت دارد كه خيابان فردوسي فعلي است كه آبادترين خيابانها است.

در زمان ناصرالدين شاه نصرالسلطنه مسكوكات دارالضرب را اجاره كرده بود و مال‌الاجاره مكفي مي‌داد و ناصرالدين شاه فوق العاده راضي بود ولي به دسيسه حاج محمد حسن معروف به حاج امين‌الضرب با پشتيباني امين‌السلطان بخت نصرالسلطنه تغيير كرد و مدتها در طهران بيكار بود. چون مرحوم پدرم منشي‌باشي نصرالسلطنه بود به اين مناسبت ما را به طهران خواسته بود. بعد از آغاز سلطنت مظفرالدين شاه طولي نكشيد كه نصرالسلطنه حاكم گيلان شد. به ناچار مرحوم والده به اتفاق من و فضل‌اله برادرم به مازندران رفتيم. نصرالسلطنه در رشت مدرسه‌اي به نام مدرسه منظريه شرافت رشت بنا كرد. مرحوم پدرم ما را به رشت خواست و منزلي اجاره كرده بود و به مدرسه مي‌رفتم. در آن مدرسه صبحها درس فارسي و عربي بود. معلم فارسي شيخ محمد نام داشت و معلم عربي شيخ مهدي كه صرف و نحو او كامل بود و بعد از ظهرها دو كلاس فرانسه و روسي داشت. من به كلاس فرانسه مي‌رفتم كه معلم بسيار خوبي داشت به نام موسيو ارسطو پس از يك سال فرانسه‌ام خيلي پيشرفت كرد.

در آن تاريخ مرحوم پورداود كه پسر مرحوم حاجي داود و در همسايگي بود، اعتقاد به مدرسه جديد نداشت. پسرش را به مدرسه نمي‌فرستاد. ولي پورداود خواست فرانسه بخواند. محرمانه از پدرش؛ از من خواست كه به او فرانسه درس بدهم. منزلمان در رشت يك حياط بيروني داشت. در آن بيروني با حضور للة ما به نام علي‌اكبر بيك مي‌خساري - ميخسازي از ييلاقات كجور - به پورداود درس فرانسه ميدادم. خدا بيامرزد مرحوم پورداود را، با اينكه استاد دانشگاه بود هر وقت مرا ميديد مي‌گفت اول معلم فرانسه‌ام تو بودي.

مدير مدرسه به نام ميرزا نظام‌خان بود كه نصرالسلطنه تعيين كرده بود. ميرزا نظام‌خان مردي بود خوش هيكل و خوش اندام و تحصيلكرده. به فرانسه هم آشنايي كامل داشت. ميرزا نظام‌خان پسر مرحوم مزين‌الدوله نقاش‌باشي پيرمرد كه مرد ]ي[ بسيار با سواد و معروف بود به نقاش‌باشي و در زمان ناصرالدين شاه نقاش‌باشي بوده است. مرحوم مزين‌الدوله را خوب به ياد دارم. هميشه ساكن طهران ]بود[ و پسر ديگري داشت به نام حسين‌خان كه در مدرسه دارالفنون همشاگرد بوديم.

در مدرسه مظفريه شرافت رشت سالي يك بار شاگردها به اتفاق ميرزا نظام‌خان مدير مدرسه به اداره حكومتي مي‌رفتند و با حضور حكمران كه نصرالسلطنه بود امتحان مي‌كردند و به شاگردي كه از عهده امتحان خوب بر مي‌آمد يك كتاب پِري ]: جايزه [مي‌دادند. من كه از عهده امتحان به خوبي برآمدم يك كتاب تاريخ فرانسه را به من پري دادند كه حكمران مهر كرده و امضاي مدير مدرسه را داشت و شرحي نوشتند كه فعلاً دارم و موجود است و گاهي مطالعه مي‌كنم، مفيد كتابي است.

 ژيمناستيك مفصلي در مدرسه بود. چون من در ژيمناستيك هم از شاگردان خوب بودم و نصرالسلطنه هم مرا به خوبي مي‌شناخت كه پسر منشي باشي او هستم در بازي ژيمناستيك چندين اشرفي انعام مي‌داد. در آن زمان من دوازده ساله بودم و از فضل‌اله‌خان، برادرم چهار سال بزرگتر بودم. او صبحها فارسي مي‌خواند و بعد از ظهر به كلاس روسي مي‌رفت. سه سال در آن مدرسه بوديم. در آن مدرسه آقاي شيخ مهدي معلم عربي و معني قرآن هم به من ياد مي‌داد. نصرالسلطنه از حكمراني گيلان تغيير كرد و به طهران رفت. ما هم ناچار به طهران رفتيم. مرحوم پدرم خانه ]اي[ خريد به مبلغ خيلي ارزان - همين خانه كه فعلاً منزل اخوي دكتر محمد درويش است -.

مرحوم پدرم مرا به مدرسه دارالفنون برد و به مرحوم اديب‌الدوله ناظم مدرسه سپرد. بعد از چندي نصرالسلطنه حاكم اردبيل شد و مرحوم پدرم با او به اردبيل رفت و خرجي ما را هر ماهه توسط مشهدي مهدي صراف مي‌فرستاد. در مدرسه دارالفنون صبحها فارسي و عربي مي‌خوانديم و بعد از ظهر فرانسه. معلم فرانسه موسيو ريشارخان ملقب به مؤدب‌الملك بود. همه روزه بايد بعد از فارسي و عربي مشق نظام بكنيم. ميدان بزرگي داشت براي اين كار. معلم نظام موسيو وت اتريشي بود. مي‌دان مشق مدرسه دارالفنون محل فعلي وزارت پست و تلگراف بود. لباسها سرداري بود. مغزي قرمز داشت و شلوار هم مغزي قرمز داشت. با قداره مشق ميكرديم و توپ هم با پنبه توپ انداختن مي‌آموختيم.

 روزهاي اعياد به سلام مظفرالدين شاه مي‌رفتيم و با قداره سلام اغلب مظفرالدين شاه در دوشان تپه بود. بايد براي سلامِ شاه به آنجا مي‌رفتيم. در مدرسه دارالفنون به همه شاگردها همه روزه ناهار مي‌دادند و سالن بسيار وسيعي داشت. براي هر چهار نفر يك مجموعه چلو و خورش كه كاملاً كافي بود با چهار بشقاب و قاشق مي‌گذاشتند. خاطره ]اي[ كه از آنجا مانده آشپز، همه روزه خورش قيمه مي‌داد و استخوان هم داشت.

يك روز در مجموعة ما چهار نفر، استخواني بود. آن استخوان را با نخ قرمز محكم بستيم. بعد از چندين روز همان استخوان نخ قرمز بسته در مجموعه ما پيدا شد. فوراً استخوان و تفصيل آن را به آقاي اديب‌الدوله ناظم مدرسه دارالفنون ارائه داديم. مرحوم اديب‌الدوله چوب و فلك خواستند - چون در مدرسه دارالفنون چوب و فلك مرسوم بود و اغلب شاگردها را فلك مي‌كردند -. آشپز را كتك مفصلي زدند و از مدرسه بيرون كردند و آشپز ديگري آوردند كه هر روز يك رنگ خورش مي‌پخت.

در مدرسه دارالفنون بيشتر اوقات را به مشق نظام مي‌پرداختيم و درس كمتر بود. بنابراين از دارالفنون به مدرسه اليانس فرانسه رفتم. در اليانس فرانسه تمام اوقات را درس مي‌خوانديم. تمام دروس: حساب، هندسه، فيزيك، شيمي، جغرافي و ... عموم دروس به فرانسه بود. چون فرانسه‌ام بالنسبه خوب بود در كلاس متوسط قبول شدم - چون در كلاس ابتدايي كه پرپاراتوار مي‌گفتند نرفتم -.

دو سال در كلاس متوسط بودم. پس از اتمام كلاس متوسطه داخل كلاس عالي - كه معلمش و رئيس مدرسه موسيو ويزيور بود - رفتم. اتفاقاً پس از ورود به كلاس عالي مصادف با تابستان شد و مدرسه تعطيل شد. من در آن تاريخ هجده ساله بودم.

مرحوم پدر و مادرم به اتفاق خواستند در سن هجده سالگي برايم زن بگيرند و مرحوم فاطمه خانم دختر مرحوم آقا محمد حسن توني را انتخاب كردند. چون پدرم مرحوم آقا محمد حسن توني را مي‌شناخت و خيلي از ايشان تعريف مي‌كرد و مرحوم والده‌ام را در بچگي در كدير ديده بود كه دختر ]ي[ وجيه بوده پسنديده بود. مرحوم ميرزا موسي‌خان برادر بزرگ مرحومه فاطمه خانم موافقت كردند كه وسايل نامزدي مطابق معمول فراهم شود. مرحوم فاطمه خانم در آن تاريخ چهارده ساله بود. مرحوم ميرزا ابوالحسن‌خان و ميرزا عبدالله دو عموهايم براي آوردن عروس رفتند. بعد از دو روز عروس و مادرش مرحومه سليمه خانم و دو برادرش مرحوم حسين آقا - كه جوان رعنايي بود - و خيلي متمكن - اسبي كه سوار بود دهنه طلا داشت - و مرحوم محمدباقرخان.

در بدنه كدير مقابل اتاقم كه نمايان بود - مطابق معمول - سوارها كه دو عمو و برادرهاي مرحوم فاطمه خانم بودند شروع كردند جلوي عروس اسب دواندن و منتظر بودند كه يك نفر براي دعوت عروس برود - چون معمول محل اين بود -. فوراً فضل‌اله‌خان برادرم ]را[ كه با من آمده بود سواره به جلوي عروس فرستادم و به جلودار عروس - كه معمول بود چيزي بدهند كه عروس را حركت دهد - فوراً يك پول زرد حواله دادم به جلودار بدهند و دستور دادم عروس را به منزل ميرزا جعفر قلي ببرند. فوراً تمام سيورسات لازم از برنج و روغن، و گوسفند براي كشتن جلوي عروس و كليه لوازم پذيرايي را فرستادم.

بعد از چند روز بنا شد مرحوم فاطمه خانم و مادرش و محمد باقرخان برادرش به اتفاق به طهران برويم. به مرحوم ميرزا ابوالحسن‌خان عمو گفتم ميرزا داودخان عموي بزرگ كه چند قاطر داشت بگويد كه قاطرها را بدهند كه به طهران برويم. بالأخره بعد از پنج روز توقف در كدير به طرف طهران حركت كرديم. البته سواره چند روز طول كشيد.

خواستم مجدداً به مدرسه اليانس بروم و يكي از دوستان همشاگردي به نام عبداله‌خان بهرامي كه در مدرسه اليانس با هم بوديم خواست به مدرسه آلماني برود مرا هم به آن مدرسه دعوت كرد. چون فوق‌العاده با هم دوست بوديم به آن مدرسه رفتم. مدرسه‌اي در انتهاي خيابان قوام‌السلطنه بود و مدير مدرسه آلماني يك نفر به نام مسيو پترس بود. در آن مدرسه مدتي غيبت كرده بودم. بعضي از شاگردها فهميده بودند كه چند روز غيبتم براي عروسي بوده است و به مدير مدرسه هم گفته بودند. پس از آنكه به مدرسه رفتم مدير مدرسه مرا خواست گفت از قراري كه شنيدم شما زن گرفته‌ايد. به ناچار اقرار كردم. گفت با نهايت تأسف پرگرام مدرسه اجازه نمي‌دهد شاگردي كه زن دارد در اين مدرسه باشد. به ناچار مجدداً به مدرسه اليانس فرانسه رفتم و در كلاس عالي بودم.

پس از دو سال مدرسه اليانس فرانسه را به اتمام رساندم. در آن تاريخ مدرسه اليانس فرانسه آخرين مرحله تحصيل بود. البته با داشتن زن و بچه بايد داخل كار شوم. ابتدا داخل اداره تذكره شدم - در آن زمان تذكره جزو وزارت خارجه بود - مدتي به اداره تذكره مي‌رفتم. يك روز ديدم درب اداره تذكره بسته شده است از قرار خواستند از وزارت خارجه منتزع و به اداره شهرباني منتقل شود. بنابراين مدتي بيكار بودم.

مظفرالدين شاه در 25 ذيحجه 1313 وارد طهران شد. اين ايام سلطنت مظفرالدين شاه بود كه ميرزا علي‌اصغرخان اتابك در زمامداري‌اش مظفرالدين شاه را براي مسافرتهايي به اروپا تحريك و براي تهيه خرجهاي مسافرت از روسها استقراض ميكرد و از پول استقراضي استفاده‌هاي كامل مي‌كرد و ذخيره گراني از رشوت و پيشكشي حكام و فروش ايران به روسها جيب را پر كرده براي عيش و نوش به چين و ژاپن و فرنگ سفر كرد سه سال از ذخائر جرائم خوش گذراند. در اين مدت عين‌الدوله كه با دسائسش اتابك را از مي‌دان به‌دركرد زمام امور را به دست گرفت.

و در دوره مظفرالدين شاه عليل بي‌اراده به نام رياست وزراء مشغول بود.

در اواخر سلطنت مظفرالدين شاه علما و طبقات مختلف و آزاديخوان تقاضاي آزادي و تأسيس مجلس عدالت كردند. مظفرالدين شاه با اين تقاضاها موافقت ]كرد[ و اعلان مشروطيت به امضاي مظفرالدين شاه رسيد. به همين مناسبت روي سر درب مجلس نوشته شده است «عدل مظفر».

مظفرالدين شاه سيزده سال سلطنت كرد بعد از مظفرالدين شاه محمد علي شاه پسرش به سلطنت رسيد. در حدود سال 1324 قمري محمد علي ميرزا مخلوع به صلاحديد دولت روس ميرزا نصراله‌خان مشيرالدوله را معزول و امين‌السلطان را به ايران دعوت نمود كه با تدابير او مشروطيت ايران را از بين برد. امين‌السلطان از فرنگ حركت كرد همه جا مأمورين روس مراقب جانش بودند و در خاك امپراتوري مثل يك شاهزاده روس به او احترام مي‌شد. موقعي كه احرار بادكوبه كه از بدو انقلاب ايران انجمنها داشته و به آزادي ايران كمك ميكردند تصميم گرفتند امين‌السلطان را كشته و ايران را از شر سياست او خلاص كنند، روسها با كشتي مخصوص امين‌السلطان نمك پرورده خود را به سلامت وارد گيلان و به طهران روانه كردند.

 محمد علي ميرزا امين‌السلطان را به صدارت برگزيد و مطمئن بودند با تدابير او براي برچيدن بساط مشروطيت موفق خواهد شد و همه راه را براي او صاف كرده بود. ولي انجمنهاي سري و آزاديخواه واقعي تمام تدابير امين‌السلطان را عقيم كردند. بعد از دو ماه و كسر كه با نهايت جديت مشغول برآوردن آرزوهاي محمدعلي ميرزا بود هنگام بيرون آمدن از بهارستان يعني عمارت پارلمان عباس آقا ترك عضو انجمن آذربايجان او را هدف گلوله و به قتل رسانيد و امين‌السلطان ]با[ بار سنگين مسئوليت و خيانت و خجالت كه در پناه خداوند تعالي راجع به ايران و ايرانيان داشت جان به جان آفرين تسليم كرد.

محمد علي ميرزا پس از آنكه در كشتن امين‌السلطان از راه سياست موفق نشد متوسل به زور شد و به دست لياخوف روسي فرمانده قزاق زمينه را براي برچيدن و انهدام مجلس شوراي ملي فراهم كرد. در اين ايام عموم آزاديخواهان به پا خواستند تا مجلس شوراي ملي را حفظ كنند. انجمنهايي داير شد، از قبيل انجمن محصلين كه من هم جزو انجمن محصلين بودم. همگي داراي تفنگ و مسلح بوديم و مجلس را پاسباني مي‌كرديم.

روزها را در مجلس بوديم شبها را با عده‌اي از انجمن محصلين در بالاي پشت بام - كه فعلاً شيريني‌پزي ياس است -. محلي بود كه در بالاي بام آن پهن خشك مي‌كردند. در بالاي آن پشت بام كه مشرف به مجلس بود پاس مي‌داديم. چون هوا خيلي سرد بود ما پا را زير پهن مي‌گذاشتيم و تا صبح مراقب مجلس بوديم. عده زيادي بوديم. كساني را كه به خاطر دارم مرحوم امجدالملك كه نام كوچك او رضا قلي‌خان بود و مرحوم اسداله خاكپور و زمان‌خان و در حدود يكصد نفر بوديم.

 بعضي از روزها براي استراحت به منزل مي‌رفتم. روزي كه در منزل بودم صداي چند تير توپ شنيده شد. بالأخره محمدعلي ميرزاي بي‌فكر بدون هيچ عاقبت‌انديشي مجلس را به توپ بست به طوري كه تمام مجلس ويرانه شد و قزاقها تمام اثاثيه مجلس را غارت كردند و عدهاي را كشتند از قبيل يكي از خواهرزاده‌هاي مرحوم ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و خود ميرزا جهانگيرخان صور را به باغ شاه بردند و محمد علي ميرزاي سفاك او را تيرباران كرد با عده زيادي ديگر. عده‌اي از علما از قبيل آقا سيد عبداله و آقا سيد محمد و غيره و از وكلاي مجلس كه مرحوم ميرزا ابراهيم آقاتبريزي كه از وكلاي مبرز مجلس شوراي ملي بود به پارك امين‌الدوله پناه بردند.

ميرزا محسن‌خان امين‌الدوله پدر دكتر اميني با نهايت بي انصافي با اينكه پناه برده بودند به مأمورين محمد علي ميرزا اطلاع دادند عده سرباز سيلاخور كه هويت آنها كاملاً هويدا بود با كمال بي رحمي در پارك ريختند عده‌اي را در همان‌جا كشتند از قبيل آقا ميرزا ابراهيم آقا كه وكيل مجلس بود در پارك كشته شد و جمعي ديگر را به باغ شاه بردند و محمد علي ميرزاي بي رحم آنها را كشت و فقط چند نفر از علما را به قم تبعيد كرد.

روح‌القدس كه از آزاديخواهان بنام و مجاهد بود و من او را به خوبي مي‌شناختم و از محافظين جدي مجلس شوراي ملي بود، پس از آنكه قزاقها مجلس را به توپ بستند و مشغول غارت اثاثيه شدند او در خيابان چراغ گاز در بالاخانه كه مشرف به خيابان و محل عبور قزاقهاي غارتگر بود با نهايت فداكاري و جانبازي با آنها جنگيد و عده‌اي از قزاقها را كشت. بالأخره او را دستگير و به باغ شاه بردند. محمد علي ميرزاي قسي‌القلب بي‌انصاف سفاك، گويا هيچ يك از صفات شاهانه در وجود محمد علي ميرزا نبود و صورتاً هم به شاه نمي‌ماند بالأخره روح‌القدس بيچاره را اول دستها و پاهاي او را اره كردند و بعد گردن او را زدند. البته شاهي كه -پدرش مظفرالدين شاه مشروطه را صحه گذاشت- پسرش محمد علي ميرزا با آن وضع فجيع مجلس را به توپ ببندد و به صورت خرابه درآورد و سربازانش اثاثيه مجلس را غارت كنند و عده كثيري را بكشند و آن همه قساوت قلب داشته باشد خود شاهد و گواه است كه كوچكترين صفت شاهانه در وجود او نبوده است. تقي‌زاده كه از وكلاي مبرز مجلس بود و محمد علي ميرزا فوق‌العاده از او عصباني بود و اگر دست به او مي‌يافت قطعاً او را قطعه قطعه مي‌كرد و او هم چون از وضعيت كاملاً آگاه بود در همان روز اول خود را با لباس مبدل به سفارت انگليس رساند و در امان ماند.

 اينجانب كه بعد از اتمام مدرسه اليانس به اداره تذكره ]رفتم[ و آنجا تعطيل شد به طوري كه قبلاً اشاره شد مدتها بيكار بودم تا اينكه در تاريخ حدود 1326 قمري محمد علي ميرزا به سفارت روس پناهنده و از سلطنت خلع شد و پسرش احمد شاه را به تخت سلطنت نشاندند.

 مجاهدين گيلان پس از كشتن آقابالاخان حاكم گيلان خواستند به طهران بيايند مرحوم سپهسالار به دعوت سردار اسعد بختياري با عده ]اي[ سوار بختياري براي كمك به مجاهدين گيلان و همراهان سپهسالار به طهران وارد شدند. اغلب سپهسالار با سردار اسعد در مسائل با هم مشورت مي‌كردند . تمام طبقه اول مجلس به كلي خراب شده بود. سپهسالار و سردار اسعد و سايرين در زيرزميني كه آن هم اول پر خاك بود بعد از چند روز كه خاكها را از زيرزمين خارج كردند سپهسالار و سردار اسعد بختياري در آن زيرزمين شور و مشورت مي‌كردند و امور مهمه و جاريه را رسيدگي مي‌كردند.

از مجاهدين كه با سپهسالار آمده بودند يكي ميرزا علي‌خان ديوسالار بود كه بعداً خود را سالار فاتح ناميد و از اهل كجور در تبرك ده منزل داشت. جمع ديگر از نوكرها و خويشاوندان سپهسالار همگي مسلح و جزو مجاهدين بودند.

روزي جمعي از سربازهاي ميرآخور در يكي از كوچه‌هاي فرعي خيابان عين‌الدوله - كه خيابان ايران فعلي است - متعلق به آقاي صدرالكتاب به زور وارد شدند و از پشت بام آن خانه به مجلس تيراندازي مي‌كردند، از طرف مجلس يك نفر توپچي بود به نام فيودر آلماني كه براي خاتمه دادن به تيراندازي مجلس توپ را مقابل در آن خانه ميزان كرد. روي پشت بام عده‌اي از ميرآخوريها كشته شدند و بقيه فرار كردند.

 صاحب خانه همين‌كه ميرآخوريها خواستند وارد شوند و در پشت بام مشغول تيراندازي شوند خود و نوكرهايي كه داشت تمام اثاثيه بيروني را به اندرون بردند. بعد از خاتمه دادن به سربازان ميرآخوري، فوراً ميرزا علي‌خان ديوسالار با چند نفر كه جزو دسته او بودند وارد خانه شدند. اتفاقاً ميرزا ابوالحسن كه جزو مجاهدين بود و من هم كه با عموي خود بودم به آن خانه رفتم. ابتدا سالار فاتح به صاحب‌خانه تغيّر و تشدد كرد چرا ميرآخوريها را راه داديد؟ صاحب‌خانه اظهار داشت: به زور وارد شدند چنانچه شما هم بدون اجازه وارد شديد. ابتدا وارد اتاقهاي بيروني شد ديد اتاقها به كلي خالي است. سؤال كرد اين خانه اثاثيه نداشت گفتند از ترس ميرآخوريها به اندرون برديم. با كمال وقاحت با عده خودش وارد اندرون شد. صاحب خانه از ترس معلوم نشد كجا رفت. قاليچه‌هاي قيمتي و اثاثيه زياد داشت. تمام را جمع كردند و در چندين چادر شب بستند و صاحب خانه يك كالسكه و يك درشكه داشت با اسبهاي روسي مشكي. اول دستور داد كالسكه را آوردند. ديد سقف كالسكه ترك دارد فوراً درشكه را با همان اسبها بست و درشكه‌چي را مجبور كرد درشكه را به درب منزل بياورد. با نهايت بي شرمي تمام قاليچه‌ها و اثاثيه ديگر را در توي درشكه ريخته با خود برد. مرحوم ميرزا ابوالحسن‌خان عمو و من با كمال حيرت در توي دالان خانه ايستاده بوديم و از وقاحت ميرزا علي‌خان ديوسالار متعجب.

 پس از رفتن آنها عمويم و من در دالان خانه ايستاده بوديم كه خانم بالنسبه مسني از اندرون آمد با حالت فوق‌العاده پريشان و چون ما دو نفر را در حال بهت ديد كه ايستاده‌‌ايم و جزو غارتگرها نبوديم. خواهش كرد شما را به خدا اگر درشكه مرا بگيريد هر چه بخواهيد به شما مي‌دهيم. به او پيشنهاد كردم شرحي به سپهسالار بنويسد حتماً درشكه او را خواهيم گرفت. چون سواد نداشت خط خيلي شكسته كه شبيه به خط زن باشد نوشتم و او امضا كرد. آن كاغذ را به مجلس بردم و به يكي از پيشخدمتهاي سپهسالار دادم.

گفتم من مي‌روم پيش سپهسالار. تو كاغذ را بيار بده. سپهسالار بعد از خواندن كاغذ فوق‌العاده عصباني شد و فحش زيادي به ميرزا علي‌خان ديوسالار داد. شرح مؤكدي نوشت كه بايد فوراً درشكه و تمام اثاثيه را به صاحبش مسترد داري. اتفاقاً سپهسالار آن كاغذ را به من داد و گفت: به ميرزا علي‌خان فالن فالن شده - چندين فحش آبدار داد - بده و بگو فوراً بايد درشكه و اثاثيه را به صاحبش مسترد دارد. سالار فاتح از ترس سپهسالار بر خالف مي‌ل قلبي خود با غرولند زياد كه ما جانمان را كف دست گرفتيم به اين عنوانها بالأخره مجبور شد دستور را اجرا كند و به ناچار بايد تمام اثاثيه و درشكه را پس بدهد. من كه در آنجا حضور داشتم و مرا در دالان آن منزل ديده بود از من خواهش كرد كه اين درشكه و اثاثيه را براي آن زن فلان فلان شده ببريد.

من از خدا همين را مي‌خواستم. درشكه را با درشكه‌چي و با تمام اثاثيه به همان منزل رفتم. به خانم اطلاع دادم اين درشكه ]هم[ با تمام اثاثيه غارت شده. خانم انتظار اثاثيه را نداشت، فوق‌العاده خوشحال شد. مرا به اندرون برد. اول يك انگشتر الماس درشت عالي برايم آورد. به او گفتم خانم هر كس اين انگشتر را در دستم ببيند يقيين خواهد كرد كه دزديده‌ام. از او خواهش كردم از دادن انگشتر صرف نظر كند. چون خيلي تشنه بودم، آب خوردن خواستم. يك گيلاس شربت برايم آورد و خداحافظي كردم و از آنجا رفتم. اين بود تفصيل غارت ميرزا علي‌خان ديوسالار.

او بعد از چندي اردويي تشكيل داد به نام اردوي برق و به يوش نور رفت. در يوش منزل عايشه خانم و ليلي خانم كه از زنهاي سوگلي ناصرالدين شاه بودند، به آنجا رفت. جواهر و اثاثيه زيادي داشتند. آنجا را به كلي غارت كرد و آقاي سرهنگ اسفندياري شرح مفصلي از غارت ميرزا علي‌خان ديوسالار نوشت و آبرويي براي او نگذاشت. با اينكه ابتدا زندگاني خيلي محقر ]ي[ داشت و زني كه در كرمانشاه گرفته بود در نهايت عسرت و بيچارگي زندگي مي‌كرد پس از غارتهاي پي در پي داراي اثاثيه خيلي مفصل ]شد[ و آن خانه محقر تبديل به خانه خيلي مفصل كه داراي مبلمان زيادي بود، تمام زندگاني از غارت مال مردم بود و اعتقادي به اصول مذهبي نداشت و حتي منكر قرآن و وجود پيغمبر بود و مي‌گفت بعد از مردن و خاك شدن ديگر وجودي نيست كه حشر و نشري باشد. البته كسي كه داراي اين عقايد باشد غارت كه سهل است هر گناهي را مرتكب مي‌شود، چنانچه شد و چند نفر را براي مال دنيا كشت مخصوصاً در سر غارت تنكابن كه به اتفاق قهرمان خواجوند رفته بودند. به طوري كه بعداً يعني بعد از تشكيل جنگل كه در گوراب زرمخ موفق به ديدن ميرزا كوچك‌خان شدم - مدت چهار سال در جنگل بودم كه شرح آن بعداً مفصلاً نوشته خواهد شد- چنين بيان كرد:

روزي كه در طهران در نهايت عسرت و بيچارگي زندگاني مي‌كردم ديناري نداشتم روزي يك نفر گدا با سماجت از من پول خواست هر قدر به او گفتم چيزي ندارم به شما بدهم باز اصرار كرد. هر قدر از آن محيط دور مي‌شدم باز تعقيبم مي‌كرد به‌طوري كه مرا بيچاره كرد. براي اينكه از شرش راحت شوم يك سيلي به او زدم بدبختانه به زمين افتاد و مرد. البته بايد بدانيد از اين پيشامد فوق‌العاده ناراحت شدم.

 چند نفر از دكاندارها نعش او را براي كفن و دفن بردند و ميرزا فوراً خود را به رئيس نظميه معرفي كرد و تقاضاي محبوس شدن خود را نمود - رئيس نظميه مسيو يپرم ارمني بود - ايشان كه ميرزا را خوب مي‌شناخت نخواستند او را محبوس كنند. ميرزا به ايشان گفت من يك نفر را كشتم و بايد مجازات شوم، البته شرح واقعه را به رئيس نظميه گفتم.

حقيقتاً آشنايي من با مرحوم ميرزا كوچك به شرحي نبود كه فوقاً نوشته شد. اين آشنايي قبل از رفتن به سوئيس و مهاجرت بود كه مدت 7 سال به طول انجاميد. پس از هفت سال به ناچار كه شرح آن نوشته خواهد شد به جنگل برگشتم.

پس از چندي توقف در طهران و آشنايي با عموم آزاديخواهان مخصوصاً مرحوم آقا سيد محمدرضاي مساوات و مرحوم سليمان ميرزا و آقا ميرزا محمد طاهر تنكابني و ديگران، چون روسهاي تزاري شروع كردند به تجاوزات مخصوصاً در حدود گيلان و مزاحمت اهالي را فراهم كردن، آزاديخواهان نامبرده بالأخره مصلحت ديدند عده ]اي[ براي جلوگيري از تجاوزات روسها به حدود گيلان بفرستند، براي اين منظور ميرزا كوچك‌خان و ميرزا علي‌خان سالار فاتح را به گيلان محرمانه بفرستند و با جمع‌آوري عده]اي[ از آزاديخواهان محلي تا حدود امكان از تجاوزات روسها جلوگيري كنند، دو نفر فوق را از طهران روانه كردند. ابتدا به كجور در تبرك ده كه ميرزا علي سالار فاتح در آنجا بود رفتند. چنانچه قبلاً ذكر شد سالار فاتح در غارت استاد سردار محي بود و شرح آن مفصلاً نگاشته شد.

ميرزا كوچك‌خان پس از چند روز توقف در تبرك ده و به انتظار سالار فاتح كه به اتفاق به گيلان بروند - به طوري كه بعداً ميرزا كوچك‌خان برايم نقل كرد - صراحتاً جواب گفت كه من از محل خود خارج نخواهم شد و چقدر خوب شد كه ميرزا كوچك به تنهايي به طرف گيلان حركت كرد - باز به طوري كه خود مرحوم ميرزا كوچك نقل كرد - از كنار دريا شبها حركت مي‌كرد بعد از مدتي كه مي‌رفتند ديد عروسي دارند مي‌برند همين تصادف را به فال نيك گرفت. بعد از رسيدن به رشت به طور محرمانه چند نفر از دوستان را كه اطمينان داشت با خود همراه كرد و از شهر خارج شدند و از خارج شهر هم چند نفر را با خود همراه كرد و به منزل معين‌الرعايا رفتند و او هم به ميرزا پيوست. روسها فهميدند كه در جنگل عده]اي[ جمع شدند و شايد خيالي دارند و شروع كردند به تعقيب ايشان - شرح آن بعداً خواهد آمد -.

سپهسالار را محمد علي شاه خواسته بود كه به طهران برود. بعضي از خيرانديشان پيشنهاد كردند كه از طريق گيلان به طهران به نزد محمد علي شاه برود. كساني كه رل مهم در كشتن آقا بالاخان حاكم گيلان داشتند ميرزا كريم‌خان و سردار محي و برادرش بودند و عده ]اي از[ مجاهدين به معيت اين دو برادر به طهران آمدند. يكي از مجاهدين برجسته كه جزو دسته سردار محي بود مرحوم ميرزا كوچك‌خان بود كه عمامه را برداشته و جزو مجاهدين وارد طهران شد. در بادامك قبل از ورود به طهران رشادتهاي نماياني از خود بروز داد - چون قزاقها خواستند از آمدن مجاهدين به طهران جلوگيري كنند - پس از ورود به طهران مرحوم ميرزا كوچك كه جزو دسته سردار محي بود و سردار محي پس از ورود و تصرف تمام ادارات دولتي طمع دنيوي بر او غلبه كرد و شروع كرد به استفاده‌هاي مادي. مرحوم ميرزا كوچك‌خان كه مردي درست و حقيقتاً نمونه ]اي[ از راستي و درستي و پاك دامني بود اين رويه سردار محي در نظر او فوق‌العاده ناگوار آمد و بدون تأمل سردار محي را ترك كرد و هيچ‌وقت حاضر نشد با او روبه‌رو شود.

ميرزا براي ادامه زندگي خانه‌اي در خيابان شاه‌آباد كوچه محمودي كه يك كوچه بن بست است و در ته آن بن‌بست خانه خيلي محقري به ماهي سه تومان اجاره كرده و با نهايت عسرت و سختي زندگاني مي‌كرد. هرقدر سردار محي واسطه فرستاد حتي ميرزا كريمخان كه همه گيلانيان مي‌دانند يد طولايي در حرافي داشت و اساس امور گيلانيان در آن زمان در يد قدرت او بود با همه اين احوال نتوانست ميرزا كوچك‌خان را متقاعد كند و با سردار محي روبه‌رو شود.

مرحوم پدرم كه منشي سپهسالار بود و به طهران آمده بود مرد آزاده ]اي[  بود و با مرحوم ميرزا كوچك آشنايي كامل داشت . مرحوم ميرزا كوچك‌خان به همين مناسبت با مرحوم پدرم گاهي رفت و آمد مي‌كرد و اغلب به ديدن ايشان مي‌آمد و در آنجا با مرحوم ميرزا كوچك‌خان آشنايي پيدا كرده و گاهي به منزل محقر ايشان مي‌رفتم. دو اتاق داشت فقط يك اتاق فرش زيلو داشت. با اينكه با نهايت عسرت مي‌گذراند هيچ‌وقت حاضر نمي‌شد به احدي اظهار كند. گويا گاهي از گيلان مختصر برنجي برايش مي‌فرستادند و با نهايت تنگدستي زندگاني مي‌كرد حتي سردار محي فهميده بود كه با مرحوم پدرم رفت و آمد دارد از ايشان خواستند كه واسطه آشتي مابين شود. به مرحوم ميرزا كوچك‌خان روزي كه مجدداً به ديدن پدرم آمده بود نظريه سردار محي را به ايشان عنوان كردند در جواب گفتند اگر اصرار بفرماييد آمدن به منزل شما را ترك خواهم كرد.

 مرحوم پدرم دوستي با ايشان را ترجيح مي‌دادند. ادامه صحبت را تغيير دادند چون مابين مرحوم ميرزا كوچك‌خان و مرحوم پدرم دوستي صميمانه بود. در ضمن مرحوم ميرزا كوچك با آزاديخواهاني از قبيل مرحوم خلخالي و مخصوصاً مرحوم محمدرضا مساوات و سليمان ميرزا و آقا ميرزا محمد تنكابني و ساير آزاديخواهان آشنايي پيدا كرده مخصوصاً اغلب به منزل مرحوم خلخالي مي‌رفت، به طوري كه بعدها مرحوم ميرزا كوچك‌خان برايم نقل كرد اغلب كه منزل خلخالي اوقاتي مي‌رفت كه نهار را خورده بودند اتفاقاً روزي سر نهار رسيد هرچه مرحوم خلخالي اصرار كرد كه نهار بخورد با اينكه شب هم هيچ نخورده بود يعني چيزي نداشت كه بخورد گفت قبل از آمدن نهار خوردم. بايد پي برد كه اين مرد تا چه اندازه عزت نفس داشت و بايد عموم بدانند كه ميرزا كوچك‌خان حقيقتاً در همه چيز نمونه و منحصر به خود بود.

به‌طوري كه قبلاً اشاره شد بعد از بسته شدن درِ اداره تذكره مدتها بيكار بودم، تا پس از ورود سپهسالار و تشكيل حكومت جديد فرمانفرما وزير عدليه شد. مرحوم اقتدارالسلطان برادرزاده مرحوم سپهسالار كه از گيلان آمده بودند و جزو مجاهدين ]بود[ و موزري هم داشت و با من سابقه دوستي داشت و مرحوم پدرم كه منشي باشي مرحوم سپهسالار بود در سفر آمدن به طهران همراه بودند. با اين سوابق از مرحوم اقتدارالسلطان خواهش كردم اگر در وزارت عدليه آن زمان - كه وزارت دادگستري فعلي است - مرا مشغول كند ممنون خواهم شد. فوراً بدون تأمل مرا با خود به وزارت عدليه نزد فرمانفرما برد و گفت حضرت اشرف امر فرمودند كه به آقاي سعداله درويش در وزارت عدليه شغل مناسبي داده شود - حضرت اشرف مطلق آن زمان فقط سپهسالار بود. عموم وزرا از او فوق‌العاده مي‌ترسيدند - فوراً فرمانفرما شخصاً مرا به كابينه نزد آقاي حاجي صدق‌الملك كه رئيس كابينه و پيرمرد محترم و با شخصيتي بود برد و بدو گفت به ايشان شغل خوبي بدهيد. اين در اوائل سال 1328 قمري بود كه داخل عدليه شدم. چون اول شروع كار تشكيلات بود قرار شد در كابينه چندين منشي باشند يك نفر منشي مركز و بقيه براي خطوط شمال و جنوب و شرق و غرب تعيين شوند. - در آن زمان خطم بسيار خوب بود - و با سفارش مخصوص كه شده بود بهترين منطقه كه شمال و عبارت بود از گيلان و آذربايجان به من واگذار شد.

جريان امور وزارت عدليه به قراري بود كه تمام احكام را دادگاههاي عدليه پس از رسيدگي، وقتي حكم حقانيت كسي را صادر مي‌كردند بايد از طريق كابينه ابلاغ مي‌شد به همين مناسبت حكم اشخاص بايد از طريق كابينه - يعني دفتر وزارت عدليه - به ولايات ابلاغ مي‌شد. گويا عادت بر اين بود هر كس حكم بر حقانيت خود مي‌گرفت مبلغي به متصدي مربوطه مي‌داد. چندين بار از اهالي گيلان و آذربايجان كه عنواني مي‌كردند با كمال وضوح جواب رد مي‌شنيدند.

به ياد دارم روزي يكي از آذربايجانيها بدون اطلاعم خيك روغني به منزل فرستاد و نمي‌دانستم كي فرستاده است. و به منزل سپردم فعلاً امانت باشد و مصرف نكنند. بعد از سه روز همان شخص به دفتر آمد و اظهار داشت چيز ناقابلي فرستادم بايد ببخشيد. او را مجبور كردم كه برود خيك روغن را ببرد و الا به رئيس دفتر خواهم گفت و آبرويت را مي‌برم. ناچار خيك روغن را برد و بر سبيل اتفاق قضيه را به رئيس دفتر اظهار كردم. به همين مناسبات مرحوم حاجي صادق‌الملك مرا به اسم صديق‌السعداله مي‌ناميد و در نوشتجات هم به همين اسم مي‌نوشت. مرحوم حاجي صدق‌الملك پيرمرد اديب و فاضل و دنيا ديده بسيار شريف و پاكدامن ]ي[ ]بود[ كه خط بسيار خوبي هم داشت.

در اوايل، روش نوشتجات را به خط خود چندين عبارت عمومي را مي‌نوشت و به من مي‌داد گويا هنوز در نوشتجاتم باشد.

در عدليه تا سال 1327 قمري مشغول بودم، ماهانه يكصد تومان حقوق مي‌دادند البته در آن تاريخ با اين مبلغ در كمال رفاه زندگي مي‌كردم - مريم دخترم در موقع ورود مجاهدين به دنيا آمده بود به همين مناسبت او را مشوني مي‌ناميديم يعني تولد مشروطه - پس از دو سال و چند ماه كه در عدليه مشغول بودم يك نفر به‌نام منصورالسلطنه كه تازه از اروپا برگشته و حقوق خوانده بود با حقوق گزافي چندين برابر حقوق من به‌كار گماشته شده بود. من هم تحريك شدم براي تحصيل حقوق به اروپا بروم، البته با داشتن زن و بچه آنقدر هم ساده نبود كه بي درنگ به اروپا بروم.

اول به‌ناچار با مرحومه خانمم صحبت و مشورت كردم آيا موافقت مي‌كند كه براي تحصيل به اروپا بروم. به‌طوري كه همه فاميل آگاهند خانمي بود فوق‌العاده با گذشت و به من بي‌نهايت علاقه داشت علاوه بر زن و شوهري دوست و رفيق شفيق بوديم. از صميم قلب و به جان و دل همديگر را دوست مي‌داشتيم، با نهايت صدق و صفا موافقت كرد كه براي تحصيل به اروپا بروم و خود نيز مشغول تحصيل شد و اخوي نصرت‌اله‌خان كه برادر خيلي خوش قلب و نيتي بود در پيشرفت تحصيلات او كمك كرد. خود او هم علاقه زيادي به تحصيل داشت و خود قبل از رفتن به اروپا مدتي به او درس مي‌دادم، طوري پيشرفت كرده بود كه جواب كاغذهاي مرا به خط خود مي‌نوشت كه هنوز به ياد او كاغذهاي خط او را به يادگار دارم و اغلب شعرهاي خيلي مناسب مي‌نوشت تمام كاغذهايي كه من به ايشان نوشتم همگي را نگاه داشت و در كيفي كه گذاشته بود الان نزد من است.

مرحوم پدرم با نهايت ميل و رغبت مخارج زن و بچه را مي‌داد. براي اينكه براي مخارج اروپا تحميلي به ايشان نكرده باشم شرحي به سپهسالار نوشتم و ايشان ماهي پنجاه تومان ماهيانه برايم برقرار كردند كه مي‌شد ماهي دويست فرانك سوئيس و با اين مبلغ در آن تاريخ در نهايت آسايش زندگي مي‌كردم و ماهي صد فرانك به پانسين مي‌دادم كه كرايه يك اتاق و شام و نهار و صبحانه هم مي‌دادند. صد فرانك ديگر براي خريد كتاب و لباس و ساير مايحتاج كاملاً كافي بود. ديپلم مدرسه اليانس فرانسه را اونيورسيته يعني دانشگاه لزان قبول كرد.

وارد اونيورسيته و در رشته حقوق مشغول به تحصيل شدم و ماهيانه مرتب سعداله‌خان هنگام تحصيل در لزان سوئيس ـ حدود 89-1288 شمسي

مي‌رسيد و با كمال جديت و مرتب در سركالسهاي همه معلمين حاضر مي‌شديم. البته معلمين دروس را كه مي‌دادند بايد نت برداريم و براي اينكه از تمام حرفهاي معلم نت برداشته شود ناچار به اختصار بر مي‌داشتيم و شب نتهاي برداشته را در دفتر پاكنويس ]مي‌كرديم[ و با تمام حروف مي‌نوشتيم. اغلب از آن نتها را هنوز هم دارم - با اينكه بيشتر آنها را در گردنه بيد سرخ كرمانشاه كه تفصيل آن بعداً مفصال نوشته خواهد شد، دزدها بردند و از بين رفت -.

بعد از دو سال روزي آقاي دكتر ابراهيم‌خان دكتر سپهسالار ناصر قلي نوه سپهسالار را كه پسر امير اسعد بود به لزان آورد و به دستور سپهسالار به بنده سپرده ]كه[ او را سرپرستي و مواظبت ]كنم[ و به تحصيل وا دارم. دكتر به ايران رفت ناچار او را در پانسيني كه خود بودم اتاقي گرفته و منزل دادم. روزي كه وارد شد ابداً سوادي نداشت و هرّ را از برّ تشخيص نمي‌داد. به‌ ناچار شبانه روزي دو سه ساعت وقت خود را صرف تدريس و تربيت او كه ابداً نداشت مي‌كردم.

 سپهسالار اغلب به من مي‌نوشت و سفارش تربيت و تدريس او را ميكرد و مخصوصاً مي‌نوشت و متذكر مي‌شدند كه با بختياريها - كه در آن زمان در حدود شصت نفر شاگردهاي بختياري بود - معاشرت نكند. نهايت مراقبت را از هر حيث از او مي‌كردم. با نهايت صميميت و دلسوزي آنقدر در درس او كمك ِكردم. بعد از سه ماه او را وارد مدرسه ابتدايي كه كُلِژ مي‌ناميدند وارد كردم و هر شب درسهاي روز او را ياد مي‌دادم و در تهذيب اخالقش فوق‌العاده كوشا بودم و حتي به او سپرده بودم هيچ‌وقت از كسي نپرس كه اسم پدرت چيست؟ اين سؤال نهايت بيتربيتي است و هيچ‌وقت هيچ‌كس از كسي از اين نوع سؤالها را نميكند. با تمام سفارشات و دستوراتي كه به‌طور كلي از طرز رفتارش مي‌دادم شب سال نو نوروز همه شاگردهاي ايراني در يكي از كافه‌هاي بزرگ لزان جشن گرفتيم و همه همشاگرديهاي اونيورسيته را كه آلماني و انگليسي و سوئيسي و ساير ملل از قبيل بلغار و غيره بودند دعوت كرديم كه در جشن ما شركت كنند. ناصر قلي را با خود برده بودم. با تمام سفارشاتي كه به او كرده بودم او پهلوي يك نفر از شاگرهاي انگليسي نشسته بود. در ضمن صحبت ديدم از ]به[ انگليسي مي‌پرسد اسم پدرت چيست؟ البته او جوابي به اين سؤال بي‌رويه نداد و تعجب كرد. اين سؤال را براي اين كرد كه اگر جوابي بدهد او هم بگويد من پسر امير اسعدم و حال اينكه يك نفر انگليسي چه مي‌داند پسر امير اسعد يعني چه؟ دو نفر از آقايان ايراني كه متوجه اين سؤال بي‌رويه اين پسره بي‌تربيت شده بودند به من گفتند «لايق ريشت با اين بچه تربيت كردنت». البته بايد بدانيد كه به من چقدر ناگوار بود. براي اين حرف من از خجالت اين پسره بي‌تربيت غرق در عرق شدم و بقيه شب را با كمال ناراحتي گذراندم. بالأخره مجلس به اتمام رسيد و با هم به منزل مي‌رفتيم. در راه به او گفتم با همه سفارشاتي كه به تو كردم هيچوقت از كسي نپرس اسم پدرت چيست باز اسباب خجالت و ناراحتي مرا فراهم كردي. عوض اينكه عذر بخواهد و بگويد ببخشيد ديگر اين رويه تكرار نخواهد شد، با كمال وقاحت در جوابم گفت مگر من اختيار زبانم را ندارم؟ به محض شنيدن اين كلمه چنان توي دهنش زدم كه خون جاري شد. اينقدر اين پسره بيتربيت بود كه تمام نصايحم ابداً به او اثر نميكرد. بالأخره به ياد شعر سعدي افتادم كه گفته است:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمي بزرگ شود

اين اصل را بعد از مدتي كاملاً بروز داد.

بعد از چندي از ايران خبر رسيد كه روسها اولتيماتوم خيلي ناگواري از طرف دولت تزاري به دولت ايران دادند و البته اگر مجلس تصويب نكند جنبه قانوني نخواهد داشت وكان لم يكن خواهد بود.

عموم شاگردهاي لزان تلگرافاتي به مجلس مخابره كردند كه زير بار اولتيماتوم نروند، بنا نبود كسي به ايران برود فقط به همان تلگرافات خاتمه يافت.

از قرار اين ناصر قلي ناجنس - بعدها معلوم شد - موقع را مغتنم شمرده و با آن صفت گرگ زادگي شرحي به سپهسالار نوشت كه چند نفر داوطلب شدند بيايند همه وزرا را بكشند و سعداله درويش هم داوطلب كشتن حضرت اشرف شد كه بيايد به ايران با دستاري، پدرش حضرت اشرف را ترور كند و اگر پاكتي از او رسيد مبادا سرش را باز كنيد چون اخيراً اختراعي شده ممكن است به وجود حضرت اشرف صدمه برسد. از قراري كه بعداً معلوم شد سپهسالار بدون فكر و تعقل اين حرفهاي بيمعني را باور كرد. بايد حدس بزنيد كسي كه به اين مزخرفات ترتيب اثر بدهد چقدر بايد نادان و بي‌مغز باشد. اولاً پدرم ]را[ كه سالها يعني در حدود سي سال منشي باشي او بود هنوز نشناخت ]  [، فوراً دستور داد براي سركشي به امالك اراك برود. اول او نخواست برود بعد از اينكه ]فهميد[ من در املاك اطلاعي ندارم، اقتدارالسلطنه پسر سپهسالار كه كاغذ ناصر قلي را خوانده بود با اينكه مي‌دانست سر تا پا بياساس است ولي چون سپهسالار بي‌مغز باور كرده، ]گفت[ بهتر است شما چندي به اراك بروي. او ناچار به آنجا رفت و سپهسالار دستور داد حقوقم را قطع كردند. من از همه جا بي‌خبرم و از درس و كمك به او كماكان دريغ نميكنم تا اينكه روزي پاكتي از سپهسالار به من نشان داد كه مستقيماً به او نوشته بود كه به بلژيك برود. فوق‌العاده متحير شده بودم چون در تمام مدت توقف او در لزان هميشه به من مي‌نوشت و سفارش او را مي‌كرد چه شده كه اين عمل را كرده بدون اينكه به من چيزي بنويسد. مدتي فكر كردم نتوانستم اين معما را حل كنم. فوراً مصمم شد كه به بلژيك برود و با كمال وقاحت از من خرجي خواست براي رفتن به بلژيك چون پولي پيش من نداشت امتناع كردم.

نمي‌دانم از كجا پول فراهم كرد و به بلژيك دنبال هوا و هوس خود رفت و ابداً به مدرسه نرفت و شب و روز را به عيش و عشرت پرداخت و جنس اصلي خود را بروز داد. من از همه جا بيخبرم فقط بعد از چندي فهميدم كه سپهسالار بي‌مغز و بي‌فكر حقوقم را - به خيال اينكه من او را ترور خواهم كرد - قطع كرد. از طهران از پدرم پولي درخواستم تا براي خرج راه رفتن به ايران بفرستد جواب نوشتند پدرت در اراك است.

 به ناچار از رفقا پولي گرفتم اول به پاريس نزد سپهدار رشتي كه در آن زمان در پاريس بود رفتم و شرح حال خود را گفتم. ايشان شرح مفصلي به سپهسالار نوشتند. شرح حال مرا و حرفهاي بياساس ناصر قلي - پست فطرت را - شرح دادند. با كاغذ ايشان به ايران رفتم چون با كالسكه مي‌رفتم به قزوين رسيدم شنيدم سپهسالار باغي كه در قزوين داشت در آنجا ]ست.[ ناچار از مهمانخانه به آنجا رفتم. موقعي رسيدم كه او داشت از باغ خارج مي‌شد. پاكت را به سپهسالار دادم.

پاكت را ايستاده خواند و به من دستور داد بمان، تا برگردم شما را ببينم. حسب دستور رفتم توي باغ ديديم اسعدالسلطنه همشيرهزاده سپهسالار در آنجا است. از من پذيرايي كرد و سپهسالار برگشت. بدون اينكه مرا بخواهد مستقيماً به عمارات خلوتي كه داشت و استراحتگاه بود رفت و من ناچار براي خواب به مهمانخانه رفتم و به دستور اسعدالسلطنه صبح زود آمدم. سپهسالار از خواب بيدار شده بود و در حياط خلوت قدم مي‌زد. به دستور اسعدالسلطنه به آنجا رفتم. همين كه مرا ديد با فرياد گفت از جان من چه مي‌خواهي؟ بدون اينكه حرفي بزنم به مهمانخانه برگشتم و دستور دادم كالسكه را براي رفتن به طهران آماده كنند. تا اسبها را ببندند قدري طول كشيد.

ديدم آقاي اسعدالسلطنه روي ايوان مهمانخانه قدم مي‌زند فوراً فهميدم آن سپهسالار ديوانه بي‌مغز خيال كرد با تغيّر ]ي[ كه به من كرد عصباني شدم و به شهر رفتم كه ]وسيله‌اي براي[ ترور پيدا كنم و براي كشتن او بروم. اسعدالسلطنه را به اتاق دعوت كردم و از او خواهش كردم به دايي ديوانه‌ات بگو: پدرم تروريست بود و يا جدم تا من ارث برده باشم!

آنجا ماند پس از آنكه كالسكه حاضر شد و روانه طهران شدم او هم به باغ رفت. نمي‌دانم پيغام مرا داده است يا خير در هر صورت خيال سپهسالار به كلي راحت شد.

بعد از رسيدن به طهران با مالحظه اينكه تمام زحمات اوليه را براي تحصيل كشيده و چيزي نمانده كه نتيجه گرفته شود بايد به هر نحوي است به لُزان مراجعت كنم.

البته به ناچار بايد مجدداً با مرحوم خانم مشورت و نظريه او را بخواهم.

همانطوري كه قبلاً نوشتم با علاقه مفرطي كه به من داشت با نهايت صميميت موافقت كرد براي ادامه تحصيالت بروم. در ضمن شنيده شد كه وزارت فرهنگ شاگرد به اروپا مي‌فرستد مشروط بر اينكه امتحان زبان بدهند. با دانستن زبان كامل فرانسه از عهده امتحان به خوبي برآمدم و جزو شاگردهاي بنام دولتي با حقوق ماهي دويست فرانك سوئيس مجدداً به لزان مراجعت كردم. پس از سه ماه امتحان اول را كه به نام نصف ليسانس است دادم و در دفتري كه همه معلمين دروس را كه مي‌دهند امضا مي‌كنند امتحان اول هم قيد شده است و خود را براي امتحان تمام ليسانس كه بعد از شش ماه ديگر بايد انجام شود با نهايت جديت مشغول ]كردم[ و خوشحال بودم كه طولي نخواهد كشيد كه به آرزوي خود خواهم رسيد و به ادامه زندگي با زن مهربانم خواهم رسيد. غافل از اينكه تقدير را بشر نميتواند تغيير بدهد.

ناگاه جمالزاده و نصراله جهانگير كه هر دو از رفقاي نزديكم بودند مخصوصاً جمالزاده كه زياده از حد دوست و رفيق بوديم به اتاقم آمدند. بعد از تعارفات عنوان كردند در برلن كميته ]اي[ تشكيل شده به رياست آقاي تقي‌زاده و ما دو هم عضو آن كميته هستيم. گفتم ان‌شاءالله مباركتان باشد. در جواب من اظهار داشتند: آقاي تقي‌زاده فرمودند شاگرداني كه داراي اخلاق پسنديده و درست و با حقيقت هستند انتخاب كنيد و براي عضويت كميته به برلن بفرستيد ما فقط تو و راوندي را - كه او انصافاً مرد درست و پاكدامني بود - انتخاب كرديم و بايد به برلن برويد و ميدانيد كه در لزان در حدود دويست نفر شاگرد است. ما بين تمام اين شاگردها فقط شما دو نفر را انتخاب كرديم.

در جواب ايشان گفتم شرايط من سواي شرايط شما است. به هيچ‌وجه نميتوانم با اين پيشنهاد شما موافقت كنم چون من متأهل و داراي زن و بچه ]هستم[ و بايد هرچه زودتر تحصيالتم را خاتمه دهم و براي ادامه زندگيم به ايران بروم و به كلي امتناع كردم. اتفاقاً در موقع ورود آنها مشغول حاضر كردن حقوق رُمَن بودم. جمالزاده با سماجت كتاب را از جلويم برداشت و به طرف ديگر اتاق پرت كرد. نهايت خشمگين شدم و به او پرخاش كردم. ابداً به او تأثيري نكرد و در جواب به اين رويه من عنوان كرد كه آلمانها استقلال ايران را ضمانت كردند و بهترين پيشامدي است كه به دست آلمانها از شر روس و انگليس راحت شويم. بر فرض ديپلم ليسانس و دكترا گرفتي مگر نبايد در ايران زندگي كني زندگي بدون استقلال، زندگي است؟ ميدانيد در لزان در حدود دويست نفر شاگرد است فقط تو و راوندي را كه تمام شرايط در شما جمع بوده انتخاب و به تقي‌زاده معرفي كرديم و هر دوي شما را پسنديد و دستور وسايل حركت شما را دادند.

 بالأخره با اصرار و سماجت جمالزاده كه به هيچ عنواني نتوانستم متقاعدش كنم بيش از دو ساعت در اتاقم چانه زد - البته بعدها كه خود را به جامعه معرفي كرد و با مطالعه نوشتجات و كتابهاي او بايد بدانيد جمالزاده يعني چه و چه كسي است - ناچار تسليم شدم.

جمالزاده، راوندي و من را به ژنو برد و از كونسول آلمان تذكره آلماني براي ما دو نفر گرفت و با آدرس مهمانخانه كه قبال معرفي شده بود در برلن ما دو نفر را روانه كرد و بعد از دو روز جمالزاده و نصراله‌خان جهانگير به برلن آمدند. راوندي و من كه تذكره آلماني داشتيم، ولي آلماني به هيچ‌وجه نميدانستيم به هيچ وجه متوجه نشديم چه كسي به فرانكفوت اطلاع داد كه دو نفر با داشتن تذكره آلماني ابداً آلماني نميدانند. به محض اينكه ترن به فرانكفورت رسيد - ترن يك ساعت در فرانكفورت توقف كرد - در ايستگاه ترن يك نفر ژنرال آلماني با چند صاحب منصب آمدند و به سربازي دستور دادند چمدانها را از ترن پايين بياورند ما دو نفر را هم پياده كردند، و ژنرال كه فرانسه مي‌دانست شخصاً شروع كرد از ما تحقيق كردن كه شما چه كساني هستيد ]كه[ با داشتن تذكره آلماني و به زبان آلماني آشنايي نداريد؟ از دادن توضيح امتناع كرديم فقط گفتيم خواهش مي‌كنيم به برلن به وزارت خارجه تلفون بفرماييد و اسم ما دو نفر را ببريد. اين عمل را انجام داد. از برلن دستور دادند فوراً ايشان را روانه داريد.

چون ترن بعدي چهار ساعت ديگر مي‌آمد، ژنرال يك صاحب منصب ]را[ كه فرانسه مي‌دانست با اتومبيل همراه ما كرد. اولاً در بهترين مهمانخانه به ما نهار دادند بعد از صرف نهار با اتومبيل قسمت عمده شهر فرانكفورت را گردش كرديم. جاهاي با صفايي داشت. كمتر شهري را به قشنگي و با روح فرانكفورت ديده بودم.

ترن بعدي كه رسيد ما را به ايستگاه ترن بردند و ژنرال هم حاضر شد دستور داد چمدانها را در ترن گذاشتند. ترن به راه افتاد. ژنرال سالم بالا بلندي داد. مسافرين ترن اوليه با آن وضعي كه ما را پياده كردند خيلي پريشان بودند و دلشان به حال ما مي‌سوخت كه اين جوانها البد جاسوسند و يقين تيرباران خواهند شد.

پس از رسيدن به برلن مهمانخانه ]اي[ كه تعيين شده بود به آن مهمانخانه رفتيم. بعد از دو روز آقاي عزتالهخان هدايت پسر مرحوم صنيعالدوله كه تحصيالت خود را در برلن كرده بود و مترجم كميته بود به مهمانخانه آمد و با پرداخت مخارج مهمانخانه ابتدا ما را به كميته برد پس از معرفي به آقاي تقي‌زاده و توقف چند ساعت در كميته و سؤال و جوابهايي رد و بدل شد و آقاي تقي زاده شرح مبسوطي از روش كميته و تكاليف را كه بايد انجام دهيم بيان كردند. قرار شد آقاي عزت‌اله‌خان براي هر يك اتاقي بگيرند. براي من اتاقي در خيابان - فالسبورك اشتراسه - برلن به هفتصد و پنجاه مارك - اتاق وسيعي بود - اجاره كرد. فقط صبحانه را صاحب اتاق مي‌داد. شام و نهار را عموماً با آقاي تقي‌زاده در رستوران مي‌خورديم. روزها را در كميته بوديم و نوشتجات كميته را من مي‌نوشتم، چون خطم از همه رفقا بهتر بود. فقط شبها بعد از خوردن شام كه زود انجام مي‌شد به اتاقم مي‌رفتم و چند ساعتي را كه وقت داشتم دروسم را مي‌خواندم كه خود را براي امتحان ليسانس حاضر كنم و در اولين فرصت براي امتحان بروم.

پس از چندي كه صبحها به كميته مي‌رفتم آقاي تقي‌زاده گفتند دفتر وزارت خارجه آلمان يك نفر را خواسته كه روزنامه‌هاي فرانسوي و تركي و عربي را بخواند و هر جا صحبتي از آلمان شده با مداد قرمز عالمت بگذارد و به دارالترجمه - كه همه زبانها را مي‌دانستند - فرستاده شود و به آلماني ترجمه و به وزير خارجه آلمان داده شود تا دولت آلمان بداند دنيا درباره او چه قضاوت مي‌كند. چون همه روزنامه‌ها به هر زباني بود به آلمان مي‌رسيد آقاي تقي‌زاده بنده را براي روزنامه‌هاي فارسي و تركي و عربي به وزارت خارجه معرفي كردند. بالأخره صبحها به وزارت خارجه مي‌رفتم و بعدازظهر را براي نوشتجات كميته مي‌رفتم و اغلب خود تقي‌زاده ديكته مي‌كرد. رفقايي كه در كميته بودند؛ جمالزاده، نصراله جهانگير، پورداود، سيد فضل‌اله‌خان ميرهادي، رضا افشار، عزتاله‌خان هدايت و راوندي و من بوديم.

در وزارت خارجه براي كاري كه انجام مي‌دادم پس از آنكه روزنامه ترجمه مي‌شد مجدداً به دفتر مي‌فرستادند و بايد همه را كلاسه كنم. براي اين عمل ماهي هزار مارك از طرف وزارت خارجه داده مي‌شد و كميته هم كرايه اتاق و شام و نهار رستوران را مي‌داد. از اين رويه خيلي خوشحال بودم چون هزار مارك را در بانك ميگذاشتم چون ماهي هزار مارك بعد از چند ماهي مبلغي مي‌شد كه در كمال خوبي مي‌توانستم براي دادن امتحان به لزان بروم.

روزي آقاي تقي‌زاده يك كاغذ رسمي كه مارك آلمان داشت ]داد[ و بنا شد نامه از طرف امپراتور كه ويلهم بود براي پادشاه افغان نوشته شود و دوستي او را جلب كنند. به خط بسيار خوب البته به فارسي با دقت تمام نوشتم و بعد از اينكه ترجمه آن را به زبان آلمان براي امضاي امپراتور فرستادم ايشان امضا كردند. حامل كاغذ به پادشاه افغان، جواني ]بود[ كه در حدود 25 سال داشت. به اتفاق تا بغداد آمد و چون راوندي و من در بغداد مدتي مانديم كه شرح آن داده خواهد شد، از آنجا با گذشتن از مي‌ان تمام ايالت و عشاير مختلف بالأخره به افغانستان رسيد و پاكت را رساند و با جواب كاغذ به امضاي پادشاه افغان و از طريق فنالند به آلمان برگشت. بعدها معلوم شد براي اين شجاعتي كه به خرج داد پاداش زيادي از طرف دولت آلمان به او داده شد.

زماني كه هنوز در لزان بودم حقوقم را كه وزارت فرهنگ مي‌داد تا قبل از جنگ جهاني اول كه در سال 1914 شروع شد مستقيماً به آدرس من توسط مختارالسلطنه وزير مختار ايران كه در پاريس بود مي‌فرستادند. اتفاقاً مختارالسلطنه حقوق مرا به شاگرد ديگر كه در پاريس بود پرداخت و من مدتي بيخرجي مانده بودم و اطلاع نداشتم كه حقوقم توسط وزير مختار فرستاده شده است. تا اينكه از طهران به من نوشتند كه حقوق شما توسط مختارالسلطنه وزير مختار فرستاده شده است شرحي به ايشان نوشتم «به‌طوري كه از طهران اطلاع دادند حقوقم توسط وزير مختار فرستاده شده است. تمنا مي‌كنم برايم بفرستيد». با نهايت وقاحت جواب داد «خرجي شما رسيد ولي به شاگردي كه در پاريس بود و بيخرجي مانده بود دادم». كاغذ بسيار تندي به ايشان نوشتم «پولي كه به اسم من آمده بود و آدرس مرا هم به شما داده بودند به چه حقي حقوق مرا به ديگري داديد»، فقط به حرف گذشت و خرجي برايم نشد. در نهايت عسرت بودم و متحير بودم چه بايد بكنم.

همين بي‌پولي و سرگرداني بيشتر سبب شد كه جمالزاده موفق شد من را راضي كند كه به برلين بروم. اين واقعه در سال 1914 در حين جنگ بين‌المللي اول بود كه نائره آن به تمام دنيا كشيده شد و مبناي اين جنگ جهانسوز كه تمام دول اروپا را فرا گرفت و چه جناياتي به بار آورد. كه خود شاهد قسمتي از آن بودم كه تمام نفرات موجود در برلن عموماًً به فرونت جنگ رفته و چندين شبانه روز قشون حركت مي‌كرد و عده زيادي كشته شده تمام شهر برلن در عزا بود. چه خانه‌ها كه بي‌سرپرست شدند! مبناي تمام اين جنگها و كشت و كشتار براي كشته شدن وليعهد اطريش بود. آيا براي كشته شدن يك نفر بايد اين همه فجايع به بار آورد؟

زنها براي كشته شدن شوهرشان بي سرپرست و عزادار بودند. مخصوصاً در برلن در خانه‌اي كه منزل داشتم شوهرش در فرونت جنگ كشته شده بود، حقيقتاً خون گريه مي‌كرد. هر قدر خواستم تسكينش دهم بيشتر مي‌گرييد.

شعله اين آتش جهاني همان سال اول به كشور ما ايران سرايت كرد و اوضاع را روز به روز پريشان‌تر ساخت. ايران با اينكه در جنگ شركت نداشت و بي‌طرفيش را رسماً اعالن كرده بود معهذا ايمن نماند و در معرض تجاوز و تعديات قشون بيگانه قرار گرفت. فجايع بيشماري به بار آوردند و مملكت را دچار ضعف و پريشاني نمودند و ساليان دراز طول كشيد تا امنيت نسبي برقرار شد.

اين رويه در برلن در حدود سه ماه ادامه داشت. كميته تصميم گرفت ميسيونهايي به اطراف مملكت بفرستد تا عموم اهالي ايران را به طرفداري از آلمان و مخالفت با روس و انگليس تحريك كنند.

در موقع تعيين مي‌سيون از آقاي تقي‌زاده خواهش كردم كه مرا در آنجا براي نويسندگي نگاه دارد تا خود را براي امتحان نهايي يعني ليسانس آماده كرده چند روزي براي دادن امتحان به لزان رفته و مجدداً به برلن مراجعت كنم. مورد قبول واقع نشد. تنها كسي كه در برلن ماند فقط آقاي عزتاله‌خان هدايت آن هم به واسطه زبان آلماني كه تقي زاده به او احتياج داشت در برلن ماند.

 در مدت توقف در برلن بعضي از ساعات روز همگي را به محلي مي‌بردند كه سواري بياموزيم و به هر يك هم يك هفت تير دادند. رضا افشار و سيد فضل‌اله‌خان ميرهادي از طريق سوئد و نروژ و فنالند به طهران رفتند. جمالزاده و نصراله جهانگير پورداود و راوندي و من به اسلامبول رفتيم و مدتي در اسلامبول مانديم تا با كمك دولت تركيه - كه در آن زمان جزو متحدين آلمان بود - به بغداد برويم. از طرف دولت آلمان شرحي به دولت تركيه نوشته شده بود كه ما را به سالمت به بغداد برسانند. رئيس جمهور تركيه در آن زمان انور پاشا بود.

قرار شد يك صاحب منصب ارشد و چند صاحب جزء با تمام تجهيزات ما را به سالمت به بغداد برسانند. فراهم شدن وسيله مدتي به طول انجاميد. اغلب بعضي از روزها به سفارت ايران كه در آن موقع احتشام‌السلطنه سفير كبير ايران در تركيه بود مي‌رفتم. در يكي از جلساتي كه در سفارت بوديم ميرزاده عشقي به سفارت آمده بود مي‌خواست به ايران برود و خرجي نداشت از آقاي سفير كبير خرجي خواست. سفير با كمال وقاحت در حضور همه ما دست به صورت او كشيد و گفت تو قشنگي، تو كه خوشگلي هر جا بروي به تو پول مي‌دهند. ما همگي از اين طرز بيان آقاي سفير كبير فوق‌العاده ناراحت شديم.

در موقع بيرون آمدن از سفارت به ميرزاده عشقي گفتم ما تو را با خودمان مي‌بريم و خرج تو را خواهيم داد. بينهايت خوشحال شد و با ما حركت كرد. در مدتي كه در اسلامبول به انتظار حركت به طرف بغداد بوديم ديگر به سفارت نرفتيم.

عده ]اي[ كه بايد ما را به بغداد برسانند حاضر شدند. ابتدا در اسلامبول چند عدد ارابه كه به اسب مي‌بستند در هر ارابه فقط سه نفر مي‌توانستند سوار شوند. عده ]اي[ ميسيون و ميرزاده عشقي كه شش نفر مي‌شديم. دو ارابه داشتيم و عده ]اي از[ صاحب منصبها دو ارابه ]و[ توپ هم همراه داشتند. چهار ارابه گرفته شد. با اين وسيله تا فلوجه كه كنار رودخانه فرات بود رسيديم. در آنجا براي گذشتن از رودخانه، شاختور تهيه شد. شاختور عبارت بود از دو لنگه بلم كه به هم بسته بودند و به نام شاختور ميگفتند. در يكي از لنگه‌هاي شاختورها ما بوديم و در لنگه ديگر صاحب منصبان و تجهيزاتشان. روبه‌روي هم مي‌نشستيم و بايستي با پارو حركت كند و چند عرب گرفته بوديم كه مزد مي‌داديم و پارو مي‌زدند. فقط روزها را راه مي‌رفتيم و شبها با طناب محكم كه داشتند و با ميخهاي محكم به كنار رودخانه مي‌بستيم.

چون اولاً مسير رودخانه خيلي كج و معوج بود و شب نميشد رفت و در مسير رودخانه بعضي كوهتپه‌هاي بلندي بود. به همين جهات فقط روزها حركت ميكرديم.

بالأخره بعد از بيست روز از فلوجه به بغداد رسيديم. صاحب‌منصبها با گرفتن رضايتنامه از ما به اسلامبول مراجعت كردند.

بعد از رسيدن به بغداد از آلمان اطلاع دادند در بغداد بمانيد تا كونسول آلمان برسد و به اتفاق او به كرمانشاه برويد. به نصراله جهانگير و جمالزاده و پورداود دستور رسيد به كرمانشاه برويد. پورداود در كرمانشاه بماند و آن دو نفر به طهران بروند. فقط به راوندي و من دستور رسيد در بغداد بمانيد. مدتي در بغداد مانديم به انتظار آمدن كونسول آلمان و همراهان. در ضمن مقداري تحف و هدايا از آلمان به اسم من كه تحويلدار بودم رسيد. ]اينها[ عبارت بود از ده ساعت طلاي بزرگ مچي و يك عدد دوربين زايس آلماني و يك شمشير مرصع و دستور دادند «ساعتها را بين علماي نجف و كربال توزيع كنيد و آنها را بر ضد دولت روس و انگليس تحريك كنيد. دوربينها را بين صاحب منصبان ايراني كه به طرفداري آلمانها هستند توزيع كنيد و شمشير مرصع را به يكي از رؤساي ايالت كه نسبت به پيشرفت مقاصد آلمانها كمك مؤثري مي‌كند بدهيد».

بالأخره براي توزيع ساعتها بين علما به اتفاق راوندي به كربال و نجف رفتيم و بين علماي اين دو محل توزيع كرديم. البته با نهايت ادب و احترام به علماي اعلام. اصوالً در آن زمان همه ايرانيها احساسات آلماني داشتند و علما هم اصوالً با روس و انگليس مخالف بودند. توزيع اين ساعتها كمك مؤثري شد به طرفداري آلمان و همگي گفتيم دولت آلمان ضمانت استقلال ايران را كرده است. اين ضمانت استقلال ايران ابتدا حقيقت داشته است - ولي سياست روس و مخصوصاً انگليس كار را به جايي رساند كه تمام اين حرفها به كلي فراموش شد -.

بعد از مراجعت از كربال و نجف به بغداد برگشتيم. قبل از آمدن قونسول آلمان و همراهان، آقاي اشرفزاده كه آذربايجاني و از دوستان آقاي تقي‌زاده بود به ما ملحق شد. بعد از چندي قونسول آلمان و يك صاحب منصب آلماني به نام ماژوركلَين به بغداد رسيدند. براي رفتن به طرف كرمانشاه وسيله ]اي[ نبود جز اسب. براي همه اسب خريداري شد.

راوندي و اشرفزاده و من سه نفري يك مي‌سيون شديم و بنا شد بعد از رسيدن به كرمانشاه با كمك قونسول آلمان به شيراز نزد واسموس آلماني برويم. البته ما همه سواره هستيم.

از بغداد به طرف كرمانشاه حركت كرديم و به اول خاك ايران و سرحد آنكه قلعه سبزي بود رسيديم. در چند قدمي قهوه‌خانه، ديدم يك زن و بچه سوار اسبي هستند، گريه مي‌كنند و افسار اسب دست يك نفر است كه روي زمين دراز كشيده است. من كنجكاو شدم بدانم اين وضعيت چيست. به همه همراهانم گفتم شما به كرمانشاه برويد، من سبب گريه اين زن و بچه را بدانم براي چيست و در عقب شما خواهم آمد. همگي رفتند. همين كه نزديك شدم، مردي كه دنباله افسار در دست او بود مرده ]بود[ و زن و بچه سوار نميتوانستند از يابو پياده شوند. و با صداي بلند گريه ميكردند. با اينكه با قهوه‌خانه بيش از سي چهل متر فاصله نداشت، از قهوه خانه بيرون نميآمدند كه ببينند كه درد اين زن و بچه چيست. البته نسبت به رفتار قهوهچي خيلي او را مالمت كردم و گفتم شما مسلمان نيستيد. چرا به داد اين زن و بچه كه اين همه گريه مي‌كنند نرسيديد. در هر صورت زن و بچه را از اسب پياده كرديم و به قهوه خانه هدايتشان كردم و نعش شوهر اين زن را كه رشتي بودند روي تخته‌هاي قهوه‌خانه گذاشته، با چند نفر براي غسل و شستو شو به رودخانه كه نزديك بود بردند و در دو فرسخي، چلوار پيدا شد. يك نفر را قبلاً براي خريد چلوار براي كفن فرستاده بودم. پس از غسل و شستوشو كفن رسيد. آن بيچاره را در همان نزديك قهوه‌خانه که تپه‌اي بود در بالاي آن تپه دفن كرديم و يك نفر گرفتم، زن و بچه را با خودم به كرمانشاه بردم و در كرمانشاه يابو را فروختم و دليجان براي آنها كرايه كردم و روانه رشت نمودم.

راوندي و اشرفزاده در كرمانشاه منتظر من بودند. پس از تبادل نظر و ملاقات قونسول آلمان و ماژوركلَين بنا شد ما سه نفر كه مي‌سيوني بوديم به اتفاق به شيراز براي ملاقات واسموس آلماني كه در آنجا بود برويم.

براي خرجي راه هزار ليره و سيصد تومان پول سفيد دادند. بعد از چند روز توقف در كرمانشاه، به قصد شيراز حركت كرديم. در چند روز توقف در كرمانشاه با ديدن رؤساي ژاندارمري و مخصوصاً كلنل محمد تقيخان پسيان دوربينها را به صاحب منصبهاي ژاندارمري دادم.

در مدت توقف در برلن از پولهايي كه از وزارت خارجه آلمان گرفته بودم كيف چرمي بزرگ بسيار اعالئي خريدم و به كرمانشاه كه رسيديم در چند روز توقف با يكي از تجار كرمانشاهي كه معروف به درستي بود به نام حاجي محمدرضا آن كيف بزرگ كه لباسهاي فراك و چند عدد پيراهن فراك بود گذاشته و آن كيف را در صندوقي چوبي بزرگ گذاشته درب صندوق چوبي را قفل كرده بودم، در تجارتخانه نامبرده به‌طور امانت گذاشتم و دستور دادم آن صندوق را به آدرس آقا ميرزا هاديخان كه روبروي سردرب ظل السلطان مي‌نشست به آدرس معين بفرستد و به ميرزاهاديخان نوشتم خواهش مي‌كنم اين صندوق را شخصاً به مرحوم خانم بدهد.

صندوق بالأخره به دست آقاميرزاهادي‌خان رسيد و او هم با امانتي كه در او سراغ داشتم آن را براي دادن به مرحوم خانم مي‌برد. چون از طرف كميته برلن من به سمت تحويلدار معين شده بودم پولها تحويل من شد.

من داراي دو صندوق بودم. راوندي و اشرف زاده هركدام يك صندوق داشتند، يك صندوق كه هزار ليره در آن بود با مقداري لباس و اثاثيه با يك صندوق راوندي يك بار شده بود و صندوقي كه سيصد تومان پول سفيد بود با مقداري لباس و چند جفت كفش و مقدار زيادي كتاب و نتهايي كه در اونيورسيته لزان داشتم و چند عدد عينك، پالتوي بسيار شيك كه از لزان خريده بودم و يك كيف بزرگ دستهدار كه محتوي آن مقدار زيادي اشيائي بود كه در برلن و اسلامبول و بغداد چيزهاي نفيس براي سوغات مرحوم خانم خريده بودم. اين صندوق با يك لنگه صندوق اشرف زاده يك بار را تشكيل مي‌داد و يك قاطر هم با خورجينهاي بسيار بزرگ آبداري بار بود و در آن آبداري تمام وسائل چاي از سماور و غيره بار بود. براي حمل بارها چند قاطر همراه قاطرچي كرايه كرده بوديم.

موقع حركت فصل تابستان روزها فوق‌العاده گرم بود. به ناچار شب حركت مي‌كرديم، از كرمانشاه شب حركت كرديم و به صحنه رسيديم. روز را در صحنه توقف كرديم. البته در كرمانشاه يك نفر قرسوران همراه بود - قرسوران سوارهايي بودند مسلح و مجبوراً بايد مسافران را از منزلي به منزل ديگر برسانند -. از صحنه كه خواستيم حركت كنيم به قرسوران اطلاع داديم كه با ما بيايد. متأسفانه قرسوران تب كرده بودند. بالأخره سه نفري به اتفاق قاطرچي بدون داشتن محافظي به طرف گردنه بيد سرخ حركت كرديم. مقداري كه از صحنه دور شديم و به بيد سرخ نرسيده ديديم روبه‌روي ما به‌طور نيم دايره عده‌اي تيراندازي مي‌كنند. راوندي و اشرف‌زاده و من در يك رديف بوديم. به محض اينكه صداي تير شنيده شد راوندي و من از اسب پياده شديم و به اشرف‌زاده گفتيم فوري پياده شود. توجهي به ما نكرد و از ما جدا شد. به فرانسه فرياد زدم اشرف‌زاده با ما برگرد به صحنه. باز هم رفت و به ما گوش نداد و به طرف كوه رفت. در همين حين سوارهاي هرسيني خود را به بارها زدند. يك بار از صندوقها كه يك لنگه مال من و لنگه ديگر مال اشرف‌زاده بود با قاطر آبداري را بردند. بار ديگر كه در يك لنگه آن هزار ليره بود و با لنگه ديگر مال راوندي مانده بود با خود به صحنه برديم. اما اشرف‌زاده بيچاره مقداري كه به طرف كوه رفت گويا وضعيت كوه طوري بود كه ديگر نتوانست بالا برود. عوض اينكه به طرف صحنه برگردد معلوم شد جهت را گم كرده، به طرف دزدها كه در سر جاده بارها را خالي كرده و مشغول تقسيم كردن بودند رفت. متأسفانه دزدها دو گلوله به او مي‌زنند و تفنگهاي آنها مكنزي بود. يك گلوله به زير زانوي او اصابت مي‌كند كه زانو را به كلي متالشي مي‌كند و يك گلوله به پهلوي او خورد و از پهلوي ديگر در رفت. بيچاره دردم جان داد و اسب او را بردند و جيبهاي او را خالي كرده بودند. راوندي و من با باري كه داشتيم و قاطرچي بيچاره كه دو قاطر خود را از دست داده بود با يك قاطر بار به صحنه آمديم.

در صحنه به ناچار به منزل آقاي معاونالسلطنه مالك صحنه رفتيم و قضيه را به ايشان گفتيم. خيلي ماللت كردند، چرا تمام روز كه در صحنه بوديد پيش من نيامديد تا با چند تفنگدار شما را به سلامت به منزل برسانند. چند تفنگچي براي يافتن اشرف‌زاده فرستادند. بعد از چند ساعت نعش اشرفزاده را آوردند. البته بايد حدث بزنيد از ديدن نعش آن مرحوم چقدر ناراحت شديم. اگر گوش به حرف ما داده بود و با ما به صحنه مي‌آمد دچار اين سرنوشت شوم نمي‌شد. به خيال خود خواست با اين روش حتماً نجات پيدا كند، غافل از اينكه بشر نميتواند تقدير را تغيير دهد.

 به هر صورت شب تا صبح نخوابيديم و صبح با وضعيت تأسفآور با شستن خونها و غسل دادن و كفن كردن قضيه را به رفقاي كرمانشاه اطلاع داديم. دستور دادند نعش را به كرمانشاه حمل كنيم. به ناچار در تابوتي گذاشتيم. براي حمل تابوت درشكه كرايه كرديم. تابوت را در كف درشكه گذاشتيم. راوندي و من سوار درشكه شده و به ناچار باز شب حركت كرديم. خصوصًا نعش ممكن بود در گرماي روز بو بگيرد. به رودخانه گاماسياب رسيديم. درشكه بايد دور زيادي بزند تا از پل بگذرد. چون رودخانه در فصل تابستان آب زيادي نداشت درشكه از كف رودخانه خواست عبور كند. به محض اينكه به لب رودخانه رسيديم ديديم از طرف مقابل تيراندازي مفصل به طرف ما مي‌شود. اجبارًا از درشكه پياده شديم و روي زمين دراز كشيديم. درشكهچي همين عمل را انجام داد. تيراندازي زيادي به طرف ما شد. پس از مدتي تيراندازي ديدند ما از جاي خود تكان نميخوريم و فرياد مي‌زديم. پس از تيراندازي مفصل يكي از سوارها به طرف ما آمد و وقتي كه وضعيت ما را ديدند فوق‌العاده عذرخواهي كردند. معلوم شد تفنگچيهاي امير كل كرمانشاهي هستند. چندين بار ترياك از دهات امير كل به شهر حمل مي‌كردند. تصور كردند ما يك تيپ سوار هستيم و از رودخانه قصد ربودن ترياكها را داريم. به اين مناسبت آنها پيش دستي كردند تا ترياكها را به سالمت به شهر برسانند. در هر صورت فردا صبح نعش را به كرمانشاه رسانديم.

جمعي از اهالي كرمانشاه و پورداود در جلوي آنها به جلوي نعش آمدند. مخصوصاً از محترمين كرمانشاه و آقاسيد حسن خان. البته به احترام ايشان جمع كثيري از اهالي كرمانشاه آمده بودند و تا نعش دفن شود، تا سه بعدازظهر به طول انجاميد.

 با اين پيشآمد در حدود سه شبانه‌روز نخوابيده بوديم. پس از فراغت از كفن و دفن براي استراحت به منزل دكتري كه سابقه داشتم به نام دكتر احمد‌خان رفتم و يك شبانه روز خوابيدم. پس از رفع كسالت راوندي و من اجبارًا قضيه را به آلمان به آقاي تقي‌زاده اطلاع داديم. چون مرحوم اشرفزاده از رفقاي تقي‌زاده و تبريزي بود، اظهار تأسف از اين پيشآمد كردند و دستوري با اين عبارت دادند "بيرق انقلاب را در كرمانشاه بلند كنيد." به ناچار در كرمانشاه مانديم. با سابقهاي كه با قونسول آلمان داشتيم به قونسولخانه رفته و قونسول وضع پيشآمده را سؤال كرد. مفصلاً شرح دادم و هزار ليره كه مانده بود به قونسول تحويل دادم. همين عمل سبب شد كه قونسول آلمان و ناركلين با احترام مخصوصي با من رفتار مي‌كردند.

در اين موقع در كرمانشاه عده زيادي ژاندارم و صاحب‌منصبها كه در تحت رياست عاليه مرحوم كلنل محمد تقيخان پسيان بودند براي جلوگيري از قشون انگليس و روس كه به كرمانشاه نيايند قرار شد عده ]اي[ از سواران ايالت نيز به كرمانشاه بيايند.

 براي دعوت سواران كلهر اينجانب مأمور شدم. براي رفتن به گيلان كلهر كه مركز ايالت كلهر و قلعه معروف داود كلهر هم در گيلان كلهر بود و سليمان پسر داود در آنجا منزل داشت، با چند سوار ژاندارم به طرف گيلان حركت كردم. شب را در بين راه در دهي به نام كل‌كش ماندم. دهي بود باصفا و تمام وسايل پذيرايي فراهم بود. فردا صبح به طرف گيلان مركز ايل كلهر رسيديم. منزلي كه برايم تهيه كرده بود، در سردر قلعه اتاقي بود و ايواني جلوي آن بود و روبه‌روي ايوان در پايين چشمه - گويا فقط آن چشمه بود كه جيوه نداشت و بقيه آبهاي قريه جيوه داشت -. به ناچار تمام زنهاي قريه بايد از آن چشمه آب ببرند. زنهايي كه براي بردن آب چشمه مي‌آمدند لباسهاي خيلي خوب و اغلب سرداري ترمه داشتند و فوق‌العاده وجيهه و دور كلاغي كه به سر مي‌بستند. ليره‌هاي طلا با زنجير بسته بودند و وقت راه رفتن طلاها صدا مي‌كردند و زنهايي كه قدري فقيرتر بودند سكه نقره مي‌بستند و حقيقتاً وجيهه بودند. من كه سوئيس و آلمان و پاريس را ديده بودم، زن به وجاهت حقيقي مثل زنهاي كلهر نديده بودم.

سليمان كه جوان بسيار مهرباني بود، هر روز به ديدن من مي‌آمد. هر وقت او به اتاق سردر قلعه به ديدنم مي‌آمد عده زيادي از كلهرها جلوي در اتاق مي‌ايستادند. دو سه پشته و اغلب اتاق تاريك مي‌شد. براي اينكه از شر مزاحمين راحت شويم از ايوان اتاق سردر قلعه دري داشت به پشت بام قلعه كه روبه‌روي قلعه بود. به ناچار براي صحبت و گفت‌گوي تعيين عده سوارهاي كلهر كه بايد به طرف كرمانشاه ببريم به پشت بام قلعه مي‌رفتيم. اتفاقاً روزي من روبه‌روي حياط قلعه نشسته بودم ديدم زنهاي زيادي در توي قلعه هستند. از تمام آنها كه ديده بودم فوق‌العاده خوشگل‌تر و انصافاً وجيهه بودند. از سليمان كه مرد بسيار مهربان و خوشرو ]يي[ بود و تقريباً همسن بوديم سؤال كردم اين همه زنها در توي اين قلعه چه مي‌كنند؟ اظهار داشت بعد از پدرم - داود كلهر كه خيلي مقتدر بود -، براي اينكه همه رؤساي كلهر كه چندين تيره هستند مطيع من شوند به ناچار از هر تيره يك زن گرفتم و همين وصلت سبب شد كه همه ايل كلهر مطيع من شدند. اين همه زنها كه مي‌بيني زن من هستند. هنگام ده روز توقف ما اغلب كدخداها از ما دعوت مي‌كردند و بعضي اشياء كه در منزل آنها ديده مي‌شد سليمان محرمانه به من مي‌گفت اين چيزي است كه بعد از كشته شدن پدرم در شهر صحنه خانه ما را غارت كردند و اينكه ميبيني از خانه ما بردند و با كمال وقاحت نگه مي‌دارند.

داود كلهر رئيس ايل كلهر بود و با داشتن حدود دو هزار سوار قدرت زيادي داشت. سالارالدوله قاجار كه مدتها بود دعوي سلطنت مي‌كرد و موفق نميشد هميشه مترصد بود قدرتي به دست آورد تا بتواند خود را به طهران رسانده و تخت سلطنت را اشغال كند، شنيده بود كه داود كلهر در مي‌ان رؤساي ايالت از همه با قدرتتر است. به اين مناسبت خود را به گيلان كلهر كه مركز داود كلهر بود رساند.

بعد از چند مدت توقف در ايل كلهر و با وعده‌هاي خيلي زياد به داود كلهر كه اگر به طهران رسيديم و به سلطنت رسيدم تو را حتماً وزير جنگ خواهم كرد. داود كلهر هم با وعده‌هاي پوچ حاضر شد با دو هزار سوار به اتفاق سالارالدوله از گيلان كلهر حركت كرده و به شهر صحنه رسيدند. دولت مركزي كه اين قضيه را شنيد عده ]اي[ قشون دولتي و سردار اسعد بختياري با عده سوار بختياري و يپرم‌خان ارمني با عده سوار ارمني به صحنه مي‌رسند و در آنجا جنگ شروع مي‌شود. سالارالدوله به محض ديدن اين وضعيت خود را از مهلكه خارج و فرار مي‌كند. داود كلهر مشغول زد و خورد مي‌شود بالأخره داود در آنجا كشته مي‌شود و تمام سوارهاي كلهر فرار مي‌كنند و يك راست به گيلان كلهر مي‌روند. اول منزل رئيس ايل را غارت مي‌كنند و به منزلهاي خود مي‌برند. اين بود نتيجه طمع داود كلهر كه خود را وزير جنگ دولت سالارالدوله ديده بود.

از قراري كه در گيلان كلهر شنيده شد داود كلهر وضع بسيار مرفه و دولت زياد داشت. مي‌گفتند هر وقت از ييالق به قشالق و بالعكس مي‌رفت در جلوي او چندين قاطر بار ليره طال بود و روي همه بارها سرپوش بسيار ظريف مي‌كشيد، كه نتوانند بدانند در زير سرپوشها چيست. با اين حد مكنت و رياست با قدرت - كه منحصر به خود در تمام غرب ايران -  بود و مخصوصاً املاك زيادي داشت كه حقوق سوارها را هم از عوايد ملك مي‌داد. در نتيجه كشته شدن او در شهرِ صحنه، تمام ثروت و مكنت و قسمت عمده دهات بعد از داود كلهر براي سليمان كلهر ماند كه دهات كمي مانده بود كه آن هم بعد از كشتن سليمان به دست برادرزادهاش عباس قباديان افتاد. آن امالك هم از بين رفت. معلوم مي‌شود تمام اين امالك به زور و جبر گرفته شده بود كه بايد همگي از بين برود.

خالصه پس از ده روز توقف و گفت‌گو بالأخره ششصد سوار فراهم كردند و براي اينكه رئيس هم براي اين سوارها معين شود عباس قباديان برادرزاده خود را معين كرد كه به اتفاق با ششصد سوار كلهر به طرف كرمانشاه حركت كرديم. شب را به ناچار باز در كل‌كش مانديم. معلوم شد در اين چند روز توقف در گيلان كلهر دهِ كل‌كش را به كلي غارت كرده بودند. يعني همان ايل كلهر براي چاي خوردن مجبور شدند در كاسه مسي آب بجوشانند و در همان كاسه چاي كه ما داشتيم بريزند. بالأخره چاي خورده شد و قباديان مي‌گفت اين قريه و چند قريه ديگر از طرف ايل كلهر غارت شدهاند. بالأخره با عده ]اي[ سوار به شهر رسيديم. از طرف سردار مقتدر سنجابي نيز پانصد سوار سنجابي به شهر آمده بودند و عده ]اي[ قليخاني بنا به دستور سردار مقتدر سنجابي به شهر آمده بودند. جمالزاده براي دعوت ايل هرسين رفته بود. از قراري كه جمالزاده حكايت كرد چند جلد از كتابهاي من كه دزد زده و برده بودند  با عينكهايم روي طاقچه آقاي رئيس ايل هرسين بود - معلوم شد دزدهايي كه ما را زدند از ايل هرسين بودند - و جمالزاده با ديدن اين نشاني ابداً به روي خود نياورد و در حدود صد سوار هرسيني نيز آورد. تمام اين سوارها يك روز به اتفاق ماژور كلين آلماني و سردار مقتدر كه سمت رياست ايالت را داشت، و اين بنده سان ديده شد و عكس هم برداشته شد.

حقوق تمام سوارها هر يك سي تومان معين شده بود و پياده پانزده تومان. من كه طرف اطمينان بودم تمام پرداخت حقوق سوارها را هم به عهده مرحوم كلنل محمد تقي‌خان كه صاحب منصب بسيار پاكدامن و محترم (ي[ بود مي‌گذاشتم و پول را كه صندوقهاي ليره بود از طرف قونسولگري آلمان توسط من براي پرداخت كليه حقوق ژاندارمها و كليه سواران فقط توسط كلنل محمد تقي‌خان پرداخت ميشد و دستور دادم ليستي از پرداخت حقوقها كه كلنل محمد تقي‌خان و چند نفر صاحب‌منصب ژاندارمري مي‌پرداختند تهيه شود.

اولين ليستي كه تهيه مي‌شد به ماژور كلين آلماني دادم تا بدانند پولي كه داده مي‌شود، به چه مصارفي رسيده است. اولين ليست را بدون مالحظه در بخاري انداخت و گفت با اطميناني كه به شما داريم محتاج به اين ليست نيست، ولي با اين حال در هر پرداخت ليست تهيه مي‌شد. به ديگران ابداً گفته نشد با ليست اوليه ماژور كلين چه عملي كرده است.

آلمانها به قدري پول آورده بودند كه در يك كاروانسرا كه در اختيار آلمانها بود صندوقهاي ليره تمام فضا را پركرده بود و چندين طبقه روي هم چيده شده بود.

براي بازديد سوارهاي ايالت قرار شد رؤسايي كه سوار فرستاده بودند در كرمانشاه حاضر شوند و پس از بازديد سوارهاي خود گفته شد كه سوارها را عموماً نفري سي تومان و پياده را پانزده تومان مي‌دهند. رؤساي ايالت به طمع افتادند كه براي خودشان هم به تعداد نفراتي كه فرستاده بودند حقوق مطالبه كنند. مرحوم سردار مقتدر كه رئيسالعشاير بود با تغيّر محكمي گفت خجالت نميكشيد تمام اين نفرات را مجبور بوديم از خودمان جيره و مواجب بدهيم. حال كه وسيله فراهم شده و آلمانها حاضر شدند حقوق سوارها را بدهند حق مطالبه ديناري براي خودتان نداريد. رؤساي ايالت به ناچار تسليم شدند و حقوقي به آنها داده نشد.

در خلال اين ايام كنت كانيتس از طهران به كرمانشاه آمد و در ايام توقف او در طهران دولت آلمان مجدداً توسط پرنس رويس سفير آلمان در ايران استقلال ايران را ضمانت كرده بود. كنت كانيتس با اميدواري تمام به كرمانشاه آمد. بعد از چند روز شروع كرد به اقداماتي كه روسها نتوانند به آساني به كرمانشاه بيايند.

روزي ماژركلين و من را برداشت براي معاينه «محل‌شناسي» براي سنگر بستن برد. پس از معاينه تمام كوه‌هاي آن طرف گردنه بيدسرخ كه سرازير مي‌شدند كوه‌هاي بلندي در طرفين بود و در زير كوه يك كاروانسرا خرابه بود و در جلوي آن دو كوه جلگه مفصلي بود و در وسط آن جلگه، تپه بلندي داشت. پس از بازديد محل، همين دو كوه طرفين خيلي مناسب براي سنگر تشخيص داده شد و از روز بعد با عده زيادي عمله كه از شهر تهيه شد براي كندن سنگرهاي محكم طرفينِ دو كوه اقدام شد. با كثرت عمله و معاينه هر روزه در ظرف يك ماه سنگرهاي محكم كنده شد و طول هر سنگر طرفين مقداري بود كه در هر كدام در حدود يكصد نفر تفنگچي و يا سرباز ميتوانست مستقر شود. پس از اتمام سنگرها عده ]اي[ لازم با تفنگهاي آلماني و چند مسلسل با تمام لوازم زندگي از حيث خوراك و غيره تهيه شده بود و چند نفر مأمور بودند همه روزه از سنگرها بازديد كنند و لوازم همگي را فراهم كنند. چند بار كنت كانيتس و من براي بازديد به محل ‌رفتيم. حقيقتاً طوري سنگرها محكم ساخته شده بود كه غير ممكن بود روسها بتوانند از اين دهنه عبور كنند. كما اينكه روسها براي حمله به شهر از اين راه نتوانستند عبور كنند. - بعد از مدتها نظام‌السلطنه با تشكيل دولت ايران آزاد با عضويت چندين وزير كه عبارت بودند از: آقاي مدرس وزير عدليه، پسر نظام‌السلطنه مافي وزير امور خارجه، اديبالسلطنه سميعي وزير داخله، حاجي عزالممالك اردالن وزير راه، سالار لشكر وزير جنگ، آقاي فرزانه وزير ماليه، در حدود يك سال دوام داشت -.

كنت كانتيس روزي مرا به شهر صحنه خواست چهار صندوق ليره كه در هر صندوق پنج هزار ليره بود آورد. اين صندوقهاي ليره را هر يك در صندوقهاي خيلي بزرگ كه ساخته شده بود قرار دادند و با پوشال پر كردند. نمودار اين بود كه در اين صندوقهاي بزرگ كاغذهاي چاپ است و هيچ‌كس تصور نكند كه حاوي پول است و قرار شد به اتفاق راوندي اين پولها را به شيراز براي واسموس آلماني كه در آنجا بود ببريم. چند نفر ژاندارم براي حفاظت همراه فرستاد. در ساعت آخر حركت نميدانم به چه مالحظه يك نفر آلماني را به نام كلنل هازه كه مرد ديوانه بيفكري بود با ما فرستاد.

 از شهر صحنه با تفصيلي كه ذكر شد حركت كرديم. روزها حركت ميكرديم و شب را استراحت مي‌نموديم بعد از طي چند روز مسافرت و اقامت در چند منزل كلي به بروجرد مانده بود كه يك روز صبح ديديم نظام‌السلطنه مافي با عده زيادي سوار و پياده به اتفاق پسر خود و سالار لشكر و چندين كجاوه زن و بچه به طرف كرمانشاه حركت مي‌كنند. كلنل هازه پيشنهاد كرد براي تماشاي سوارهاي نظام‌السلطنه و خودش و همراهانش برويم. به اتفاق رفتيم. به محض اينكه كلنل هازه نظام‌السلطنه را ديد ناگهان به فرانسه به من گفت اجازه مي‌دهيد چيزي به حضرت اشرف بگويم. بدون اينكه من سؤال كنم چه مي‌خواهيد بگوييد و يا اجازه داده باشم يا بدانم چه مي‌خواهد بگويد، بدون مقدمه به نظام‌السلطنه گفت: حضرت اشرف پنج هزار ليره براي شما آوردم. به محض شنيدن اين حرف بي‌رويه و بي‌موقع و با اينكه مي‌دانست اين پولها را بايد به شيراز برده و قرار نبود به كس ديگر داده شود وانگهي كسي كه در حركت است اين چه عملي بود كه انجام داد. نظام‌السلطنه اول تعجب كرد در بين راه چه پولي است كه براي من آورده شده. بعد از چند دقيقه تأمل يكي از رؤساي شخصي خود را براي تحويل گرفتن پول فرستاد. از شنيدن اين اظهار اين مرد ديوانه فوق‌العاده ناراحت شديم؛ و ژاندارمها كه نبايد بدانند كه در اين صندوقها ليره است! به ناچار اول ژاندارمها را براي ديدن سواران نظام‌السلطنه فرستادم و منزل را به كلي خلوت كردم. ناچار پنج هزار ليره تحويل نماينده نظام‌السلطنه دادم. بعد از اينكه آن ديوانه بيفكر به منزل آمد آنچه لازمه داد و فرياد بود به او كردم و گفتم فوراً از اينجا به كرمانشاه برميگردي و مراتب را هم به كنت كانيتس گزارش خواهم داد و اگر تو نروي من به كرمانشاه براي دادن گزارش عمل ناشايست تو خواهم رفت. شروع كرد به التماس و عذرخواهي و حاضر شد دست مرا ببوسد. بالأخره به ناچار سكوت كرديم و بعد از چند روز به بروجرد رسيديم.

در بروجرد آقا شيخ حسين طهراني ]را[ -كه از رفقاي بسيار خوب در آنجا در منزل منتظر بود-  ملاقات كرديم. صبح روز بعد به اتفاق آقا شيخ حسين و راوندي و كلنل هازه و بقيه صندوقهاي پول به طرف اراك حركت كرديم. به محض رسيدن به اراك ديديم تمام آقايان آزاديخواهان كه در رأس آنها مرحوم سادات و حاجي ]عزالممالك[ اردلان و اديب‌السلطنه سميعي مرحوم مشاءالدوله - برادر سردار فاخر - و ميرزا سليمان‌خان ميكده و برادرش روح‌اله ميكده و نصراله جهانگير و عده كثيري از آزاديخواهان از طهران به واسطه فشار روس و انگليس مهاجرت كرده به اراك آمدند. از آنها در مورد رضا افشار كه او هم در طهران بود سؤال كردم. - معلوم شد رضا افشار در موقع حركت مهاجرين به سفارت انگليس پناه برده، با اينكه با آلمانها سرو كار داشت. - در ضمن كلنل هازه بقيه پولها را تحويل قونسول آلمان كه در اراك بود داده و خود به كرمانشاه رفت.

در اين موقع شنيده شد چون آلمانها نتوانستند آن‌طوري كه استقلال ايران را ضمانت كرده بودند حفظ كنند، كنت كانتيس كه مرد باشرفي بود روزي از شهر كرمانشاه خارج مي‌شود و در يكي از تپه‌هاي اطراف كرمانشاه خودكشي مي‌كند و اسب او بيسوار به شهر بر ميگردد. بعد از اينكه اسب او را پيدا كردند در جست‌جو برآمدند، بالأخره نعش او را پيدا كرده و در همانجا دفن كردند. بالأخره قبر او معلوم نشد كجا است، بعد از چند روز توقف در اراك شنيده شد كه قشون روس به طرف اراك حركت كرده. به ناچار عموم مهاجرين قرار شد به طرف كرمانشاه حركت كنند. البته گذشتن از لرستان بيخطر نبود. مجبوراً با يكي از رؤساي اين ايل كه نظر عليخان نام داشت با دادن مبلغ زيادي حاضر شد همه مهاجرين را از لرستان عبور داده به سرحد كرمانشاه برساند. بالأخره عموماً به سالمت به كرمانشاه رسيديم و  نظام‌السلطنه به شرحي كه فوقًا نوشته شد حكومتي تشكيل داد - به نام حكومت آزاد -.

نصراله جهانگير و من هر دو بيكار بوديم. پس از تشكيل كابينه نظام‌السلطنه، نصراله جهانگير معاون وزارت راه شد كه حاجي عزالممالك اردلان بود و من هم معاون وزير داخله كه آقاي اديب‌السلطنه سميعي بود، شدم. البته براي گذران خود، نصراله جهانگير و من بلاتكليف بوديم. در ضمن آقاي امير حشمت آذربايجاني كه در كرمانشاه بود منزل بسيار خوب با چندين اتاق و سفره‌خانه و بالايي داشت - گويا آلمانها نميدانم از چه نظر كمك شاياني به او مي‌كردند -. آشپزي داشت كه آن هم ترك بود و خوراكهاي تبريزي خوبي مي‌پخت. آقاي امير حشمت همين كه فهميد نصراله جهانگير و من با اينكه معاون وزير هستيم ولي براي گذران ناراحتيم ما دو نفر را به منزل خودش دعوت كرد - البته منتظر بوديم -. فوراً دعوت ايشان را پذيرفتيم. نصراله و من كه در منزل امير حشمت بوديم و روزها را به سر شغل خود مي‌رفتيم و شام و نهار را در منزل آقاي امير حشمت صرف مي‌كرديم. اين رويه مدتهاي مديدي ادامه داشت. با اينكه در دو طرف كوه بعد از گردنه بيدسرخ استحكاماتي كه شده بود آمدن روسها از اين طريق خيلي دشوار بود، يعني غير ممكن بود، براي اينكه اطمينان كامل حاصل شود كه نتوانند به اين زوديها به طرف كرمانشاه بيايند و اگر به كرمانشاه مي‌آمدند ممكن بود خود را به بغداد و تركيه برسانند، براي جلوگيري از روسها عده ]اي[ قشون عثماني در تحت فرماندهي علي احسان پاشا ]و[ عده ]اي[ سربازان ترك كه حدود دو هزار نفر بودند و در پي‌اش قشون عثماني ماژور حبيب‌اله‌‌خان شيباني كه از صاحب منصبان ژاندارمري بسيار رشيد و متهوري بود در مقابل روسها جنگيدند و روسها را تا همدان راندند.

در مراجعت، قشون ترك به كرند كه رسيدند با نهايت وقاحت در آنجا توقف كردند و گفتند سرحد تركيه از اينجاست. خشم عموم را نسبت به رويه ناپسند تحريك كردند. براي راندن قشون عثماني از كرند از سردار مقتدر سنجابي كه فوق‌العاده با او مربوط بودم - البته شمشير مرصع را به كمر سردار مقتدر بستم - و مرد شجاع و وطنپرستي بود خواسته شد به هر قيمتي است بايد اين قشون و صاحب منصب بي پرنسيب او را از خاك ايران و مخصوصاً از كرند تا سرحد ايران براند.

كرند در دره واقع شده كه دو طرف آن كوه‌هاي بلندي واقع است. سردار مقتدر با سالار ظفر برادر كوچكش و پانصد سوار سنجابي از طريق پشت كوه شبانه خود را به بالاي كوه مقابل كرند رسانيدند و قليخانيها هم از طرف ديگر به همان ترتيب سنجابيها در پشت كوه شبانه در مقابل غرب ]خود را[ به بالاي كوه مقابل رساندند. از سحر شروع كردند از دو طرف به قشون عثماني كه در توي دره بودند تيراندازي و در حدود دويست نفر از قشون عثمان كشته شدند و چادر علي احسان پاشا ]كه[ در مقابل بود مورد تهديد واقع شد. ناچار چادر خود را ترك كرده بود. براي مراقبت اوضاع جنگ و گرفتن نتيجه به اتفاق چند نفر از صاحب منصبان ژاندارم با عدهاي ژاندارم از كرمانشاه به طرف كرند حركت كرديم تا ببينم نتيجه جنگ به كجا مي‌كشد. با فشاري كه از دو طرف كوه به دره كرند آمد و با كشته شدن عده ]اي[ سرباز ترك و تهديد خود علي احسان پاشا، ناچار به تسليم شدند و پرچم سفيد بلند كردند كه امان داده شود تا كرند را تخليه كنند. به سردار مقتدر عالمت داده شد كه موقعيت را حفظ كنند ولي از تيراندازي دست بردارند تا كرند را تخليه كنند. همين عمل انجام شد و علي احسان پاشا با دفن كردن سربازان كشته فوراً كرند را ترك كرد و تا سرحد ايران و تركيه رانده شد.

آمدن قشون عثماني بدون دعوت ايرانيان كه خيلي مغرور بودند و تخليه خاك تركيه سبب شد كه قشون انگليس از طريق كوت‌العماره، اسلامبول را تهديد كند. قشون عثماني كه خاك ايران را به ناچار ترك كرده بود دچار وضعيت وخيمي شده بود. از هر طرف رانده و از آن طرف مانده. بالأخره عاقبتشان به كجا انجاميد اطلاع كافي در دست نيست.

قشون روس كه نتوانست از طرف گردنه بيد سرخ كه استحكامات محكمي ساخته شده بود ]نفوذ كند[ از طريق روانسر خواستند حمله كنند عده ]اي[ از ژاندارمها و افراد براي جلوگيري رفتند. چون موقعيت طوري بود كه نتوانستند براي مدتي جلوگيري كنند به ناچار شهر كرمانشاه تخليه شد. نظام‌السلطنه با تمام اعوانش و هيئت وزرا عموماً و رفقاي ما پورداود و جمالزاده و جمعي به طرف بغداد و اسلامبول حركت كردند، عده‌اي در حدود دويست نفر از مهاجرين و نصراله جهانگير و من به ياد دارم حاجي امين‌التجار و يك نفر به نام ميرزا شكراله اصفهاني كه به اتفاق حاجي امين‌التجار بود به طرف ايل سنجابي رفتيم. انصافاً سردار مقتدر سنجابي با روي باز از همه پذيرايي كرد و چندين چادر داشت. در چادرهاي بزرگ چندين نفر جاي ميگرفتند و در چادرهاي كوچك چند نفر. مخصوصاً در يكي از اين چادرهاي كوچك نصراله جهانگير و من و حاجي امينالتجار با همراهش ميرزا شكراله با هم بوديم و به تمام مهاجرين شام و نهار چلو خورش و يا پلو مي‌داد. چندين قاطر داشت. همه روزه از همه جا آذوقه تهيه مي‌كردند. هر روز منزل عوض ميكرديم. در يك جا مقيم نبوديم. اينجا عوض كردن براي اين بود كه روسها جاي ما را ندانند.

در يكي از روزها كه به منزلي رسيده بوديم قبل از اينكه چادرها را برپا كنند ديده شد يك عده سرباز پياده روس در يك ستون از دور نمايان شدند. اتفاقاً در اين محل يك تپه مرتفعي بود. فوراً سردار مقتدر و سردار ناصر برادر بزرگ ايشان و سالار ظفر برادر كوچكش و يك خواهر كه او هم با اسلحه بود و همه سواره  در حدود يكصد سوار سنجابي تپه مشرف را گرفتند - به‌طور كلي تمام اسبها عموماً با زين هستند و فقط در موقع استراحت يك توبره كاه و مخلوط با جو سر اسبها مي‌زنند به محض اينكه اتفاقي افتاد فوراً توبره را برداشته سوار مي‌شوند -. سه برادر كلاغيها را برداشته با شب كاله ترمه بالاي تپه را گرفتند - شب كاله ترمه عالمت اين است كه تا مرگ بايد جنگيد -. روسها همين كه ديدند عده ]اي[ سوار مسلح تپه مرتفع را گرفتهاند از همان دور برگشتند و جرأت نزديك شدن را نداشتند. بعد از رفتن روسها چادرها را برپا كردند.

 آن شب را در آنجا مانديم و فردا صبح عموماً با چادرها كه قاطرهاي زياد براي حمل چادرها و آوردن آذوقه داشتند به كوه ]ي[ بسيار مرتفع به نام كوه بمو رفتيم. براي رفتن به آن كوه فقط يك راه بيشتر نداشت، آن هم خيلي باريك بود. بقيه مدت توقف در ايل سنجابي در همان كوه بمو بوديم. در آنجا هم پرگرام غذا تغيير نكرد. خود سردار مقتدر چادر بسيار بزرگي داشت كه منزل بيروني او بود و زنها در چادر بزرگ ديگر منزل داشتند. اغلب سردار مقتدر فقط من را به چادر خودش دعوت مي‌كرد براي سابقه ]اي[ كه در كرمانشاه با هم داشتيم. گذشته از اينكه شمشير مرصع را به كمر او بسته بودم. مدتي كه در كرمانشاه بوديم كميته ]اي[ داشتيم كه عضو اصلي آن سردار مقتدر بود با شاهزاده محمد باقر ميرزا و قوام‌العلما و من كه همه روزه تشكيل مي‌شد و هر تصميمي كه اتخاذ مي‌شد فوراً به موقع اجرا گذارده مي‌شد. مثال جنگيدن با تركها در كرند از طرف سنجابي و قليخاني تصميمي بود كه قبال از طرف كميته گرفته شده بود. سردار مقتدر سنجابي داماد شاهزاده محمد باقر ميرزا نيز بود.

در تمام مدت توقف تمام مهاجرين در ايل سنجابي كه در حدود دويست نفر بودند همگي مهمان سردار مقتدر بودند. در همه حال پذيرايي شاياني از عموم كرد كه هيچ‌وقت فراموش نميشود.

در خلال توقف در ايل سنجابي انقلاب روسيه شروع شد و تمام سربازهاي روس ايران را ترك كردند. فقط در كرمانشاه يكي دو نفر صاحب منصب مانده بودند. سربازها كال از طريق گيلان كه مرحوم ميرزاكوچك‌خان با شرايط مخصوص اجازه داد كه سربازها به طرف انزلي و بادكوبه روانه شوند - بعد از آنكه به جنگل رفتم مرحوم ميرزا حكايت كردند -. بالأخره با اين پيشامد عموم مهاجرين مقيم سنجابي به طرف كرمانشاه حركت كردند. فقط من ]را[ كه سردار مقتدر خيلي علاقه داشت با سه سوار سنجابي به منزل وكيلالملك كرمانشاهي كه از متنفذين با قدرت كرمانشاه بود فرستاد و شرحي به او نوشت كه با وسايل مطمئن به سلامت به طهران بفرستند. در منزل وكيل‌الملك بودم - كه در مدت توقف در كرمانشاه و مدتي را كه در آنجا بودم و شرح آن نوشته شد با وكيل‌الملك آشنايي داشتم -. از طرف صاحب منصب روس مقيم كرمانشاه از آقايان مهاجرين كه از ايل سنجابي آمده بودند خواهش كرد كه مي‌خواهم ايشان را زيارت كنم. همگي براي ديدن ايشان رفتيم - صاحب منصب روس در اداره حكومتي منزل داشت -. به محض ورود به اتاق صاحب منصب ديدم مترجمي كه در جلوي صاحب منصب نشسته سمراد است كه يكي از دوستان خيلي نزديك من بود و از رفقا و هم منزل راوندي بود در لزان. حقيقتاً از ديدن او مخصوصاً به سمت مترجم بينهايت خوشوقت شدم. صاحب‌منصب توسط مترجم - سمراد در بچگي قبل از آمدن به لزان مدتي در بادكوبه بود و روسي را در آنجا ياد گرفت - سؤال كرد آقايان از مهاجرت چه سوغاتي آوردند؟

در اين مجلس معاضدالملك كرمانشاهي كه كارگزار كرمانشاه بود حضور داشت. سؤالي را كه صاحب منصب توسط مترجم كرده بود ايشان رو به مترجم گفتند ايشان - اشاره به من كرد - ]كه[ از بدو ورود آلمانها بودند، جامع تمام اطلاعات است.

سمراد فقط مرا اينطور معرفي كرد. از همشاگرديهاي من در لزان سوئيس بود. آمد كه به طهران برود در اينجا گير كرد. نتوانست برود. حالا اگر وسايل فراهم شود خواهد رفت. در ضمن شنيده شد كه قونسول روس و انگليس بعد از چند روز به كرمانشاه خواهند آمد. البته اگر قبل از رفتن من به كرمانشاه مي‌آمدند - با سابقه ]اي[ كه از بدو ورود به كرمانشاه هر دو قونسول را از كرمانشاه خارج كرديم و من دخالت مستقيم در اخراجشان داشتم- به محض ورود ايشان به كرمانشاه تنها مجازات من تيرباران خواهد بود. به همين مناسبت ليستي كه از همه برداشته شد اسم من هم در آن ليست بود.

پس از آنكه ليست برداشته و جلسه رو به خاتمه بود به سمراد فهماندم كه ليست را با خودش بردارد. او همين عمل را انجام داد. شب نصراله جهانگير و احسان‌اله‌خان و من به منزل سمراد رفتيم. با مشورت با هم تصميم گرفتيم صبح زود دليجاني با كمك سمراد فراهم كنيم. بالأخره صبح زود دليجان فراهم شد. به اتفاق نصراله جهانگير و احسان‌اله‌خان مستقيماً به ملاير رفتيم، از طريق اراك نرفتيم. چون شنيده شد در اراك يك نفر ارمني است به نام خليفه خورند، هر مسافري كه از كرمانشاه بيايد مجدداً به كرمانشاه عودت مي‌دهد براي احتراز از اين پيشامد به ناچار به ملاير رفتيم و از آنجا هم مستقيماً به قم.

به ملاير كه رسيديم شنيديم حاكم ملاير آقاي امير اكرم همداني است كه اسم كوچكش منصور و از رفقاي سوئيس بود و در لزان خيلي با هم مربوط بوديم. بعد از ورود دليجان به كاروانسرايي، نصراله جهانگير و احسان‌اله‌خان در كاروانسرا ماندند. ابتدا من به ديدن آقاي حاكم رفتم. لباسم عبارت بود از يك كلاه پوستي بيمقوا و با يك عبا و مدتها بود كه وسيله ريشتراشي نداشتم. ريشها خيلي بلند شده بود. عبائي هم به دوش داشتم. بعد از رسيدن به درب اتاق آقاي حاكم، كارت ويزيتم را توسط پيش‌خدمت دادم. فوراً مرا خواست. همين كه داخل اتاق شدم، اول مرا نشناخت و با تعجب به من نگاه مي‌كرد. بعد از آنكه با اسم كوچكش با او صحبت كردم مرا شناخت. بعد از بوسيدن روي هم و تعجب كردن اينكه من چطور به اينجا آمدم، بعد از گفتن تفضيل وقايع و اينكه دو نفر رفيق دارم كه در فالن كاروانسرا هستند فوري فرستاد آنها را آوردند. نصراله را شناخت، چون او هم در سوئيس بود. ولي احسان‌اله‌خان را نشناخت. در هر صورت چند روزي ما را در آنجا نگاه داشت و پذيرايي خيلي گرمي از ما كرد.

چون بايد مستقيماً از ملاير به قم برويم و از آنجا به طهران جاده اتوبوس رو در آن زمان نبود به ناچار مالي فراهم كردند كه چمدانهاي ما را بار كند و چند سوار حكومتي را همراه ما كرد و چند اسب براي سواري ما فراهم كرد و با دادن پانصد تومان خرجي راه و يك حواله دويست تومان هم به يك تاجر قمي دادند به طرف قم رفتيم. هر چند او پيشنهاد كرده بود كه مدتها در ملاير پيش او باشيم، چون عجله داشتيم كه زودتر به طهران برسيم از او خواهش كرديم ما را روانه كند. بالأخره با چند سوار به قم رسيديم. البته دو روزي كه در راه بوديم و چند سوار همراه بودند با دادن انعام حسابي به سوارها و خرج راه پانصد تومان تمام شد. دويست تومان حواله قم دريافت شد. از آنجا با يك گاري پستي روانه طهران شديم. با دادن كرايه گاري و دادن انعام حسابي گاري مرا تا خيابان خانقاه منزل مرحوم پدرم برد. به خانه كه رسيديم فقط دو تومان در جيبم مانده بود.

 پس از دوسه روز استراحت در منزل شنيده شد كه آقايان وزراء كرمانشاه و نظام‌السلطنه كه دولت آزاد در كرمانشاه تشكيل داده بودند عموماً به طهران رسيدند و در بين وزراء آقاي حاجي عزالممالك اردلان در طهران وزير دارايي شده است.

با سوابقي كه با هم داشتيم در موقع تخليه اراك با عموم مهاجرين به طرف كرمانشاه رفتيم. ايشان هم همراه بودند و در كرمانشاه كه وزير راه كابينه نظام‌السلطنه بودند همديگر را كاملاً مي‌شناختيم و در چندين ماه در كرمانشاه تقريباً همه روزه ايشان را مي‌ديدم و حال كه بيكار هستم و زن و بچه هم دارم و او كاملاً به وضعيتم آشنايي كامل داشت، يقين كردم به محض تقاضاي شغل در وزارت دارايي با دادن شغل مناسب مرا مشغول خواهند داشت. چه تصور بيجايي! بعد از دادن تقاضاي شغل در وزارت دارايي با كمال صراحت و پررويي جواب داد براي شما در وزارت دارايي شغلي نيست. چند نفر از رفقاي مهاجر مخصوصاً مرحوم مساوات كه عموماً از ايشان شنوايي داشته واسطه قرار دادم. بالأخره حاضر نشد شغلي به من در وزارت دارايي بدهد.

آنچه با همه رفقا مشورت كردم كه چرا آقاي اردلان با تمام سوابق شناسايي به من شغل نميدهد هيچ‌كس نتوانست اين معما را حل كند. مدتي در طهران بيكار بودم و براي گذراندن روزمره معطل بودم و متحير بودم چه بايد كرد. روزي به ديدن مسيو زومر شارژ دافر آلماني به سفارت آلمان رفتم. او از قضيه بيكاريم با اطلاع بود. پيشنهاد كرد مادامي كه كاري نگرفتم ماهي يكصد تومان بالعوض به من بدهد. به هيچ‌وجه قبول نكردم. روزي ديدم - زومر - يكصد تومان فرستاده به منزل و مدتي كه بيكار بودم اين مبلغ را مي‌داد.

پس از آنكه چند ماه به منزل مي‌فرستاد ]روزي[ آقاي مورخ‌الدوله كه سابقاً منشي سفارت آلمان بود و سفير آلمان را كه پرنس رويس بود نسبت به پيوستن قشون ايران مخصوصاً قزاقخانه كه در آن زمان مهمترين قسمت قشون بود ]اغفال كرد و وانمود كرد كه قشون ايران[ به آلمان پيوسته، از براي نماياندن اين عمل چند نفر از خارج پيدا كرد. معلوم نشد به چه وسيله چند دست لباس صاحب منصبان قزاق را به تن آنها كرد و به پرنس رويس سفير آلمان معرفي كرد كه قزاقخانه تسليم آلمانها شدند. سفير آلمان رسماً استقلال ايران را ضمانت كرده بود.

پس از آنكه معلوم شد تمام حرفهاي آقاي مورخالدوله بياساس بود بالعكس تمام قشون ايران تحت تسلط صاحب منصبان روس و با پيشرفت نفوذ انگليس در ايران، سفير آلمان چون ديد ضمانتش چون كاغذ پاره ]اي[ بيش نبود و مدتي در اغفال بود ايران را ترك كرده و در سفارت ايران فقط زومر شارژ دافر فرمانده بود و مورخالدوله را نيز از سفارت اخراج كرده بودند.

براي اينكه آقاي مورخالدوله بتواند مجدداً راهي به سفارت پيدا كند و مي‌دانست كه من اغلب با زومر ملاقات مي‌كنم و آشنايي دارم، روزي مرا به منزل خود كه در آن زمان در كوچه ظهيرالاسلام بود دعوت كرد و اظهار داشت انجمني است به نام "فم گريختن" فوق‌العاده سري و در تحت رهبري اعليحضرت همايوني است - احمدشاه بود -. همه كس را در آنجا راه نميدهند. با زحمات زياد شما را قبوالندم. تقريباً مانند "فراماسون" است، منتهي آنها كه جزو فراماسون بودند با انگليسها سر و كار داشتند و اين "فم گريختن" با آلمانها سروكار داشتند.

بعد از مشورت با رفقا گفتند برو ببين چه خبر است. روزي برحسب وعده به منزل آقاي مورخ‌الدوله رفتم. درشكه حاضر كردند و مرا سوار درشكه كردند. يك نفر پهلوي من ]بود.[ قبل از دخول در درشكه چشمهايم بسته شد، كسي آمد توي درشكه. تقريباً نفس نميكشيد، مبادا با نفس او را بشناسم. بعد از سوار شدن درشكه با چشمهاي بسته خواستم در ذهنم جهت درشكه را بدانم اما به قدري بالا و پايين رفت كه جهت را گم كردم. درب منزلي درشكه توقف كرد. چشمهايم به كلي بسته است. معلوم شد وارد حياطي شديم و مرا به اتاقي راهنمايي كرد. روي صندلي نشاند و چشمم را از عقب باز كرد و با دست به پشتم زد كه عقب را نگاه نكنم و خود از اتاق خارج شد. ديدم جلوي ميزي نشستهام، تمام در و ديوار با پارچه سياه پوشيده شده و ميزي در جلوي من است كه آن هم با پارچه سياه پوشيده شده و جمجمه سر انساني روي ميز است. در اتاق مجاور ابتدا اُرگ بسيار محزوني  ]مي[ زدند كه انسان را تكان مي‌داد و در اتاق ديگر مقابل اتاق يك نفر با صداي خيلي مهيب و بلند خطاب به من با اين عبارات: "اي جوان تو كه در اين نقطه قدم نهادهاي بايد بداني اگر خطايي از تو سر زند و كوچكترين لغزشي داشته باشي به هلاكت خواهي رسيد" از اين قبيل عبارات با صداي عجيب و غريبي كه شنونده را مي‌لرزاند. پس از خاتمه اين صحنه فوق‌العاده هولناك مجدداً شخص از پشت سر، چشمهايم را بست. بدون اينكه بتوانم او را ببينم، مرا به اتاق ديگري هدايت كرد و ميز بلندي بود كه به سينه من مي‌خورد. پس از آنكه جلو ميز بلند رسيدم مرا جلوي ميز واداشت چشمم را از پشت سر باز كرد و از اتاق خارج شد، بدون اينكه بتوانم ببينم اين شخص كيست.

پس از باز شدن چشمم ديدم روي ميز دو دفتر است. در دفتر اول نوشته شده است: "من كه ايراني هستم به شرف خود قسم مي‌خورم هيچ‌گاه به ايران وطن خود خيانت نكنم و به عهد خود وفادار باشم. جز راستي و درستي و حقيقت راهي نيابم." از اين قبيل عبارات. دفتر را بايد امضا كرد. با نهايت خشنودي اين دفتر را امضا كردم، چون هر ايراني پاك نهاد بايد اين صفات حميده را دارا باشد. دفتر كوچك ديگري بود كه هر عضو بايد ماهيانه دو تومان بپردازد و اسم خود را نيز با نام و نشان بنويسد. دو تومان ماه اول را پرداخته و دفتر را به‌طوري كه مذكور شد امضا كردم. مجدداً چشمم از عقب بسته شد و ]مرا[ از حياط خارج كرد.

مجدداً سوار درشكه شديم. با چشم بسته مرا در بالاي خيابان لاله‌زار كه در آن زمان هيچ دكاني نبود و ديوار بلندي بود بدون ساختمان و در چند قدم پايين‌تر خياباني بود كه منتهي به منزل مرحوم مشيروالدوله مي‌شد، در آنجا مرا پياده ]كرد[ و دستي به پشتم زد كه عقب را نگاه نكنم. خود فوراً سوار درشكه و دور شد. من بعد از آنكه مدتي گيج بودم كه اينجا كجاست متوجه شدم خود را در مكاني كه ذكر شد يافتم. پياده به منزل خود كه در خيابان خانقاه بود رفتم.

بعد از دو روز آقاي مورخالدوله مرا خواست. پس از تبريك گفتن به من كه مشرف به "فم گريختن" ]شدم[- كه براي عموم نيست مگر اشخاصي كه با سواد و رويه درستكاري و سابقه خوب داشته باشند- با اين بيانات مرا تشويق كرد كه همين عمل را با زومر شارژ دافر آلماني بكنم. او به اين خيال اين پيشنهاد را به من كرد كه پس از آنكه زومر داخل اين سازمان شد شايد وسيله ] اي[ باشد كه مجدداً خود را به سفارت آلمان كه مترجم بود و حقوق كافي داشت برساند.

من روزي به ديدن زومر رفتم و تفصيل را بر حسب حكايت به او گفتم و نظريه مورخالدوله را در ضمن بيان كردم. قدري خنديد و تفريح كرد و بيان كرد عملي را كه مورخالدوله كرده است، تا زنده است راهي به سفارت پيدا نخواهدكرد. مورخ‌الدوله با نهايت بيتأملي منتظر اقدام من بود. به او خبر دادم كه زومر هيچ‌وقت حاضر نميشود كه اين عمل را انجام دهد.

بالأخره بعد از ماه‌ها بيكاري و اينكه حاضر نشدم مسيو زومر پول مفت به من بدهد، بعد از دو سه ماه روزي نزد زومر رفتم، گفتم اگر بخواهيد اين وضعيت را ادامه بدهيد به كلي قطع رابطه با شما خواهم كرد و او هم به ناچار ادامه وضعيت را خاتمه داد.

هر قدر سعي كردم در طهران شغلي به دست آورم نه فقط در وزارت دارايي بلكه حاضر شدم در وزارتخانه‌هاي ديگر و يا ادارات ديگر مشغول شوم، مثل اينكه تمام درها به رويم بسته شده بود. غافل از اينكه من بايد مانند سوابق امر هميشه در كشمكش دهر باشم. گاهي مهاجرت و سرگرداني چند ساله و مسافرت به آلمان و پيشامدهاي ناگوار صحنه و غيره و ماندن مدتي در كرمانشاه و توقف مدتي در ايل سنجابي، مسلم شد كه هميشه مقدرات غلبه بر خواسته‌هاي انسان مي‌كند و احدي قادر نيست كه بر مقدرات غلبه كند. بالأخره در نتيجه بيكاري ممتد، پس از ورود به رشت شرحي براي مرحوم ميرزا كوچك‌خان نوشتم كه از طهران به عزم زيارت شما آمدم. پس از رسيدن اين نامه به ايشان؛ فوراً مرا به گوراب زرمخ خواستند. به ملاقات ايشان شتافتم. پس از ورود به گوراب زرمخ نهايت مهرباني را دربارهام مبذول داشتند. در اتاقي كه خودش منزل داشت مرا هم در همان اتاق منزل دادند و نهايت محبت را نظر به سوابقي كه با مرحوم پدرم داشتند با من كردند.

ميرزا كوچك‌خان - به واسطه آشنايي كه با مرحوم ميرزا كوچك‌خان در حدود هشت سال قبل در طهران داشتم كه قبال نوشته شده - پس از ورود به رشت و رفتن به جنگل با تمام منازعاتي كه ابتدا با قشون ترازي داشتند و بالا و پايينهاي زياد - كه بعد از ملاقات برايم به تدريج نقل كردند - بالأخره موفق شدند در گوراب زرمخ مدرسه نظامي تشكيل داده، توسط عدهاي از صاحب منصبان به شرح زير، در حدود هزار نفر از افراد را به تعليمات نظامي بگمارند. صاحب منصبها عبارت بودند از كاپتن علياكبرخان سياهپوش، نصرتاله‌خان آزاد راد، علياكبرخان آبزرشگي، سلطان داود‌خان و شاپور‌خان مختاري كه بعداً رئيس نظميه رشت و بعد از چند سال در طهران رئيس نظميه شدند.

در اين موقع در كسما كه مركز حاجي احمد كسمائي ]بود[ و عده‌اي مجاهد با خود داشتند و هرقدر مرحوم ميرزا اصرار داشتند كه مجاهدين كسما به مدرسه نظام بيايند، حاجي احمد قبول نمي‌كرد. چون مي‌خواست عده ]اي[ در تحت فرمان مستقيم او باشند و در كسما كميته‌اي بود به نام اتحاد اسلام كه مركب از عده ]اي[ علما و غيره بودند كه شرح آن و صورت هر يك از آقايان اعضاي كميته اسالم بعداً نوشته خواهد شد.

در مدرسه نظام گوراب زرمخ به تمام نفرات و صاحب منصبها شام و نهار داده ميشد. آشپزخانه مفصلي داشت. بعد از چندي كه در گوراب زرمخ ماندم و به تمام جزئيات وارد شدم و هر شب مرحوم ميرزا تمام جزئيات مدرسه نظام را برايم نقل ميكردند، طولي نكشيد كه رياست سربازخانه را به اينجانب محول كردند كه حكم آن به شرح زير است:

آشپزخانه ]اي[ كه براي تمام نفرات و صاحب منصبان و عموم ساكنين گوراب زرمخ شام و نهار تهيه مي‌كرد، هر روزه بايد بعد از حاضر شدن غذا، مقداري براي معاينه بياورند تا امتحان شده و اگر خوب نپخته بود آشپز سخت مؤاخذه مي‌شد. به همين مناسبت ناچار بود غذاي تميز و قابل خوردن تهيه كند.

بعد از آنكه اينجانب به سمت رياست سربازخانه معين شدم، عده ]اي[ بايد از نفرات به نوبت دم درب خروجي سربازخانه قراول بدهند و هر شب اسم شب مخصوص تعيين مي‌كردم و اسم شب را به قراول درب سربازخانه مي‌دادم و دستور اكيد داده بودم احدي بدون داشتن اسم شب حق ندارد از سربازخانه خارج شود. هر شب اسم شبي كه تعيين مي‌كردم يك نسخه هم به مرحوم ميرزا مي‌دادم. اتفاقاً يكي از شبها فراموش كردم كه اسم شب را به مرحوم ميرزا بدهم - منزل ايشان در سه كيلومتري گوراب زرمخ ]واقع بود كه در آنجا[ با عيالشان بود -، با اينكه با هم در يك اتاق بوديم. من چون جوان بودم به خواب كه مي‌رفتم تا صبح بيدار نميشدم. ايشان از اين خواب سنگين من استفاده كرده خواستند به منزل خود بروند، غافل از اينكه اسم شب ندارند و به ايشان اجازه خارج شدن نميدهند. اتفاقاً قراولها از ايشان اسم شب را خواسته و چون نداشتند به ايشان اجازه خارج شدن ندادند. به ناچار آمدند در اتاقي كه من خواب بودم آهسته وارد شدند و در جاي خود خوابيدند.

صبح كه براي نماز بيدار شده بوديم، ديدم مرحوم ميرزا بعد از نماز شروع كردند به خنديدن و زياد هم ميخنديدند. اسباب خيالم شد، از ايشان سؤال كردم آقا ميرزا امروز چرا اينقدر ميخندي؟ باز زيادتر خنديد. هيچ علت خنده خود را به من نگفتند. بعد از يك ساعت كه از اتاق خارج شدم براي تعويض قراول، قراول شب به من اطلاع داد كه ديشب مرحوم ميرزا خواست از سرباز خانه خارج شود چون اسم شب نداشت بر حسب دستور شما اجازه نداديم از در خارج شود. بعد فهميدم آن همه خنده براي همين بود. بعد از آن تاريخ بدون هيچ وقفه هر شب اسم شب را در ورقه نوشته به مرحوم ميرزا مي‌دادم.

مرحوم ميرزا حسين‌خان كسمائي در گوراب زرمخ در اتاق كوچكي كه در طبقه دوم در زاويه شرق عمارت واقع بود منزل داشتند. مردي بود خوش محاوره و بيانات شيرين و دلنشين داشت. حقيقًا از بيانات ايشان هر شنونده با ذوقي لذت مي‌برد. مرحوم ميرزا كوچك‌خان كه به مراتب از ميرزا حسين‌خان كسمائي فاضلتر و در محاوره فوق‌العاده خوش صحبت ] بود[ و اشعار زيادي از سعدي و حافظ و شاعران ديگر از حفظ داشتند مخصوصاً به شاهنامه فردوسي و خواندن آن عالقه فراوان داشتند و براي تهييج و سلحشوري افراد نظامي به كرات در بيتاله بودند كه شاهنامه خوانده مي‌شد.

روزي را به ياد دارم كه خالو قربان براي ملاقات مرحوم ميرزا آمده بود. موقعي رسيد كه مرحوم ميرزا در اتاق مرحوم ميرزا حسين‌خان كسمايي بودند. مستقيم آنجا آمد. من در همان موقع در اتاق ميرزاحسين‌خان ]بود[ و از بيانات دلپذير مرحوم ميرزا و مرحوم ميرزا حسين‌خان كسمائي لذت مي‌بردم. خالو قربان براي گرفتن مقداري پول براي خرجي خود و خانواده‌اش آمده بود. مرحوم ميرزا به بنده گفتند از دفتر مقداري پول در حدود يكصد تومان برايش بياورم. البته جز پول سفيد پول ديگري وجود نداشت. خالو پولها را كه گرفت، قدري بالا و پايين انداخت و گفت اگر اين پولها ما را گول نزند و از جا در نرويم، از عهده همه كارها بر مي‌آييم. بعد از گرفتن پول و اين بيانات از اتاق خارج شد.

مرحوم ميرزا گفتند لره هم فهميده كه ممكن است پول آدم را گول بزند و از راه راستي و حقيقت باز دارد. - چنانچه در دوره احسان‌اله بيصفت خائن، اين لره بيشرف شد وزير جنگ احسان و به پول و به همه چيز رسيد. كرد آنچه را كه هيچ جاني نميكرد. حتي حامل سربريده مرحوم ميرزا به طهران شد و درجه سرهنگي گرفت ... -.

در گوراب زرمخ شنيده شد رضاي افشار به گيلان آمده و در كسما به حاجي احمد كسمائي پيوسته و از طرف او به سمت رئيس دارايي گيلان منصوب شده است.

به مرحوم ميرزا گفتم اين شخص يكي از آنهايي بود كه با هم در آلمان در كميته ]اي[ كه آقاي تقي‌زاده تشكيل داده بود، بوديم. در موقع آمدن به ايران او از طريق سوئد و نروژ و فنالند مستقيم به طهران رفت و مبلغ معتنابهي پول براي پروپاگاند از طرف كميته در آلمان به او داده شد. از قرار ]ي[ كه بعداً معلوم شد تمام پولها را به نفع خود برداشته و در موقع فشار روسها كه عموم آزاديخواهان از طهران هجرت كرده به اراك رفتند. رضا افشار با اينكه از آلمان به طهران آمده بود با مهاجرين نرفته، به سفارت انگليس پناهنده شد. اين مرد خطرناكي است. ممكن است از طرف انگليسها با دستوراتي به اين صحنه آمده است. استدعا مي‌كنم هرچه زودتر او را از گيلان اخراج كنيد. هر قدر التماس كردم حرفم به جايي نرسيد، تا اينكه به خيالهاي شيطاني خود كه عمده آن نفاق بين سران جنگل بود موفق ]شد[ و طوري در حاجي احمد كسمائي رسوخ كرده بود كه بالأخره موفق شد كه حاجي احمد كسمائي را كه از كساني كه در ايام اوليه با مرحوم ميرزا هم پيمان بود از هم جدا و با نيرو خود را تسليم دولت وثوق‌الدوله كرد كه شرح آن و واسطه‌هايي كه نزد وثوق‌الدوله فرستاد بيان خواهد شد.

با اينكه مرحوم ميرزا به اينجانب عقيده كامل داشت و مرا به سمت رياست سربازخانه منصوب كرده، معهذا آنچه التماس كردم كه اين شخص خطرناك را از حدود گيلان اخراج نمايند ]ترتيب اثري نداد[. آقاي اسمعيل‌خان جنگلي همشيره‌زاده مرحوم ميرزا به عكس مي‌گفت او مرد خوبي است و من ممكن است غرض شخصي داشته باشم.

از قراري كه شنيدم تمام حرفهاي من را كه درباره رضا افشار به مرحوم ميرزا گفته بودم ميرزا اسمعيل‌خان به رضا افشار گفت. مشاراليه در جواب ميرزا اسمعيل‌خان گفت سعداله اشتباه مي‌كند. او هم كه مرد ساده از همه جا بيخبر حرف او را باور كرده بود تا اينكه افشار در بحبوحه گرفتاريهاي جنگل از حيث بي‌پولي هشتصد و چهل هزار تومان پولهاي جمعآوري را كه بايد به مصرف هزينه‌هاي جنگي برسد برداشته و به طهران فرار كرد و هيچ‌گونه دسترسي به او نداشتند.

بعد از اين قضيه متوجه شدند كه من غرض شخصي نداشته و آنچه از اين مرد ناپاك مي‌دانستم بيان كردم. اي كاش تمام فقط بردن و دزديدن پول بود. مهمتر از همه توليد نفاق بود كه حاجي احمد كسمائي به واسطه تحريكات همين خائن بيگانهپرست خود را به ترتيب زير تسليم نمود و ضربت محكمي، به جنگل وارد شد.

مرحوم ميرزا بعد از اينكه واقعيت را فهميدند افسوس خوردند چرا حرف مرا نشنيدند. روابط ميرزا و حاجي احمد به تيرگي گراييد و اختلافات روز به روز عميق‌تر مي‌شد. كار به جايي رسيد كه حاجي احمد كسمائي توسط حاجي بحرالعلوم رفيع كه از طرفداران جدي وثوق‌الدوله بود برادرش شيخ محمود كسمائي را براي ملاقات وثوق‌الدوله و تسليم شدن به دولت و اخذ تأمين نامه به طهران فرستاد. نامبرده پس از ورود به مركز چند نامه به نخست وزيري نوشت و آمادگي برادرش را به تسليم به دولت با همه اعوانش و بستگان اعلام داشت. وثوق‌الدوله كه منتظر چنين َِّ

روزي بود و مسرت درونيش را نميتوانست از اين واقعه مخفي كند به درخواست مزبور پاسخ مثبت فوري داد يعني تقريباً به همان نتيجه رسيد.

جواب نامه نخستوزير به نماينده حاجي‌احمد كسمائي منضم به شرايطي بود كه براي تسليم به دولت پيشنهاد شده بود و همه شرايط مزبور مورد موافقت قرارگرفت.

سواد دستخط نخست وزير به نماينده حاجي احمد

تاريخ 6 برج حوت 1337

جناب مستطاب آقاي شيخ محمود كسمائي سلمهاله تعالي

دو فقره نوشتجات جنابعالي كه حاوي عدم مخالفت آقاي حاجي احمد و بستگان و همراهان ايشان از امروز به بعد با دولت و حاضر بودن به قبول پيشنهادهاي دولت به شرط تأمين جان و مال به توسط حضرت آقاي سپهدار اعظم مالحظه شد. نظر به اينكه هيئت دولت هميشه مايل به اصلاح اينكارها بودهاند حتي‌االمكان خيال داشتهاند كه به وسايل مناسبي به اين كار خاتمه دهند. در اين موقع نيز اظهارات جنابعالي را محل توجه قرار داده، به موجب اين حكم به آقاي حاجي احمد و برادران و بستگان و همراهان او تأمين جاني و مالي ميدهند. مشروط به قبول و رعايت شرايط ذيل:

او ً: از اين تاريخ به بعد برخالف صالح و مصالح دولت و اهالي گيلان به هيچ‌وجه ال

اقدامي نكند.

ثانيًا: پس از رسيدن قواء دولت به آن حدود همه قسم مساعدت را در قلع و قمع اشرار و مخالفين بروز دهند.

ثالثًا: بعد از رسيدن اردوي دولتي به فومن و كسما و آن صفحات تمام اسلحه خودشان را تحويل فرمانده كل قواي دولتي بدهند.

رابعًا: مطيع كليه اوامر دولتي بوده همه نوع براي خدمتگذاري دولت حاضر باشد.

امضاء: وثوق‌الدوله اختلافات زيادي مي‌ان آخرين پادشاه قاجار - احمدشاه - با نخست وزير صمصام‌السلطنه بختياري ظاهر شده بود. در محافل آشكارا از شاه تنقيد مي‌شد و احمد شاه نيز چوب الي چرخ دولت مي‌گذاشت. با صدور چند تصويبنامه: از قبيل ملغي كردن حكومت نظامي و اعلان لغو كاپيتولاسيون و تصويب نامه‌هاي ديگر اختلاف ميان دولت صمصام‌السلطنه و شاه به حد اعالي خود رسيد.

رئيس‌الوزرا به قصر سلطنتي احضار ]شد[ و شاه با تغيّر و تشدد به صمصامالسلطنه گفت اين تصويب نامه‌ها مضر است و اسباب زحمت مي‌شود. بالأخره به صمصامالسلطنه گفت برويد استعفا بدهيد. رئيس‌الوزرا  استنكاف كرد گفت استعفا نميدهم. ميتوانيد مرا معزول كنيد. رئيس‌الوزرا از قصر شاه به هيئت وزرا رفت و آنچه كه بين او و شاه گذشته بود براي اعضاي كابينه نقل كرد. وزراء مصمصم شدند برخالف تمايالت شاه استقامت كنند و استعفا ندهند. اين گزارشات، دربار را سخت عصباني كرد و از دربار به صمصامالسلطنه تلفون شد، «شما سمتي نداريد و استقامت شما در مقابل شاه عاقبت وخيمي براي شما خواهد داشت». با تمام اين احوال صمصامالسلطنه استعفا نداد. حتي از دربار به نظميه و قزاقخانه تلفون شد كه حكومت نظامي برقرار باشد تا حكومت جديد انتخاب شود. با تمام اين احوال صمصام‌السلطنه استعفا نداده بود و خود را دولت قانوني مي‌دانست.

از طرف شاه، وثوق‌الدوله مأمور تشكيل كابينه شد. وثوق‌الدوله در ظرف دو روز وزراي كابينه خود را تعيين و به شاه معرفي كرد. وثوق‌الدوله كه از طرفداران جدي انگليسها بود و از كابينه او حمايت مي‌كردند، با تمام قدرت مشغول شد.

نخستين اقدام وثوق‌الدوله دستگيري افرد كميته مجازات بود كه با ترورهاي پيدرپي رعبي در دلها افكنده بود. ابتدا حسين‌الله كه يكي از تروريستها بود و غافل از اينكه به سر وقت او مي‌آيند خود را پنهان نكرد و هيچ‌وقت تصور نميكرد كه او را دستگير و صدمه بزنند. بعد از چندي او را دستگير و تيرباران كردند و در صدد دستگيري احسان‌اله‌خان كه به مراتب از حسين‌الله در ترور كردن مهارت بيشتر داشت حتي منتخبالدوله خزانهدار كه داماد وثوق‌الدوله بود احسان او را ترور كرده و صدرالعلما كه از طرفداران جدي وثوق‌الدوله بود و از علماي بنام بود ايشان را نيز ترور كرده بود. با وسايل ]ي[ كه فراهم شده بود احسان‌اله‌خان از طهران فرار ]كرده[ و خود را از كنار درياي كجور به جنگل رسانده و پناهنده شد. وثوق‌الدوله تمام همّ خود را مصروف داشت كه احسان‌اله‌خان را دستگير و بالتأمل تيرباران كند. بعد از مدتها تفحص و تفتيش دريافت كه به جنگل نزد ميرزا كوچك‌خان رفت. وثوق‌الدوله طي شرح مبسوطي به ميرزا كوچك‌خان پيغام داد اگر احسان‌اله‌خان را تحويل بدهد هر امتيازي بخواهيد به شما خواهيم داد. ميرزا در جواب گفتند چون به من پناه آورده تحويل آن غير ممكن خواهد بود. البته برخالف جوانمردي و مردانگي است. اين صفت پسنديده مرحوم ميرزا را تمام سران جنگل به آن آشنا بودند و اغلب ديده شد در مقابل اين عادات دائمي ايشان اغلب به ضررشان خاتمه يافت. يكي از همانها همين احسان بود با آن همه جوانمردي كه درباره او كرد -  آنچه را كه درباره نامردي او است بعداً نگاشته خواهد شد -.

وثوق‌الدوله افردي را به نام كميته مجازات از قبيل عمادالكتاب - ميرزا علي اكبرخان ارداقي مشكاه الممالك - مهديخان سلماني همشيره‌زاده احسان‌الله و يكي دو نفر ديگر را دستگير و مدتها در نظميه آن وقت و شهرباني فعلي زنداني كرد سالها كه وثوق‌الدوله مصدر كار بود در زندان بودند.

بالأخره بعد از مدتي كه من هم در نظميه زنداني شدم كه شرح آن بعداً نوشته خواهد شد با همه آقايان فوق ملاقات ]كردم[ و هم زنداني بودم - البته در كابينه وثوق‌الدوله بود -.

وثوق‌الدوله با دادن تأمين و وعده‌هاي مساعدت به هر ترتيبي بود ماشاءاله‌خان كاشي و پدرش نايب حسين را كه ساليان در كاشان مشغول دزدي و قتل و غارت بودند به طهران خواست و مدتي در امان بودند. ماشاءاله حماقت كرده بود در حدود يكصد سوار با اسبهاي بسيار خوب و مسلح به طهران آورده بود.

چند روزي از اين مقدمه گذشت و اطمينان داشتند كه در امان خواهند بود. ماشاءاله‌خان خيال مي‌كرد اگر وثوق‌الدوله خواست ناسازگاري كند؛ بتواند با سوارهاي خود به طرف كاشان فرار كند. پس از مدتها قتل و غارت و فراهم شدن تمام وسايل زندگاني از حيث پول فراوان و تمام اساس زندگاني آخر عمر را به راحتي خواهند گذراند. احتمال قوي داشت اگر سوار با خود نمي‌آوردند در امان باشند ولي به واسطه سوارها از روز اول تحت كنترل بودند. وثوق‌الدوله دريافت كه اين سوارها را براي اين آورده بودند كه شايد بتوانند يك روزي با اين سوارها فرار كنند. اول سوارها را عموماً توسط قزاقخانه خلع سالح و پدر و پسر را دستگير و هر دو را در مي‌دان توپخانه آن روز و مي‌دان سپه امروز به دار زدند و همين طور رضا جوزاني ياغي معروف و جعفرقلي و رجبعلي راهزن معروف را به امر وثوق‌الدوله سردار جنگ بختياري دستگير و همگي را اعدام كردند.

در ماه دسامبر سال 1919 مطابق با مرداد ماه 1298 و ذيقعده 1337 قرارداد معروف وثوق‌الدوله با دولت انگليس منعقد شد. قراردادي كه بعد از انتشارش موجي از خشم و تعرض داخلي و خارج ايران ]را[ عليه كابينه وثوق‌الدوله عاقد قرارداد برانگيخت و بحران شديدي در روابط سياسي ايران و انگليس بوجود آورد.

متن قرارداد شش ماده اي از اين قرار بود:

نظر به روابط دوستي و مودت كه از سابق بين دولتين ايران و انگليس بوده است و نظر به اعتقاد كامل به اينكه منافع مشترك و اساسي هر دو ملت در آينده تحكيم و تثبيت اين رابطه را براي طرفين الزام مي‌نمايد و نظر به لزوم تهيه وسائل ترقي و سعادت ايران به حد اعلي بين دولت ايران از يك طرف و وزير مختار اعليحضرت پادشاه انگلستان به نمايندگي از دولت خود از طرف ديگر مواد زير برقرار مي‌گردد:

1. دولت انگلستان با قطعيت هرچه تمامتر تعهداتي را كه مكرر در سابق براي احترام استقلال تماميت ايران نموده است تكرار مي‌نمايد.

2. دولت انگلستان خدمات هر عده مستشار متخصص را كه براي استخدام آنها در ادارات مختلفه بين دولتين توافق حاصل گردد به خرج دولت ايران تهيه خواهد كرد. اين مستشاران با كنترات اجير و به آنها اختيارات متناسب داده خواهد شد. كيفيت اين اختيارات منوط به توافق دولت ايران و مستشارها خواهد بود.

3. دولت انگليس به خرج دولت ايران افسران و ذخائر و مهمات سيستم جديد را براي تشكيل قواء متحدالشكل نظامي كه دولت ايران ايجاد آن را براي حفظ نظم در داخله و سرحدات در نظر دارد، تهيه خواهد كرد. عده و تعداد ضرورت افسران و ذخائر و مهمات مزبور توسط كميسوني كه از متخصصين انگليسي و ايراني تشكيل خواهد شد و احتياجات دولت را براي قوه مزبور تشخيص داد معين خواهد گشت.

4. براي احتياجات نقدي لازم جهت اصلاحات مذكور در موارد 2 و 3 اين قرارداد دولت انگلستان حاضر است يك فرض كافي براي دولت ايران تدارك ببيند و ترتيب انجام آن را بدهد. تضمين اين قرض به اتفاق نظر دولتين از عوايد گمركات و يا عايدات ديگري كه در اختيار دولت ايران باشد تأمين مي‌شود. تا مدتي كه مذاكرات استقراضي مزبور خاتمه نيافته دولت انگلستان به منظور مساعدت، وجوه لازم را كه براي اصالحات مذكور لازم است خواهد پرداخت.

5. دولت انگلستان با تصديق كامل احتياجات فوري دولت ايران به ترقي وسائل حمل و نقل كه موجب تأمين و توسعه تجارت و جلوگيري از قحطي در مملكت ميباشد حاضر است كه با دولت ايران توافق نموده اقدامات مشترك راجع به تأسيس خطوط آهن يا اقسام ديگر وسائل نقليه تشويق نمايد. در اين باره قبال به متخصصين مراجعه شده توافق بين دولتين در طرحهايي كه مهمتر و سهلتر و مفيدتر باشد حاصل گردد.

6. دولتين موافقت مي‌نمايند در باب تعيين متخصصين طرفين براي تشكيل كميتهاي به تعرفه گمرکي مراجعه و نسبت به آن تجديد نظر به عمل آورند و آن را با منافع مملكتي و توسعه وسائل ترقي انطباق دهند.

اوايل سال 1338 هـ .ق در حالي كه احساسات ضدقرارداد اوج مي‌گرفت و اختلافات دولت و دربار نيز از پرده بيرون افتادهبود احمد شاه عازم فرنگستان شد.

مواد ضميمه قرارداد:

1 . تجديد نظر در معاهدات حاضره دولتين.

2 . جبران خسارات وارده مادي به مملكت ايران از طرف دولت متخاصم ديگر.

3 . اصالحات خطوط سرحدي ايران در نقاطي كه طرفين آن را عادالنه بدانند.

از توجه به مواد ششگانه بالا اين نتيجه به دست مي‌آيد كه دولت انگليس تمام آنچه از شرايط و اركان استعمار يك مملكت است در خلال جمله‌سازيهاي قرارداد مزبور تأمين كرده است، چه مفهوم اين قرار جز اين نيست كه دولت ايران را مكلف ميسازد منحصراً از دولت انگلستان مستشار بخواهد، منحصراً از آنها استقراض نمايد، قواي نظامي ايران تحت نظر افسران انگليس باشد، راهآهن ايران هيچ‌گونه وسائل نقليه ديگر جز به مي‌ل و رضايت انگلستان به وجود نياورد، جرح و تعديل تعرفه گمركي به دلخواه آنان صورت گيرد، و تمام عوايد كشور دربست در اختيارشان باشد و به يك جمله دولت ايران زير نقاب همين عبارات ظاهر فريب از استقلال سياسي و اقتصادياش محروم ]باشد[ و تازه اسم اين كار را احترام به استقلال و تماميت كشور و آن هم با قطعيت هرچه تمامتر بگذارند. مداخلات انگليسها در ايران از دوره قاجاريه محسوس همگان بود اما سندي از خود ايرانيان كه مجوز مداخله‌شان باشد در دست نداشتهاند، اكنون به دست رجال سياسي ايران - وثوق‌الدوله - چنين مدركي به دستشان آمده بود.

در كسما كميسيوني بود به نام كميسيون جنگ كه از سران سابق جنگل مانند مشهدعلي شاه و غيره تشكيل مي‌شد. مرحوم ميرزا هر هفته يك روز از گوراب زرمخ براي شركت در كميسيون جنگ به كسما مي‌رفتند. عالوه بر كميسيون جنگ در كسما هيئتي بود به نام هيئت اتحاد اسالم كه مغز متفكر جنگل را تشكيل مي‌داد. اغلب اعضاي آن از روحانيون و علما و غيره بودند و عده آنان در حدود 27 نفر بود:

حاجي ميرزا محمد رضاي حكيمي، حاجي سيد محمود روحاني، حاجي شيخ علم‌الهدي، سيد عبدالوهاب صالح، ميرزا محمد انشائي، شيخ بهاءالدين املشي، ميرمنصور هدي، شيخ محمود كسمائي، دكتر ابوالقاسم فريد، حسين كسمائي، اسماعيل عطار، عزت‌اله‌خان هدايت، وقارالسلطنه، مشهدي عليشاه، حسين‌خان خياط - پدر -، رضا افشار، سيد حبيب‌اله‌ مدني، شيخ عبدالسلام، ابراهيم كسمائي، ميرزاهادي لاكاني، محمد علي پيربازاري، ميراحمد مدني، سيد عبدالكريم كاشي، اسكندر‌خان اماني، حاجي احمد كسمائي، آقا جواد گلافزائي، ميرزا كوچك خان.

مشي سياسي و هدف اصلي جنگليها را بايد از روي مرامنامه ]اي[ كه به شرح زير از آنها باقي مانده شناخت.

مرامنامه

آسايش عمومي و نجات طبقات زحمتكش ممكن نيست مگر به تحصيل آزادي حقيقي و تساوي افراد انساني بدون فرق نژاد و مذهب از اصول زندگاني و حاكميت اكثريت به واسطه منتخبين ملت به پيشرفت اين مقاصد را فرقه اجتماعيون به مواد ذيل تعقيب مي‌نمايد:

ماده اول

1. حكومت عامه و قواء عاليه در دست نمايندگان ملت جمع خواهد شد.

2. قواء مجريه در مقابل منتخبين مسئول بوده و تعيين آنها از مختصات نمايندگان متناوب ملت مي‌باشد.

3. كليه افراد بدون فرق، نژاد و مذهب از حقوق مدنيه به طور تساوي بهره‌مند خواهند شد.

4. آزادي عامه افراد انسان در استفاده كامل از قواء طبيعي خود.

5. القاء كليه شئون و امتيازات.

ماده دوم ـ حقوق مدنيه

6. مصونيت شخصي و مسكن از هر نوع تعرضي و حريت اقامت و مسافرت.

7. آزادي فكر، عقيده، اجتماعات، مطبوعات، كار، كلام، تعطيلي.

8. هر يك از افراد ملت كه به سن شصت سالگي برسد از طرف حكومت حقوق تقاعد خواهد گرفت و در مقابل آن ترويج ادبيات و اصالح اخالق جماعت را عهدهدار خواهد بود.

9. تساوي زن و مرد در حقوق مدني و اجتماعي.

ماده سوم ـ انتخابات

10. انتخابات بايد عمومي و متناسب و مساوي و مستقيم باشد.

11. هر يك از افراد هيجده ساله حق انتخاب كردن و بيست و چهار ساله حق انتخاب كردن و انتخاب شدن را دارا هستند.

ماده چهارم ـ اقتصاد

12. منابع ثروت از قبيل خالصجات، رودخانه، مراتع، جنگلها، درياها، معادن، طرق و شوارح، كارخانجات، جزء علائق عمومي است.

13. مالكيت ارضي با مالحظه تأمين معيشت عمومي تا حدي تصديق مي‌شود كه حاصل آن عايد توليد كننده شود.

14. ممنوع بودن انحصار و احتكار ارزاق و سرمايه.

15. تبديل مالياتهاي غيرمستقيم به مستقيم تدريجًا.

ماده پنجم ـ معارف ـ روحانيت ـ اوقاف

16. تعليمات ابتدائي براي كليه افراد مجاني و اجباري است.

17. تحصيالت متوسط و عاليه براي اطفالي كه استعداد داشته باشند مجاز و حتمي است.

تبصره ـ محصلين در انتخاب هر فن از فنون آزادند.

18. انفكاك روحانيت از امور سياسي و معاشي.

19. ديانت چون از عواطف قلبيه است بايد مصون از تعرض باشد.

20. ضبط و اداره كل اوقاف در دست عامه و تخصيص عوايد آنها به مصارف عمومي و امور خيريه و صحيه و تأسيس كتابخانه‌هاي عمومي.

ماده ششم ـ قضاوت

21. قضاوت بايد سريع، ساده و مجاني باشد.

22. حبس مقصرين با عمال شاقه بايد به مدرسه دارالتربيه اخالقي تبديل شود.

ماده هفتم ـ دفاع

23. ورزش و مشق نظامي براي مدارس ابتدائي و متوسط اجباري است.

24. براي تحصيل فنون نظام مدارس عاليه تأسيس خواهد شد.

25. در مقابل تهاجمات ضد اصول اجتماعي و تجاوزات كشور ستاني، و دفاع از وظايف عمومي و اجباري است.

ماده هشتم ـ كار

26. ممنوع بودن كار و مزدوري براي اطفالي كه سنشان به چهارده سال نرسيده.

27. برانداختن اصول بيكاري و مفتخواري به وسيله ايجاد مؤسسات و تشكيالتي كه توليد كار و شغل مي‌نمايد.

28. ايجاد و تكثير كارخانجات با رعايت حفظالصحه كارگران.

29. تجديد ساعات كار در شبانه روز منتها به هشت ساعت ـ استراحت عمومي و اجباري در هفته يك روز.

ماده نهم ـ حفظالصحه

30. تأسيس دارالعجزه و مريضخانه‌هاي عمومي و مجاني.

31. رعايت نظافت و حفظالصحه در مجامع و منازل و مطبخها و حمامها و كارخانجات و غيره.

32. انتشار قوانين صحي در بين عامه.

33. جلوگيري از امراض مسرّه و مسكرات و منع استعمال افيون و ساير مواد مخدره.

]با[ مختصر دقت در مواد مرامنامه جنگل معلوم مي‌شود:

مرامنامه مزبور منطبق با قانون اساسي است و هر چه در باب ملي شدن جنگل و تساوي حقوق زن و مرد و اصالحات ارضي و منع مواد مخدره ]ملاحظه مي‌شود[ سازندگي جنگل را تشكيل مي‌داده است.

در جنگل وضع به سرعت تغيير مي‌كرد. آزاديخواهان از اظهار موافقت با هدفهاي اين جمعيت امتناعي نداشتند. جنگهاي سخت در بينالنهرين و مناطق غربي ايران كه مركز اصلي آن كرمانشاه بود ميان متحدين و متفقين درگير بود كه مقامات روس و انگليس را سخت مشغول داشت. اين وضعيت فرصت زيادي مي‌داد كه نهضت جنگل به سرعت در واليت گيلان گسترش يابد.

اما افسينكف ژنرال قونسول روس از قضيه جنگل غافل نبود و خود را فرماندار مطلق گيلان مي‌دانست. از اينكه عده معدودي در جنگل پيدا شدند و اسلحه به دست گرفته ناراحت است و از فرماندار گيلان حشمتالدوله تقاضا مي‌كند اين فتنه را بخواباند زيرا از آن بيم دارد كه اين دسته ممكن است به نقاط ديگر سرايت كنند، و همين عده معدود به پشت جبهه روسها حمله‌ور شوند. اين ناراحتي و تشويش خاطر بجا بود، زيرا جنگليها با شبيخون زدن به نقاط سوق‌الجيشي دريغ نداشتند به‌طوري كه مرحوم ميرزا برايم نقل كردند هر وقت قشون روس تزاري ميخواست به جنگل براي سركوبي ما بيايد قبل از حركت از رشت اهالي ستم ديده رشت به هر وسيله بود به ما اطلاع مي‌دادند كه قشون روس براي سركوبي شما حركت كرده، در آن موقع كه عده ما حداكثر هفده و هجده نفر بيشتر نبود. به ناچار به نقاط خيلي دور جنگل پناهنده مي‌شديم. علت عمده كه نتوانستيم در آن تاريخ بر عده خود بيفزاييم فقدان اسلحه بود. همين هفده نفر هر كدام يك سيستم مختلف اسلحه داشتيم.

بالأخره از رشت اطلاع دادند كه سيصد قزاق سوار روس تزاري براي سركوبي ما حركت كرده است. اين دفعه را تصميم گرفتيم كه خود را در جنگلهاي اطراف ريزه پنهان كنيم. اين سوارها تا ريزه آمدند و شب را در عمارت معين‌الرعايا ماندند. ما هفده نفر اطراف جنگلهاي دور ريزه را محاصره كرديم و به همه دستور ]دادم[ تا موزرمن به صدا در نيايد ابداً تير خالي نكنيد. سوارها كه عده‌شان سيصد نفر بود عالوه بر تفنگهايي كه داشتند مقدار زيادي مهمات با خود آورده بودند. همين كه خواستند از ريزه حركت و به تعقيب ما بيايند - غافل از اينكه تله ]اي[ كه براي آنها گسترده شده بود. البته سوار موقعي كه بايد بر اسب سوار شود تفنگ را به هيكل خود مي‌اندازد و عده سيصد نفري ]آنها[ بايد به فرمان صاحب سوار شوند. همين كه خواستند سوار شوند يك پا را در ركاب گذاشتند و پاي ديگر هنوز در هوا بود و به ركاب ديگر نرسيده - موزرمن صدا كرد و از اطراف شليك شد. روسها ديدند از اطراف شليك مي‌شود. ديدند به كلي در محاصره هستند. دستور داده بودم حتيالمقدور اسبها را هدف قرار دهيد. در تيراندازي اول در حدود هفده هجده اسب كشته شد و شليك ادامه داشت. تمام سيصد سوار بدون درنگ تسليم شدند. دو سه نفر را مأمور كردم. مخصوصاً آنهايي كه مسلح‌اند، تمام اسلحه آنها را بگيرند و خودشان را پياده بدون اسلحه روانه شهر كنند.

پس از اينكه داراي اسلحه شديم شروع كرديم به توسعه جنگل و افزودن نفرات مورد اطمينان و از شهر دسته دسته داوطلب براي پيوستن به جنگل هجوم مي‌آوردند تا رسيدگي كامل به هويت و شخصيت و فاميلي ايشان كه اغلب رشتيها را كم و بيش مي‌شناختيم به عضويت جنگل قبول ميكرديم.

اين بود وقايعي كه مرحوم ميرزا در گوراب زرمخ برايم حكايت كردند اما حشمتالدوله كه مردي مجرب و دنيا ديده بود به هيچ وجه ترتيب اثر به تلقينات و تحريك اين مالكين رشت نداد كه تأكيد در انهدام جنگل را در اسرع وقت از حكمران تقاضا داشتند. بدون اينكه تحريكاتشان زياد اثر كند براي اينكه جمع بين حقين نموده ترك اولايي از او سر نزده باشد دستور داد رئيس شهرباني وقت كاپيتان محمود‌خان همراه عده ]اي[ پليس سوار به منظور بازرسي و يافتن محل اجتماع جنگليها بروند و مشاهداتشان را بيدرنگ گزارش دهند. ضمناً براي دفع شر مقدور و سد راه لجاج و بهانه‌هاي احتمالي روسها به قنسولگري اعلام كرد يك نفر افسر فهميده را همراه عده مزبور به عنوان - ناظر - بفرستند.

قونسول روس باغدانف نام را همراه اين عده فرستاد و اينان از پل چهار سرا كه غربيترين نقطه شهر است بازرسي را آغاز ]كردند[ و در مسير مأموريت خود به ترتيب قراء غليک صفه سر، احمر گوراب، آتشگاه، پسيخان، نشامران، كاليشم و جمعه بازار را كه در يك خط طولي واقعند پيموده و همه نقاط اصلي و فرعي را زير نظر ميگيرند. ليكن با همه بازرسيهاي دقيق دلايلي از اجتماع جنگليهاي مسلح به دست نميآورند و اين بدان معني است كه مردم گيلان اعم از شهري و دهقان از تعدّيات وارده به خود در طول مدت متمادي خاطرات بدي به ياد داشتهاند و بدين جهت حاضر نبودند محل اجتماع را نشان دهند و حتي وجود افراد مسلح را تصديق نمايند.

بدين قرار هدف آنان با هدف جنگليها جدا نبوده و در حقيقت افكار عامهاي به معناي حقيقي خود وجود داشت كه اين بازرسيها و سختگيريها را از پيش محكوم ميساخت و همين افكار عمومي بود كه يك زمان به نشان دادن عكسالعمل ابراز ميشد و در مواقع ديگر با مقاومتهاي منفي روبه‌رو مي‌گرديد.

نتيجه آنكه مأمورين اعزامي فرماندار مأيوس شدند و پس از يأس از يافتن كانون اجتماع جنگليها يك عده سوار را همراه مأمورين تأمينات - آگاهي - در قريه پسيخان - 6 كيلومتري شهر رشت - به مراقبت اياب و ذهاب عابرين گماشته هر كس را كه مظنون تشخيص دادند دستگير و بازداشت نمودند و خود بدون هيچ‌گونه نتيجه به رشت بازگشتند. قونسول روس از مطالعه اين گزارش «رفتيم و هيچ چيز نديديم» به حسب ظاهر دچار سوء ظن نميشود چون نمايندهاش همراه بود. اما نگراني از درونش محو نميشد. زيرا اطلاع صحيح داشت كه كانون خطرناكي به زيان ارتش امپراتوري در ]حال[ تكوين است. لذا از اقدام فرماندار و گماشتن پليسهاي مسلح در پسيخان خاطرش آرام نگرفت.

در ضمن با اقدامات جدي كه قونسول روس كرد حشمتالدوله والي گيلان تغيير كرد و به جايش آصف‌الدوله به سمت والي گيلان منصوب شد. قونسول روس مي‌توانست از سياق رفتار والي جديد دريابد كه سياست دولت ايران تغيير نكرده است. به همين جهت منتظر فرصتي بود تا شکستهاي گذشته را با حمله جديدي به سوي جنگل جبران كند. از فرماندار جديد خواسته بود ابتدا عبدالرزاق شفتي ]را[ كه مردي قوي و چاق و متنفذ و با قدرت است به حكومت فومنات منصوب نمايد. فرماندار اين خواهش قونسول روس را انجام داد و عبدالرزاق مردي بلند قد و چهار شانه و از خوانين سرشناس شفت بود و هيكلي قوي و قهرمانانه داشت در ملاقات با قونسول روس قول داده بود كه جنگليها را قلع و قمع كند.

عبدالرزاق عده ]اي[ از زارعين و رعاياي گالش را مسلح ]كرد[ و به پسيخان حمله نمود و محل تجمع جنگليها را جويا مي‌شد، تا آنكه به محلي موسوم به دادسار که به فاصله كمي از پسيخان واقع است، رسيد.

جنگليها با آنكه تعدادشان كم بود، همه نقاط فومنات و اطراف رشت را عمال زير نفوذ معنويشان داشتند. چه، دهقان و كشاورز به محض احساس كمترين خطر زود به جنگليها خبر مي‌دادند.

عبدالرزاق پيش از آنكه حمله را شروع كند جنگليها به سروقتش رسيدند و در جنگي كه فيمابين در گرفت اسمعيل نام كه يكي از همراهانش بود با محي‌خان طارمي و عموي عبدالرزاق كشته شدند و چند نفر اسير شدند. خود عبدالرزاق و همراهانش گريختند. بدين طريق اولين تماس جنگي جنگليها با سختي و اشکال روبه‌رو شد. خبر شكست عبدالرزاق به سرعت به همه نقاط گيلان پيچيد و پرستيژ جنگليها را كمي بالا برد و باعث شد كه مردم رشت و لاهيجان و نقاط ديگر گيلان با زحمات بسيار خود را به جنگل رسانيده، اظهار خدمتگزاري كنند و به داوطلبان انقلابي بپيوندند.

اين وقت دو حزب سياسي بالنسبه مقتدر در رشت فعاليت مي‌كردند. يكي حزب «دمكرات» و ديگري حزب «اتفاق و ترقي» بود. ]در[ حزب دمكرات افراد با شخصيت و خوشنام امثال مي‌رمحمد حسين حياتي - عميدالملك - و ميرزاعلي - چايچي - و رجبزاده - قناد - و حاجي صنيعالملك - فزون مايه - و غيره عضويت داشتند كه اقدامات جنگليها را تأييد مي‌كردند و كمكهاي سِرّي را به همكاريهاي علني مبدل ساختند.

توسعه روزافزون افراد جنگلي باعث وحشت حكومت مخصوصاً قونسول روس تزاري ]شد و به آنها فهماند[ كه دسته مسلح را جديتر از آنچه هست تلقي كنند و عده بيشتري براي قلع و قمع آنان بفرستند. در اين ايام نظميه رشت سرپرست نداشت. قونسول روس تزاري مفاخرالملك را كانديد ]اي[ رياست نظميه كرد.

افسينکف قونسول روس تزاري والي گيلان را تحت فشار گذاشت که مفاخرالملک را رئيس نظميه کند. حاكم به عنوان اينكه فرمانبردار حكومت مركزي است و انتصاب رئيس نظميه بايد به تصويب مركز برسد از انجام آن معذرت خواست.

افسينکف با فشار غير قانوني و دخالت در امور داخلي باعث شد حاكم گيلان که نميتوانست به پيشنهاد قونسول روس تسليم شود و نه قدرت داشت در مقابل وي ايستادگي كند، ناچار بايد از مركز كسب تكليف كند و چون سادهترين و مطمئنترين طريق تماس با مركز تماس مستقيم بود با كالسكه شبانه عازم طهران شد. قونسول مفاخرالملک را خودسرانه و با وقاحت تمام به رياست نظميه گماشت و به مراسالت اعتراضي حكومت مركزي نيز ترتيب اثر نميداد.

حاكم وقتي جريان امر را چنان ديد، تا روشن شدن اوضاع از مراجعت خودداري كرد. مفاخر نيز در مقابل حمايت قونسول خود را براي حمله به جنگليها آماده كرد و تصميم به كشتار و دار زدن جنگليها داشت.

عدهاي كه مفاخرالملك براي نبرد تجهيز كرده بود حدود سيصد نفر سوار و پياده بودند كه به دستور فرمانده قوا زنگهاي متعددي به گردن اسبها و قاطرها بسته بودند تا اردو هنگام حركت سرو صداي بيشتري داشته باشند. ميرزا كوچك‌خان به روستاييان پيغام داده بود كه شايع كنند مركز عمليات جنگليها در طرف مقابل كسما قرار دارد. اردو از پسيخان گذشت و وارد كسما شد و در بازار كسما اطراق كرد. جنگليها از رشت تا كسما قدم به قدم اردوي رئيس نظميه را تعقيب كرده بودند. خبر رسيد اردو شب را در كسما توقف مي‌كند. ميرزا با اين خبر توانست برنامه حمله خود را به خوبي برنامهريزي کند.

اتفاقاً حاجي احمد كسمائي از چند روز قبل با ميرزا پيمان اتحاد بسته بود و كسما تبديل شده بود به پايگاه جنگليها. مفاخر از اين موضوع خبر نداشت. به خانه حاجي احمد رفت تا در آنجا استراحت كند و افرادش در بازار به استراحت پرداختند. مفاخرالملك تازه به خانه حاجي احمد رسيده بود كه صداي گلوله از طرف بازار به گوش رسيد. با سرعت به طرف بازار رفت. اما بازار يكپارچه آتش بود. در حالي كه جنگليها شليك مي‌كردند، اردوي او محاصره شده بود و خود او دستگير شد. به آن كسي كه او را دستگير كرده بود پيشنهاد كرد كه يك خورجين پر از طال بدهد که او را رها کند. ولي آن مرد مجاهد قبول نكرد و او را تحويل داد.

قواي آقاي مفاخر تسليم شدند. او را نزد ميرزا بردند. ميرزا تصميم داشت او را محاکمه کند و به چند نفر دستور داد او را به خانه صالح ببرند و در آنجا زنداني كنند. ميرزا تأكيد كرد تا روز محاكمه نبايد آزاري به او برسد و ضمناً كسي حق ندارد او را مسخره كند. در نيمه راه مردي جمعيت را پس زد جلو مفاخر ايستاد و ناگهان با سالح كمري خود مفاخر را با چند گلوله از پا درآورد. او محمد حسن پاپروس خواهرزاده حاجي احمد بود. چيزي نگذشت سر و كله محمد حسن پاپروس پيدا شد. ميرزا كه با اين پيشامد با دستوراتي كه براي حفاظت مفاخر داده بود، فوق‌العاده غضبناك بود، سيلي محكمي به صورت او نواخت. محمد حسن سكندري خورد و فوراً از آنجا خارج شد.

ميرزا دستور داد همراهان مفاخر را كه همگي اسير و با دستهاي بسته در زندان بودند آزاد كردند و هر كدام به سرنوشت خود رفتند. با همه اين احوال قتل مفاخر را در سراسر گيلان مردم به پاي پيروزي جنگل گذاشتند و تصنيفهايي سرودند كه در كوچه و بازار خوانده مي‌شد.

جز مقامات قونسولگري و متنفذين محل كه باطناً از قدرت جنگليها و انقلابيها انديشناك بودند، كسي از مرگ مفاخر ابراز تأسف نميكرد. به عكس عموم آزاديخواهان علي‌رغم ژنرال قونسول و سياست مداخله‌جويانه روسهاي تزاري اين شكست را آب و تاب مي‌دادند و در اشعار و تصنيفهايي كه مي‌ساختند ژنرال قونسول را به مسخره مي‌گرفتند.

گوراب زرمخ اداره صحيه داشت براي نظاميان و همچنين براي چريكهاي كسما كه مريضهاي هر دو قسمت از هرگونه امراض مصون مانند. اداره صحيه هر دو قسمت زير نظر دكتر ابوالقاسم الهيجي اداره مي‌شد و گاهي دكتر عليخان شفا به گوراب زرمخ مي‌آمد. بعضي اوقات ضرورت ايجاب مي‌كرد دكتر يداله‌خان بشردوست و دكتر موسي‌خان فيض از رشت مي‌آمدند و به امراض هر دو قسمت در گوراب زرمخ و كسما رسيدگي مي‌كردند.

در اشكلان كه ميرزا اغلب به آنجا مي‌رفتند، در منزل همشيره ايشان - كربلائي خانم - چون خانم مرحومم و خانم فضل‌اله‌خان - برادرم - كه به اتفاق او از طهران آمده بودند در اشكلان منزل داشتند، به همين مناسبت هر وقت مرحوم ميرزا به اشكلان مي‌رفت به اتفاق مي‌رفتيم. روزي كه به اتفاق مرحوم ميرزا به اشكلان رفتم، نامه از قونسول انگليس مقيم رشت رسيد - المدرسيه - كه ژنرال دنسترويل و كلنل استوكس مي‌خواهند با شما ملاقات كنند، وقت و محل آن را تعيين فرمايند. مرحوم ميرزا از ملاقات ايشان اكراه داشتند و نمي‌خواستند ملاقاتي حاصل شود. پس از تبادل افكار و با زحمت حاضر شدند اين ملاقات به عمل آيد. بالأخره آتشگاه كه يك فرسخي شهر رشت بود، محل ملاقات تعيين شد. مرحوم ميرزا به اتفاق مرحوم مظفرزاده و اينجانب براي ملاقات رفتيم. حضرات حاضر بودند - قبال از شهر لوازم پذيرايي و آشپز براي تهيه نهار آماده شده بود -. در اول برخورد با مرحوم ميرزا ژنرال دنسترويل به محض اينكه قيافه مرحوم ميرزا را ديد، فوق‌العاده از قيافه او تمجيد و او را به حضرت عيسي تشبيه كرد. حقيقتاً با صفاي باطني و حقيقي كه ذاتي مرحوم ميرزا بود تشبيه او به حضرت عيسي امري ساده بود. پس از صرف چاي و شيريني ژنرال دنسترويل شروع به صحبت كرد. مفهوم صحبت او اين بود:

"دولت بريتانياي كبير حاضر است تمام وسايل را از حيث مهمات از هر قبيل كه مورد احتياج باشد و هر قدر پول براي مخارج لازم است تهيه نمايد به‌طوري كه در كمال سهولت تمام مملكت در تصرف شما درآيد و هرگونه حكومتي كه شما خواستيد جمهوري و يا سلطنت مشروطه و غيره شما را به همان سمت بشناسد. در مقابل اين همه مساعدت و همراهي فقط دو چيز از شما مي‌خواهد: يكي آنكه تا ما جمهوري دولت بلشويك را نشناختيم شما نشناسيد - چون در آن موقع دولت انگلستان رسماً دولت جمهوري روسيه را نشناخته بود - و هرگونه تجارتي كه مي‌كنيد با ملحوظ داشتن تمام منافع ايران با انگلسيها بكنيد» - مرحوم ميرزا هيچ‌وقت عادت نداشت در بين صحبت كسي حرف بزند ولي با تمام حواس خوب به كنه صحبت طرف مي‌انديشيد -.

بعد از پايان اين صحبتها مرحوم ميرزا سؤال كرد ديگر فرمايشي نداريد؟ جواب داد خير! مرحوم ميرزا شروع كردند به جواب گفتن:

"من خيال مي‌كردم جناب قونسول انگليس مقيم رشت آقاي ايندريد مرا از ايرانيها بهتر شناخته است و به افكارم پي برده و هيچ‌وقت حاضر نبود با من ملاقاتي كند. حال كه شما را زحمت داده از راه دور به ملاقات من بياييد معلوم مي‌شود ابداً مرا نشناخته و من را مرد ساده از همه جا بيخبر فکر مي‌کنيد. مي‌توانيد باور كنيد كه با حكومت مركزي هيچ‌گونه عداوت و عنادي ندارم. اگر يقين بدانم كه حكومتي است ايراني بدون ارتباط با هيچ بيگانه قطعاً تسليم دولت ايران خواهم شد و اسلحه را تسليم خواهم كرد. مخالفتم با حكومت مركزي فقط براي اين است كه تحت نفوذ شما است. اميدوارم ايران را روزي آزاد و مستقل ببينم. همانطوري كه هر ايراني در هر مقام كه باشد، اگر به انگلستان بيايد حق مداخله در امور را نخواهد داشت و هيچ‌گاه دولت انگليس حق چنين مداخله را نخواهد داد، همين طور هر انگليسي که به ايران مي‌آيد ]نبايد[ حق مداخله نداشته باشد. ولي متأسفانه شما كه در تمام شئون مملكت مداخله مي‌كنيد حتي با رئيس‌الوزرا وثوق آن قرارداد شوم را ميبنديد و حال كار را به جايي رسانده‌ايد به من تكليف مي‌كنيد مستقيماً تحت قيمومت شما درآيم. چنين امري محال است."

ژنرال دنسترويل از اين اظهارات و دالئل محکم فوق‌العاده عصباني شد در جواب گفت:

"ميدانيد دولت بريتانياي كبير اگر اراده كند شما را محو خواهد كرد؟"

مرحوم ميرزا با تبسم گفتند:

"بزرگترين مداخله شما همين تهديدي است كه به من مي‌كنيد. من روزي كه از طهران با يك موزر به گيلان آمدم سرم را كف دست گرفتم و از مرگ نميهراسم و يقين دارم آخراالمر كشته خواهم شد. اميدوارم به دست شما انگليسها كشته بشوم. اما شما اينقدر موذي و مزوريد كه مرا به دست ايراني خواهيد كشت."

گفت: "چرا آرزو داريد به دست انگليسيها كشته شويد؟"

ميرزا جواب گفت: "شايد بعد از چندين سال يك ايراني پاكنژاد پيدا شود براي خونخواهي من كه شده با شما در ستيزه بيفتد!"

حضرات با خشم و غضب از مجلس بلند شدند و ما هم به اشكلان برگشتيم.

به‌طوري كه قبلاً تذكر داده شد، اغلب اوقات كه مرحوم ميرزا به اشكلان منزل همشيره‌شان مي‌رفتند، اينجانب هم به اتفاق ايشان مي‌رفتم. يكي از شبها كه به اشكلان رفته بوديم، كاغذي از پتروسك رسيد كه روسها خيال دارند قشون به ايران بفرستند و از ميرزا خواستند كه به چه طريق قشون روانه كنند. در همان اشكلان فوراً تصميم گرفته مي‌شود كه براي جلوگيري از ورود قشون اينجانب به سمت نمايندگي به روسيه بروم و از ورود قشون جلوگيري نمايم. در عوض آمدن قشون به ما مهمات بفروشيد. در مقابل اگر پول خواستيد خواهيم داد و اگر جنس خواستيد جنس، يعني برنج مي‌دهيم - چون در آن اوقات در روسيه قحطي بود به مبادله با جنس بيشتر مايل بودند -. ميرزا براي خرجي من يكصد تومان پول سفيد داده بودند. در ضمن براي اينكه تنها نباشم حاجي محمد جعفر كنگاوي را با من فرستادند. ميرزا مدتي سواره با ما آمدند و سفارشاتي كردند، از قبيل از راه اسالم برويد منزل ميرزا ابراهيم‌خان كه از دوستان است و از آنجا به آستارا، بعداً به جلفا و روسيه برويد. البته از همان اشكلان با لباس مبدل حركت كردم.

تمام شب را در حركت بوديم و فردا ظهر به يكي از دهات رسيديم. به ناچار به خانه رفتيم براي صرف نهار. پس از خوردن نهار كه عبارت از كته و تخم مرغ و ماست بود، ديدم يك نفر تفنگچي با تفنگ - كه معلوم بود از تفنگچيهاي سربازخانه گوراب زرمخ است -، وارد اتاق شد. گفت آقاي درويش سالم عليكم. درست به قيافهاش نگاه كردم، ديدم از سربازهاي گوراب زرمخ است. از او پرسيدم اينجا چه كار مي‌كني. گفت من يك نفر طالش و از رعاياي سردار مقتدر هستم. با اين تفصيل پس از خارج شدن از اتاق روي ايوان وسيعي رسيديم. همين شخص در حالي كه ]ته[ تفنگ را به زمين گذاشته و لوله تفنگ در دست او است به من اشاره كرد بفرماييد. گفتم كجا؟ گفت خدمت سردار مقتدر. به محض شنيدن اين حرف دست آوردم، لوله تفنگ را از دستش گرفتم و سيلي محكمي به صورتش زدم. به حاجي محمد جعفر گفتم قطار او را باز كن. فوراً تفنگ را پر كرده او را به جلو انداختم و همه از آن محوطه خارج شديم. بعد از يك ساعت به لب چشمه آبي رسيديم. به او گفتم بهتر اين است كه تو را لب همين چشمه آب كشته و از شر تو راحت شويم. شروع كرد به التماس. هر كجا مي‌رويد من با شما مي‌آيم. من همان سرباز گوراب زرمخم. بالأخره شب هم تمام راه رفتيم و نم نم باران هم مي‌آمد. او را جلو انداخته و با حاجي محمد جعفر مي‌رفتيم.

در تاريكي صبح به اسالم منزل ابراهيم‌خان رسيديم. ابراهيم‌خان پذيرايي شاياني از ما كه سمت نمايندگي مرحوم ميرزا را داشتيم به عمل آورد. آن شخص طالش و تفنگ او را به ابراهيم‌خان سپرديم و با او چه كرد به ما معلوم نشد. البته ابراهيم‌خان با سردار مقتدر فوق‌العاده مخالف هم بودند. روز بعد نزديك ظهر خواستيم به اسالم برويم، ابراهيم‌خان از من خواستند به ميرزا بنوسيم كه ابراهيم‌خان از ما پذيرايي و نهايت مهرباني را كردند. حقيقتاً همين بود. پذيرايي شاياني از ما كردند.

صبح روز بعد ابراهيم‌خان يك بلد همراه ما كرد، كه به طرف آستارا روانه شويم و ما را به جاده طرف آستارا هدايت كرد. به آستارا نرسيده شنيده شد كه عده‌اي از قشون روس از كناره از جاده ]اي[ كه به طرف آستارا مي‌رفت، چندين كيلومتر به طرف انزلي مي‌روند. از قرار عدهاي از ساحل مي‌روند و عده‌اي ديگر در كشتي مقابل مي‌روند. چون حاجي محمد جعفر در پيادهروي خيلي خوب مي‌رفت، فوراً او را روانه كردم كه عده‌اي را كه از ساحل مي‌روند متوقف كند، تا من برسم. چون به واسطه باراني كه باريده بود تمام بدنم درد مي‌كرد و تا من حاضر شوم حاجي محمد جعفر با سرعت رفت و در شش كيلومتري دور از آن محل كه بوديم به عده ]اي[ قشون رسيد و اظهار داشت نماينده كوچك‌خان از عقب مي‌رسد. اين عده به محض اينكه شنيدند نماينده كوچك‌خان مي‌رسد، در همان محل متوقف شده و منتظر رسيدن من بودند.

من بعد از يك ساعت توانستم حركت كنم. يک بلد گرفتم. البته آن بلد مرا نميشناخت. يك مرتبه صداي سگي در كنار ساحل كه تپه بلندي بود شنيده شد و از دور آالچيقي پيدا شد. از بلد پرسيدم اينجا كجاست؟ گفت منزل كدخداي سردار مقتدر است كه تابستانها به آنجا مي‌آيد. فوراً عينك خود را به چشم گذاشتم. پس از رسيدن به آالچيق خود را رئيس پست آستارا معرفي كردم. به عنوان اينكه ديدم قشون روس به آستارا آمد، به ناچار با لباس مبدل كه مرا نشناسند، خودم را به آنجا رساندم و خواهش كردم مرا به هر ترتيبي است به انزلي برسانند كه از آنجا به طهران بروم. البته به‌طور معمول هر كس به خود واجب مي‌داند كه با مأمور دولت همراهي كند. كدخدا اسبي داشت، بعد از پذيرايي، فوراً داد زين كردند و پسر خود را همراه فرستاد كه زودتر به انزلي برسيم و آن بلد را گفتم شما هم با ما بياييد، مزد تو را خواهم داد. او خيلي راضي و با كمال مي‌ل همراه شد. او 104

را با پسر كدخدا پياده و من سواره همراه مي‌رويم.

در چند كيلومتر دورتر از منزل كدخدا روسها در ايوان بسيار وسيعي منتظر من بودند. به محض رسيدن من حاجي محمد جعفر مرا نشان داد كه ايشانند نماينده ميرزا كوچك خان. به محض ديدن من روسها عموماً هورا كشيدند و از ايوان به پايين براي استقبال من آمدند. پسر كدخدا كه اين وضعيت را ديد فوراً فرار كرده و اسب براي من مانده بود. روسها هم عموماً سواره بودند که از ساحل مي‌رفتند. بالأخره با همان لباس مبدل سوار بر اسب کدخدا به اتفاق روسها روانه انزلي شديم و اظهار داشته بودند كه فرمانده ما سرهنگ كاژانوف با عده ]اي[ با كشتي مي‌روند. بالأخره به انزلي رسيديم. من با همان لباس مبدل در جلوي قشون مي‌رفتم. به انزلي كه رسيديم اول به ملاقات كاژانوف رئيس قشون اعزامي رفتم و سؤال كردم به چه عنوان قشون به ايران آوردهاند، در صورتي كه من مأمور بودم به روسيه بروم و از دولت شوروي تقاضا كنم كه قشون به ايران نفرستد و در عوض مهمات به ما بدهد و از بابت قيمت آن پول يا جنس بدهيم و حال كه شما آمدهايد به چه منظور بوده است؟

ابتدا جواب داد براي گرفتن كشتيهاي دنيكين آمديم. در جواب گفتم براي گرفتن كشتي دنيكين لازم نبود اين همه قشون بفرستيد. ممكن بود به دولت ايران يا به جنگل به ميرزا كوچك‌خان مي‌نوشتيد، كشتي را مي‌فرستادند. در همين بحث و گفت‌گو بوديم، در دفتر كاژانوف اطلاع دادند كه آقاي ميرزا احمد‌خان اشتري حاكم گيلان براي ملاقات رئيس قشون كه كاژانوف بود آمده است.

كاژانوف كه مردي عاقل و دانا بود، به او گفتم هر سؤالي كه كرد فوراً جواب ندهد، بگويد بايد با استاد خود مشورت كنم و به شما جواب خواهم داد - اشتري هيچ‌وقت تصور نميكرد كه من در اتاق كاژانوف هستم -. آقاي اشتري عنوان كردند با دستوراتي كه از طرف دولت ايران كه وثوق‌الدوله در رأس آن بوده به من رسيده است. به چه مناسبت بر خالف قوانين بين‌المللي ماده ... قشون به ايران وارد كرديد؟ 105

كاژانوف اظهار داشتند خواهش مي‌كنم اجازه بدهيد با استاد خود مشورت كنم جواب شما را خواهم داد. در جواب اظهارات آقاي اشتري به او گفتم مدتها است كه انگليس به جنوب قشون وارد كرده. چرا به آن قشون اين تذكر قوانين بين‌المللي را نميدهد. با كمال سادگي گفت آن قشون انگليس براي كمك به دولت ايران آمده است.

در مقابل اين جواب آقاي حكمران به كاژانوف گفتم بگوييد ما هم براي كمك به ملت ايران آمدهايم. در مقابل اين جواب دندانشكن حكمران محوطه را ترك نمودند.

براي تهيه آذوقه اين عده به آقا سيد حبيب‌اله‌‌خان كه در آن موقع حكمران انزلي بود، با معرفي كاژانوف با ايشان قرار گذاشتم همه روزه دو سه نفر از سالداتها را بدون اسلحه به انزلي بفرستند و توسط حكمران انزلي آذوقه براي اين عده فراهم شود تا پس از ملاقات با مرحوم ميرزا قرار كلي داده شود. در ضمن اين دو سه روزه كه در انزلي براي نظم شهر انزلي كنترل قشون روس مانده بودم به فومن براي ملاقات ميرزا مي‌رفتم و نتيجه را به اطلاع ايشان مي‌رساندم. كاژانوف اطلاع داد كه تلگرافي از روسيه رسيده كه كاراخان و ارژنيكدزه تا سه روز ديگر با كشتي به ملاقات ميرزا كوچك مي‌آيند.

فوراً به فومن رفته، اين اطلاع را به مرحوم ميرزا دادم. فوراً به اتفاق مرحوم مظفرزاده و اينجانب به انزلي رفتيم - در ضمن بودن چند روز در انزلي لباسي براي خود تهيه كردم و از آن لباس مبدل راحت شدم -. اتفاقاً پس از ملاقات شخصي از كاژانوف كشتي حامل كاراخان و ارژنيكدزه رسيده بود. قرار شد در كشتي ملاقات به عمل آيد. اين سه نفر وارد كشتي شديم. پس از ورود به كشتي كاراخان و ارژنكيدزه از ملاقات ميرزا با آن قوه جذابي كه ذاتي ايشان بود فوق‌العاده خوشحال شدند و هر دو نفر با دو دست، دست ميرزا را گرفتند با نهايت گرمي با او ملاقات كردند. پس از تعارفات مقدماتي مذاكرات با نهايت صميميت شروع شد. در نتيجه قرار شد اين عده كه آمدهاند، مستقيماً تحت فرمان ميرزا كوچك‌خان باشند و مخارج آنها را جنگل بپردازد و هر وقت عده‌شان كافي بود كه احتياج به اين عده قشون روس نداشتند ايشان را مرخص كنند و مراجعت خواهند كرد. پس از اين مذاكرات ميرزا اظهار كردند چنانچه موافقت مي‌كنيد اين مراتب را روي كاغذ بياوريم و طرفين امضاء كنيم. ارژنيكدزه در جواب گفت ممكن است اين قرار امضاء شود ولي ورق پاره خواهد بود. هر وقت مقتضيات اجازه دهد همان قسم رفتار خواهد شد.

 ارژنيكدزه پس از ختم مذاكرات يك قاب سيگار بسيار اعال به ميرزا به رسم يادگار با يك صورت بشاش تقديم كرد. ميرزا از گرفتن قاب سيگار امتناع كرد به عنوان اينكه من سيگار نميكشم. از وجنات ارژنيكدزه پيدا بود كه فوق‌العاده از امتناع ميرزا خشمگين و ناراحت شد. مرحوم ميرزا از شنيدن جواب ارژنيكدزه راجع به نوشتن قرارداد چون زياد از حد ناراحت شده بود بيشتر اينكه از گرفتن قاب سيگار امتناع كرد جوابي بود كه ارژنيكدزه به سؤال او داده بود.

مذاكرات در همين جا خاتمه يافت. آن دو نفر به روسيه رفتند و ما، دو روزي در انزلي توقف كرديم. براي رسيدن به امور آنجا و ترتيب آذوقه قشون اعزامي و غيره و عكسي هم در انزلي گرفته شد و به ناچار به فومن رفتيم و قبل از رفتن به فومن با كاژانوف -  با عده ]اي[ كه همراه آورده بود -  قرار شد به شهر بيايند ما هم با عده ]اي[ كه داشتيم بشهر بياييم در روز جمعه 16 رمضان 1338 از پسيخان گذشتيم و به آتشگاه پنج كيلومتري شهر رشت عده كثيري از اهالي شهر در دو طرف جاده صف كشيده مقدم جنگل را با افشاندن دسته‌هاي گل تهنيت و تبريك مي‌گفتند.

ميرزا احمدخان اشتري حكمران گيلان با عدهاي از وجوه اهالي كه قبال با آنها مذاكره نموده بود به آتشگاه پنج كيلومتري رشت رفت و با ملاقات ميرزا از طرف خود و نمايندگي از عموم اهالي دعوتش نمود به شهر آمده زمام امور را در دست بگيرد. ميرزا كه خود براي اين كار آماده مي‌شد دعوت حكمران گيلان را با مسرت رديف ايستاده به ترتيب از راست به چپ:

کربالئي حسين، سيف‌اله‌زاده، سعداله‌خان، اسماعيل جنگلي، مظفرزاده، بابايف رديف نشسته وسط:

گائوک آلماني، کاژانف، ميرزا، ابوکف، پاليف

رديف نشسته پايين:

خالو مراد، خالو قنبر

استقبال كرد و براي عزيمت به رشت مهيا گرديد.

بعد از رسيدن به رشت در باغ سبزه مي‌دان اجتماع كردند و در كنار آن مي‌دان تخت چوبي كه به اندازه يك متر از زمين ارتفاع داشت ميرزا كوچك‌خان و مظفرزاده و اينجانب روي آن تخت قرار گرفتيم. ميرزا كوچك‌خان نطق كوتاهي ايراد كردند به اين مضمون: از غلبه يزدان به اهريمن و از تسلط حق بر باطل؛ در اين زمينه بياناتي كردند.

ميرزا بعد از پايان برنامه ورودي به خانه امجدالسلطنه كه قبال براي او آماده شده بود رفت و سران ديگر جنگل به منظور سكونت به خانه سپهدار و جليل‌الممالك و حاجي سيدرضي و آصف‌التجار و معين‌الممالك تقسيم شدند.

دو روز بعد از ورود جنگليها به رشت اعلاميه زير در قرق كارگذاري رشت - محل ثبت اسناد حاليه - در مي‌ان اجتماع انبوه مردم ميرزا قرائت كردند.

هوالحق

اعلاميه

فرياد ملت مظلوم ايران از حلقوم فدائيان جنگل گيلان

هيچ قومي از اقوام بشر به آسايش و سعادت نائل نميگردد و به سير در شاهراه ترقي و تعالي موفق نميشود مگر آنكه به حقوق خويش واقف گشته و درك كند كه خداوند متعال همه آنها را آزاد آفريده و بنده يكديگر نيستند و طوق بردگي را به گردن ننهند. همچنين حق ندارند با بناء نوع خود حاكم مطلق و فعال مايشاء باشند. انبياء و اوليا و بزرگان دين و فالسفه و حكما و سوسياليثهاي سابق و امروزي دنيا كه غمخواران نوع بشرند هر يك به نوبه خود افراد انسان را از مزاياي اين حق مشروع طبيعي آگاه ساختهاند. مع‌الوصف يك دسته مخلوق كه به صورت انسان و به سيرت از هر درنده بيرحمتر و قسي‌القلب‌ترند به نامهاي مختلف جهت شهوتراني و آزار انسانها بيرحمانه با بناء جنس خود مسلط شده به جان و مال و عرض و ناموس و تمام هستي و ماحصل زندگي و فوايد حياتي آنها دخالت كرده، راحت خويش را در زحمت مردم، بقاي خود را در فناء مردم، لذت و كامراني و تمتعشان را در رنج و ناتواني مردم دانسته و بالاتر از همه خلقشان را فوق خلقت سايرين تصور مي‌كنند، نه به كتب آسمان وقعي، نه به قوانين و نصايح انسانها توجهي، نه به درماندگان و بيچارگان ترحمي، صفحات تاريخ فجايع اعمالشان را به ما نشان مي‌دهد و شواهد حسي كافي است كه چه كرده و مي‌كنند ـ بيچاره مردم، همان مردمي كه از اصول خلقت و حقايق و ودايع طبيعت بيخبرند و بسان گوسفند خود را تسليم اين ستمكاران جبار نموده زير تيغ اين جالدان خونخوار دست و پا مي‌زنند و در عالم ذهن حتي تصورشان نميآيد كه روزي ممكن است سالسل عبوديت اين عزيزان را گسيخته از زير بار اسارت و بندگي اين خدايان مصنوعي مي‌توان شانه خالي نمود ـ گاهي از مي‌ان اين طبقه مظلوم و رنجكش يك نفر يا افراد معدود معيني به منظور آگاهي ساير مظلومين و تحصيل حقوق مشروعه انسانيت و براي قطع ريشه فساد و طبقات ستمگر با تحمل همهگونه مشقت و همه گونه فداكاري قيام مي‌كنند كه شايد اصول مساوات و عدالت را اجرا و ظلم و تعدي را محو و مظلومين را از قيد رقيت نجات دهند.

ايران كه يكي از قطعات آسيا و اهالي ايران كه يك قوم از اقوام دنيا هستند سالها است در دست استبداد و مقامات جور و امراء خودسر و خوانين جاه طلب و رؤساي شهوتران و اربابان بيرحم و مروت به صورت مخروبه درآمده كه هر ناظر متفكر از ديدن آن همه منظره‌هاي اسفناك دچار بهت و حيرت مي‌شود.

در قرون اخير سياست جهانگيرانه همسايگان همسايه آزار ما دولت انگليس و حكومت جابر تزاري روس ضميمه مظالم و تجاوزات فرمانروايان جاهطلب ايران شده براي اسارت اين قوم مظلوم در صحنه اين خرابه‌هاي غمانگيز عرض اندام نموده سهلترين وسيله اسارت اين كشور و مردم آن را همدستي و تقويت سالطين جور و امراء و بزرگان جبار دانسته تسلط آنان را به سايرين تأييد و تقويت مي‌كنند. اين قصابان مسلخ ايران با استفاده از مقاصد همسايگان طماع آنچه را در حيطه قدرت و توانائي داشتند درباره زير دستان اعمال نموده ذرهاي از مظالم خودداري نكرده، حال ايران و ايراني بدين منوال بود تا سال 1324 قمري كه عدهاي از متفكرين و عناصر حساس مطلع دلسوز كه از حقوق ملت و خصوصيات خلقت خود و ديگران آگاه بوده بناي مطالبه حقوق ملي را گذاشتند و آزادي را كه حق مشروع همه بود خواستار شدند، به تدريج انقلاب مشروطيت را شروع كردند محمد علي شاه پادشاه مستبد مطلق‌العنان خلع و مجلس ملي تشكيل و احمد شاه به سلطنت دولت مشروطه ايران رسيد. متأسفانه به علت عدم تفكر و تعمق پيشقدمان آزادي، همان امراء و خوانين ستمگر مجدداً زمام امور را لطائف‌الحيل به دست گرفته انقلاب را به نفع خود سوق دادند. نتيجه آنكه نهضت مقدس و فداكاري ملت به جاي منفعت مضرت بخشيد. در سابق سلطنت مستبده و اين بار بنام سلطنت مشروطه همان سلطه و اقتدار و همان جور و ستم را اعاده دادند.

مردم كه با احساس هواي آزاد تا حدي از خواب گران غفلت و جهالت بيدار شده بودند براي قطع ايادي جابرانه مرتجعين و مستبدين در لباس مشروطيت بناي مقاومت گذاشتند. آنها باز به اتكاء قواء همسايگان به معارضه برخواسته فجايع خونين سال 1330 را در نقاط شمالي ايران پيش آوردند و دوباره ايرانيان را با حمايت امراء تزاري و كمكهاي باطني انگلستان به ظلم و تعدي و شكنجه گرفتار ساختند. چيزي نگذشت که عمر زودگذر اين تطاول سپري و جنگ بين‌المللي آغاز گشت و هنگام استفاده مظلومين اين سرزمين فرا رسيده، قسمت بزرگي از احرار و عناصر فداكار ايران در مناطق مركزي و غرب و جنوب كشور و عدهاي از فدائيان گيلان در جنگل دارالمرز به ضد خائنين و همسايگان متجاوز قيام كردند. شاه ايران كه تمام آمال ملي را زير پاگذاشته بود به عوض حمايت از مردم و سعي در نجات آنها از گرداب مذلت با امراء و رجال مرتجع كشور و قواء انگليس و روس متفق گشته مليون را منكوب و به سمت جنگل روي آوردند. خوشبختانه به همت غيورانه جوانمردان روس حكمت ظالمانه نيكال و همدستانش برچيده شد و جمهوري سويتي برقرار گرديد و روايح آزادي از شمال وزيدن گرفت ليكن پنجه قاهرانه انگلستان هنوز گلوي اين ملت را مي‌فشارد. دولت انگلستان با قواء خود و قواء دولت مرتجع ايران بساط مشروطيت را برچيده و مظالم قرون سابقه را تحت الشعاع قرار داده دولت انگلستان مجلس ملي ما را منحل، حكومت نظامي را در ايالات و واليات مستقر نمود قرارداد مشئوم را با دولت ايران در غياب مجلس منعقد ساخت در صورتي كه هيچ قراردادي بدون تصويب مجلس شوراي ملي داراي رسميت و اعتبار نيست. بعضي از جرايد معلوم‌الحال را مزدور خود نموده و آنها را براي مغلطه و ايجاد اشتباه در انظار خارجيان فراهم نموده ملت ايران را از اين قرارداد راضي جلوه دهند و با قدرت حکومت نظامي و تهديد دزدان مسلح انگليس و عده ]اي[ از ناخلفان ايراني شروع به انتخاب نموده همان نفع پرستان قديم و همان ستمكاران مردم آزار را به وكالت منتخب نموده تا حين افتتاح مجلس بدون تأمل قرارداد تصويب و قباله مالكيت را تسليم انگلستان نمايند.

شاه غافل را به مهماني برده و در تلگرافخانه‌ها و پستخانه‌ها سانسور گذاشته در غالب نقاط ايران از قواي منظم انگليس گذاشته طرفداران حريت و انتقادكنندگان قرارداد شوم يعني فرزندان دلسوز اين آب و خاك را اعدام و يا حبس و تبعيد نموده تمام موجبات اسارت را مجدداً تهيه نمودند.

احرار جنگل كه پنج سال و نيم است با مواجهه به مشقات طاقتفرسا در مقابل قواء ظالم انگليس و ايران و همچنين در مقابل مرتجعين ستمگر و ارباب القاب و مناصب دروغين قيام كرده با اشد مصائب مقاومت كه روزي موفق به نجات طبقات زحمتكش شوند اين نيروي ملي را كه در زواياي جنگل گيلان آخرين اميد احرار ساير واليات كه مقهور قواء دشمن گرديده شناخته شدهاند مانع و عايق مقاصد خويش دانسته در مقام محو اين قوه برآمدند كه آثار فجايع و فضايح تاريخ آنها قرنها در گيلان باقي خواهد ماند. از طرفي دولت انگليس با سالح برندهاش - تزوير - روسيه آزاد را با فرزندان نا خلفش - طرفداران تزار - به طوري مشغول ساخته كه به هيچ‌يك از مظلومين همجوارشان نتوانستند كمكي بنمايند ولي خداوند قادر متعال كه بندگانش را هيچ‌گاه از نظر رأفت دور نميدارد و راضي نميشود كه ودايعش را تا ابد اسير چنگال قهر ستمكاران ببيند دست عدالتخواه روسيه را از آستين انتقام بيرون آورد و به دفع شر دشمنان بشريت به فعاليت انداخت و باز فرصت به دست ستمكشان ايران افتاد. قوه ملي جنگل به استظهار كمك و مساعدت عموم نوع پروران دنيا و استعانت از اصول حقه سوسياليزم داخل در مرحله انقلاب سرخ شد و خود را بنام «جمعيت انقلاب سرخ ايران» معرفي مي‌نمايد و آماده است كه در سايه فداكاري و از خودگذشتگي همه قوايي را كه در ايران براي اسارت اين قوم و جامعه انسانيت بكار افتاده در هم بشكند و اصول عدالت و برادري را نه تنها در ايران بلكه در جامعه اسالمي توسعه و تعميم بخشد مطابق اين بيانيه عموم رنجبران و زحمتكشان ايراني را متوجه مي‌سازد كه جمعيت انقلاب سرخ ايران نظرياتش را تحت مواد زير كه در تبعيت از آن به وجه ملزمي وفادار خواهد بود به اطلاع عموم برساند.

1. جمعيت انقلاب سرخ ايران اصول سلطنت را ملغي كرده جمهوريت را رسماً اعلام مي‌نمايد.

2. حكومت موقت جمهوري حفاظتجان ومال عموم اهالي را به عهده مي‌گيرد.

3. هر نوع معاهده و قراردادي كه به ضرر ايران قديماً و جديداً با هر دولتي شده لغو و باطل مي‌شناسند.

4. حكومت موقت جمهوري همه اقوام بشر را يكي دانسته تساوي حقوق درباره رمضان 1338

آنان قائل و حفظ شعائر اسالمي را از فرايض مي‌داند.

زمامداران انقلاب برحسب توافقي كه قبال به عمل آمده بود كميتهاي مركب از اعضاي ايراني و روس در رشت تشكيل دادند. اعضاي اين كميته مركب بودند از كاژانوف فرمانده قواي شوروي در ايران، ميرزا كوچك، كامران آقايوف - عضو حزب عدالت باكو -، گائوك آلماني به نام ايراني - هوشنگ -، ميرصالح مظفرزاده، حسن آلياني معين‌الرعايا، كارگارتيلي به نام ايراني - شاپور -. اين كميته كه مركز عملياتش عمارت متروپل قديم «اداره آمار فعلي» بود زمام انقلاب را به دست گرفت. هيئت دولت انقلابي در 19 رمضان 1338 بر طبق آگهي صادره به شرح زير معرفي گرديد.

كميسر داخله

مير شمسالدين وقاري

كميسر خارجه

سيد جعفر

كميسر ماليه

محمدعلي پيربازاري

كميسر قضائي

محمود آقا به نام خانوادگي - رضا -

كميسر فوائد عامه

محمد علي خمامي

كميسر پست و تلگراف و تلفن

آقا نصراله به نام خانوادگي - رضا -

كميسر معارف و اوقاف

حاجي محمد جعفر

كميسر تجارت

ابوالقاسم فخرائي

سر كميسر و كميسر جنگ

ميرزا كوچك

پس از تشكيل دولت انقلابي براي انتظام شهر و تهيه لوازم قشوني از هر حيث چه لباس و آذوقه حتي تفنگ و فشنگ و كليه لوازم، شخصي را مي‌خواستند كه جدي و طرف اطمينان مرحوم ميرزا باشد.

مرحوم ميرزا كوچك با اعتماد كاملي كه نسبت به اينجانب داشت و در گوراب زرمخ امتحانات كافيه داده بودم اينجانب را براي فرمانداري نظامي و گارنيزون به نام سعداله درويش انتخاب نمود و دفتر اينجانب در منزل سپهدار رشتي كه از بهترين عمارات شهر بود تشكيل شد: فرمانداري نظامي تكليفش معين و وظايف مخصوص به خود داشت و اعلاماتي نمود كه شرح آن داده خواهد شد.

از طرف فرمانداري نظامي كه معروف به كمانداني بود اعلاماتي به شرح زير در ً

روزنامه به چاپ و عمال هم عملياتي انجام شد كه شرح آن ذيال نگاشته مي‌شود كه تماماً با امضاي سعداله درويش مي‌باشند.

اينجانب سعداله درويش به نام كمانداني شهر آگهي ذيل در 21 رمضان 1338 اعالن كردم :

1. كليه مراجعات ارتش سرخ بايد به اداره كمانداني واقع در خانه سپهدار به عمل آيد.

2. افراد حامل اسلحه بايد خود را به كمانداني معرفي كنند.

3. رؤساي ادارات كشوري در ظرف 48 ساعت صورت اعضاء خود را به كمانداني بفرستند.

4. عبور از خط انزلي ـ عراق منوط به تحصيل اجازه رسمي است.

5. ارتش سرخ و عموم اهالي بايد عادات مملكتي و شعائر ديني را مراعات نموده مرتكب منهيات نشوند در صورت ارتكاب مجازات خواهند شد.

6. اهالي بايد روش مسالمت آميز شوراي جمهوري را با حسن قبول تلقي و در تشييد تشكيالت جديد حميت خود را به منصه بروز برسانند.

براي اجراي ماده - 5 - اعلاميه كمانداني تمام مشروب فروشيهاي شهر رشت بسته و درب دكانها به مهر كمانداني ممهور شد و از هر يك از مشروب فروشها تعهد گرفته شد كه اگر برخالف دستور عمل كنند يا به مهر كمانداني دست خورده باشد به سختترين مجازات خواهند رسيد و بازرسهاي مخصوص كمانداني ناظر خواهند بود.

در تمام مهمانخانه‌هاي شهر كه گنجه مخصوص مشروب براي مشتريها داشتند از طرف كمانداني مهر و موم شده بود و تأكيد شد كه حق ندارند به مشتريهاي مهمانخانه مشروب بفروشند.

در يكي از مهمانخانه‌ها كه گنجه مشروب آن از طرف كمانداني ممهور شده بود يك نفر از صاحب منصبهاي روس كه سمت رياست توپخانه را داشت از رئيس مهمانخانه مشروب خواست. رئيس مهمانخانه به عنوان اينكه گنجه مشروب مهمانخانه از طرف كمانداني شهر ممهور شده از دادن مشروب عذر خواست. صاحب منصب مزبور بدون رعايت نظامات شهر و توجه به كمانداني خواست درب گنجه را باز كند. رئيس مهمانخانه مانع مي‌شود كه به مهر كمانداني دست بخورد، صاحب منصب اعتنايي نكرده او را به زور بركنار مي‌زند و طوري او را مي‌زند كه سر رئيس مهمانخانه مي‌شكند و مهر و موم كمانداني را شكسته مشروب در مي‌آورد و به طور كامل مي‌نوشد. رئيس مهمانخانه به كمانداني آمد با سر شكسته. اينجانب بدون تأمل با چند نفر مأمور كمانداني و گارنيزون كه در اختيار داشتم به مهمانخانه رفته صاحب منصب مزبور را توقيف و به كمانداني آورده بعد از چند ساعت با كشتي او را به بادكوبه فرستادم و گفتم با رئيس توپخانه كه سهل است اگر رئيس كل قشون هم چنين خطائي برخلاف دستور كمانداني رفتار كند با او هم همين رفتار خواهد شد.

همچنين راجع به ترياك: اولاً كشت آن در تمام رشت ممنوع شد و آنچه ترياك موجود در دخانيات بود توقيف و از طرف كمانداني ممهور شد. حتي مراكزي در رشت بود - قهوه‌خانه‌ها - ترياك مي‌كشيدند تمام آن مراكز بسته شد و استعمال آن ممنوع و كليه وافورهاي موجود شكسته شد.

راپورت تمام عمليات فوق را به مرحوم ميرزا دادم فوق‌العاده از اين اقدامات جدي من تحسين كردند و تلفونًا اظهار رضايت خود را بيان كردند و خصوصًا يك شب براي اظهار رضايت كامل خود بدون اينكه احدي بداند محرمانه بديدنم آمد مرا بغل كرده بوسيدند و گفتند با اينكه به روحيه تو كاملاً آگاه بودم ولي تا اين حد نميدانستم كه جدي و فعال هستي. همين توجه مخصوص او سبب شد كه بيش از پيش مراقب تمام امور باشم.

در شهر رشت در حدود سيصد قزاق بود به رياست بوالتسلي و چند صاحب منصب از قبيل سرهنگ عطائي و غيره. ابتدا بولاتسلي و سرهنگ عطائي را براي پارهاي مذاكرات خصوصي به كمانداني و گارنيزون دعوت كردم. اين صاحب منصبان و سايرين آمدند. ايشان پس از مذاكرات كه وضعيت شهر ايجاب مي‌كند - با بودن قشون روس - و اوضاعي كه مي‌دانيد بهتر اين است به قزاقها دستور دهيد تسليم شوند و با آنها با نهايت محبت رفتار خواهد شد و جزو قشون خود جنگل خواهيم پذيرفت و تمام حقوقشان پرداخت خواهد شد. اين صاحب منصبها را تحت نظر گرفته و با كمال صفا با آنها رفتار مي‌شد و از ايشان پذيرايي كامل مي‌شد به‌طوري كه اطمينان كافي داشتند كه نسبت به افراد قزاقها نهايت همراهي خواهد شد. دستور اكيد به قزاقها دادند كه تسليم شوند و در نهايت راحت خواهند بود. با اينكه دستور اكيد دادند براي تسليم شدن ولي افراد قزاق تسليم نشده و يك نفر وكيل باشي فرماندهي قزاقها را به عهده گرفته و نظميه را سنگر خود قرارداده و شروع كردند به جنگيدن. چون روحيه قزاقها اين بود كه قزاق شاهنشاهي ايران نبايد تسليم مقامات ملي شوند به ناچار براي تسليم كردن متوسل به زور شدم. خالو قربان با عده ]اي[ كُرد قراول کمانداني و گارنيزون بودند و در يكي از اتاقهاي تحتاني منزل سپهدار كه مركز كمانداني و گارنيزون بود منزل داشتند. براي خلع اسلحه قزاقها ابتدا توسط قراولان و عده ]اي از[ مجاهدين اقدام شد. با اجازه مرحوم ميرزا براي خلع سالح قزاقها بالأخره مجبور شديم توپ به كار بريم و قزاقخانه را به توپ بستيم. پس از كشته شدن چندين قزاق بيگناه به ناچار تسليم شدند. با اين وضع همگي را خلع اسلحه كرده و بقيه را با دادن خرجي به سرنوشتشان فرستاديم. فقط سلطان حسن‌خان نام كه از صاحب منصبهاي قزاق بود و با من نسبت نزديك داشت يعني برادر زن مرحوم ميرزا هاديخان - كه نادايي من بود - در بين قزاقهاي خود شخصاً پنجاه نفر را تحت فرمان خود گرفت و بعداً همان سلطان حسن‌خان با پنجاه قزاق به همراه من به مازندران آمد كه شرح آن بعداً خواهدآمد.

شهر رشت به واسطه وجود دسته‌هاي مختلف قشون كه روسها و قزاقها و مجاهدين بودند فوق‌العاده متشنج بود و ممكن بود نسبت به رؤساي ادارات دولتي صدماتي و خداي نكرده به يكي از آنها سوء قصدي شود. براي جلوگيري از هر حادثه ناگوار به ناچار رؤساي دولتي از قبيل آقاي صدراله شرافت استيناف گيلان، صديق اعلم رئيس معارف و اوقاف گيلان و محسن اتابكي رئيس دارايي گيلان و مختاري رئيس شهرباني را در منزلي كه قبال تعيين كرده بودم جمعآوري و آقا شيخ احمد سيگاري را براي پذيرايي آقايان تعيين و شام و نهار كامل براي ايشان تهيه نموده و پذيرايي شاياني مي‌شدند و اغلب شخصاً به ديدن آقايان مي‌رفتم و اظهار مي‌كردم تصور نفرمايند شما را خدا نكرده محبوس كردهام بلكه براي حفظ جان شما كه مبادا از طرف دستجات مختلف موجود در شهر صدمه برسد و چنانچه مايل هم باشند به طهران تشريف ببريد تمام وسايل براي شما فراهم خواهد شد و چنانچه بخواهيد در همين جا بمانيد در نهايت احترام از شما پذيرايي خواهد شد بسته است به تصميمي كه خودتان بگيريد. مخارج اين آقايان و ساير مخارج كمانداني از محل مالياتهايي كه از طرف كمانداني شهر از طرف اينجانب وصول مي‌شد پرداخت ميشده است.

وصول كليه مالياتها به عهده كمانداني بود. به ياد دارم يكي از بدهكاران مالياتي مرحوم شريعتمدار رشتي بود. با قدرت نفوذي كه سابقاً داشتند حتي اگر اراده ميكردند حكومت گيلان را تغيير دهند تمام وسايل براي ايشان فراهم بود. ايشان به واسطه همين رويه خود بيست و پنج سال ماليات نداده بودند و هيچ رئيس ماليه نميتوانست از ايشان ماليات مطالبه كند. براي وصول ماليات از شريعتمدار كه بعد از انقلاب قدرتي نداشتند ايشان را در موقعي كه در حياط بيروني بودند در اتاق خودشان توقيف كردم اجازه ندادم كه به اندروني برود و نه كسي از ايشان ديدن كند. شريعتمدار ديد تمام حيثيتش از بين مي‌رود براي حفظ آبروي خود به ناچار تمام مالياتهاي معوقه را پرداخت نمودند. همين قسم از كليه آقايان مالكين گيلان ماليات وصول مي‌شد و كليه مخارج كمانداني و گارنيزون از محل وصول مالياتها پرداخت مي‌شد.

بعد از چند روز آقايان رؤساي ادارات اظهار داشتند كه اگر وسايل حركت فراهم شود و اجازه بدهيد به طهران برويم فوراً براي هر يك از آقايان كالسكه فراهم شده و جواز عبور از فرونتي كه در آقا باباي قزوين داشتيم و يك نفر مجاهد هم همراه كالسكه فرستاديم كه ايشان را به سالمت از فرونت گذرانده و رسيد سالمتي ايشان را گرفته مراجعت كند.

صديق اعلم كه رئيس معارف و اوقاف گيلان بود از كليه زراع گيلان پوطي پنج شاهي مي‌گرفت. اين مبلغ معتنابهي بود شايع بود. که مبلغ زيادي از پوطي پنج شاهي كليه محصول گيلان به نفع خود برداشت كرده بود. - به محض رسيدن به طهران خانه خريد در خيابان هدايت كه هنوز هم دارد -.

آقاي مختاري كه رئيس شهرباني بود مي‌گفتند تمام سرقتهايي كه در شهر رشت ميشد آنچه اثاثيه منزل بود اعالن مي‌كردند که صاحبان آن با دادن نشاني اثاثيه و گرفتن آن به شهرباني مراجعه كنند و آنچه طالآالت و جواهر را كه از سارقين ميگرفت به نفع خود بر مي‌داشت. مرحوم ميرزا اسمعيلخان جنگلي همشيرهزاده مرحوم ميرزا اصرار داشتند كه اين دو نفر آقاي صديق اعلم و مختاري را نگاه دارم. آنچه سوء استفاده كردند از ايشان وصول كنيم. البته اگر اين كار را مي‌كرديم و سوء استفاده آنان وصول مي‌شد. به حساب عموم مي‌رفت، نه به استفاده شخصي ولي براي حفظ حيثيت آنها و نگاهداري آبروي آنها توجهي به اين پيشنهاد ميرزا اسمعيل‌خان نكرده با كمال احترام و دادن جوازي از طرف كمانداني همگي را روانه طهران كردم.

روزي در كمانداني و گارنيزون مشغول کار بودم، ديدم يك نفر خارجي ناشناس به ديدنم آمده و با كمال گرمي به زبان فرانسه با من صحبت مي‌كند. از ايشان سؤال كردم شما از كجا آمدهايد و چه كاري با من داريد؟ گفتند: من از طهران به ديدن شما آمده‌ام. از وضعش خيلي ناراحت شدم گفتم شما تذكره داريد گفت بله يك تذكره به من نشان داد و از طرز بيانش خيلي مشكوك شدم. دستور دادم او را نگاهدارند و تمام جيبهاي او و كيفي كه محتوي كاغذ بود در دست داشت تفتيش كنند. معلوم شد آقا چند تذكره داشته، به اسامي مختلف. تذكره‌ها را ضبط و خودش را روانه محبس نظميه كردم. روزي كه خواستيم قزاقها را خلع اسلحه كنيم اول نظميه را سنگر قرار دادند در نتيجه كليه زندانيان فرار كردند جز آن يك نفر جاسوس كه از محل نظميه خارج شده و به ديدنم به كمانداني آمد به عنوان اينكه اگر جاسوس بودم فرار مي‌كردم. اگر ابتداي امر ترديدي داشتم يقين حاصل شد كه جاسوس است.

در مرتبه فوقاني منزل سپهدار حياط خلوتي داشت كه داراي دو اتاق بود جاسوس نامبرده را در آن اتاق محبوس نموده و به قراولهاي كمانداني و گارنيزون دستور دادم قراولي در اتاق نامبرده به نوبت بگذارند و كاملاً مواظبت كنند كه فرار نكند و به يكي از افرد كمانداني دستور دادم كه غذاي او را مرتبًا بدهند.

مدتي كه در كمانداني و گارنيزون بودم فرصت مي‌كردم كه به منزل بروم - چون مرحوم خانم و بچه‌ها در رشت در منزل آقا محمود آقا كه مادر خيلي مهرباني داشت در آنجا بودند - در دفتر كارم در كمانداني و گارنيزون پتو و نازبالشي تهيه كرده بودم و روي نيمكتي دراز مي‌كشيدم و تلفون هم روي ميز بالاي سرم بود. مكرر تلفون نصف شب به صدا در مي‌آمد فوراً بيدار شده يا بايد به انزلي كه ميخواستند براي اصالح آنجا بروم و يا از فرونت كه طرف آقاباباي قزوين بود خبري مي‌خواستند بايست فوراً آماده شده به آنجا بروم - چون گارنيزون وكمانداني داراي چندين دستگاه اتومبيل بود كه هميشه در حياط منزل سپهدار براي كارهاي فوري فوتي حاضر بودند -.

تمام عوايدي كه كمانداني و گارنيزون داشت تماماً براي تهيه لوازم قشوني و مخارج ضروري ديگر بود. براي دادن خرجي منزل از صندوق جنگل كه در محل توقف مرحوم ميرزا بود ايشان و من و چند نفر ديگر از آن صندوق حقوقمان ]را[ كه هر يك ماهي پنجاه تومان بود مي‌گرفتيم. آن پنجاه تومان را براي مخارج منزل ميفرستاديم.

با اتمام اين كارهاي فوري و فوتي آن محبوس جاسوس كه در حياط خلوت محبوس بود تقاضاي ملاقات مرا مي‌كرد. يكي دو مرتبه ملاقات كردم. ديدم تقاضاي خالف انتظار دارد به ناچار او را با تمام تذكره‌هايي كه داشت تحت‌الحفظ به بادكوبه به اسوب عادل - مركزي بود هركس را مخصوصاً به نام جاسوس مي‌فرستادند تنها مجازات اعدام بود - فرستادم و يقين داشتم با تمام مداركي كه داشت تيرباران خواهد شد، از شرش راحت خواهيم شد.

در كمانداني و گارنيزون به قراولها دستور داده بودم هر كس هر مطلبي دارد بايد مستقيماً به خودم مراجعه كند و حق جلوگيري نداريد.

روزي كه صديق اعلم براي گرفتن جواز عبور رفتن به طهران در كمانداني و گارنيزون نشسته بود، اتفاقاً يك نفر رعيت با پاي برهنه جلوي ميزم حاضر شد و اظهار داشت اسبهاي روسها ريختند در باغي كه علف داشتم چريدند و به من خسارت زدند. - علف در سبزه ميدان رشت سي سنار بود - يك نفر از كمانداني و گارنيزون داشتم به نام كربلائي كوچك كه متخصص بود براي بازديدها. فوراً رعيت را با او با اتومبيل براي تعيين خسارت فرستادم. هنوز صديق اعلم نشسته بود كه مراجعت كردند فقط سه تومان خسارت رعيت را تعيين نمود. فوراً به صندوق حواله دادم سه تومان به رعيت پرداخته شد. صديق اعلم با اين طرز كار و رويه ]اي[ كه داشتم خيلي تعجب كرد و اظهار داشت با اين همه گرفتاري و كارهاي اساسي كه داريد چگونه به اين جزئيات مي‌رسيد؟ جواب گفتم: هر كس به جزئيات رسيد به كليات به آساني خواهد رسيد.

در مدت تصدي كمانداني و گارنيزون به طوري مواظب تمام امور بودم و تسلط فوق‌العاده در تمام شهر پيدا كرده و تمام همّم مصروف امنيت شهر و حفظ حقوق عامه بود و هر دو سه روز يك مرتبه به ملاقات مرحوم ميرزا - كه در خانه امجدالسلطنه كه از مركز كمانداني و گارنيزون فاصله زيادي داشت و اغلب بايد از وسط شهر بگذرم و با اينكه چندين قراول و مأمور كمانداني گارنيزون در اختيار داشتم و وسايل نقليه داشتم معهذا هر وقت براي ملاقات مرحوم ميرزا - مي‌رفتم. تنها بدون اينكه احدي همراهم باشد با كيف زير بغل مي‌رفتم و مجبوراً بايد از قسمتي از بازار و دكانها عبور كنم از راه حق شناسي هر دكانداري كه متوجه من مي‌شد ميخواستند براي دوست خود سرپا شده تواضع كنند و احترامم كنند با نهايت ادب از همه عذر مي‌خواستم و تند رد مي‌شدم و اغلب طوري مي‌رفتم كه هيچ‌كس متوجه من نشود. به طور كلي هر كس همّش اين باشد كه منافع عموم را ملحوظ دارد و حفظ حقوقشان را كند حتماً مردم شهر حق شناس خواهند بود. طوري اين وضعيت عموميت داشت كه به مرحوم ميرزا نيز كاملاً مشهود بود و به همين مناسبت نهايت عالقه و اطمينان را به من داشت و هر روز اين عالقه و اطمينان بيشتر مي‌شد و اظهاراتي كه به من مي‌كرد به هيچ‌يك از افراد ديگر نميكرد و از نوشتجاتش به من كاملاً هويداست.

در تاريخ 30 جوزا 1299 شرحي به مضمون زير به مرحوم ميرزا از طرف كمانداني و گارنيزون نوشتم:

روزي ابوالحسن ابتهاج و برادرش غالمحسين را كه در انزلي سكني داشته به نام جاسوس انگليسيها به كمانداني آوردند. به ناچار به زندان فرستادم و قرار شد اين دو برادر كه خيلي جوان هم بودند به نام جاسوس تيرباران شوند. خودشان يقين داشتند كه تيرباران خواهند شد. فوق‌العاده پريشان و مضطرب بودند. گويا يكي از مأمورين كمانداني كه آنها را به زندان برده بود به ايشان گفته بود قطعاً شما به نام جاسوس تيرباران خواهيد شد و هر ساعت منتظر بودند.

براي همين مطلب به خصوص نزد مرحوم ميرزا رفتم قضيه را حكايت كردم و در ضمن اظهار داشتم اگر بنا باشد جلوي سياست انگليس را در رشت بگيريد اسم عدهاي از علمانماها و رجال را كه يقين داشتم با انگليسيها سروكار دارند، گفتم و استدالل كردم تيرباران همه اينها عملي غير ممكن است. پس بنابراين باكشتن اين دو بچه هيچ‌وقت جلوي سياست انگليس گرفته نخواهد شد. ابتدا قونسول انگليس را از شهر خارج كنيد. چون استداللم منطقي بود و مرحوم ميرزا اين مطلب را پذيرفته و مخصوصاً گفتند اگر همه رفقاي ما مثل تو فكر كنند قطعاً رشت گلستان مي‌شود. در هر صورت فرداي آن روز در عوض تيرباران شدن ابتهاج و برادرش آنها را آزاد كردم.

در ابتداي امر كه از زندان خارج شدند يقين داشتند كه براي تيرباران مي‌بريم روح در بدن نداشتند. جو را حس كردم. پس از آنكه آنها را آزاد ]كردم[ و به كسانش تحويل دادم نهايت شكرگزاري كردند و خيلي خوشحال بودند. پس از آنكه بعد از چندين سال آقاي ابتهاج مدير عامل مقتدر سازمان برنامه شدند و من رياست كارخانجات قند را به عهده داشتم، هر وقت ملاقاتي مي‌شد ايشان به همان مناسبت سابقه، سبقت در سالم مي‌كردند و خيلي احترام به من مي‌كردند ابداً آن احسان را فراموش نكرده بود. اين رويه كمانداني و گارنيزون تا 14 شوال 1338 ادامه داشت.

نقشه مرحوم ميرزا و رفقاي نزديكش اين بود: فرونتي كه نزديكي آقاباباي قزوين داشتيم و عده ]اي[ مناسب با صاحب منصبان جدي بودند براي اينكه بتوانند زودتر به مركز برسند و كار را يكسره كنند و بتوانند در مركز دولت حقيقتاً ملي تشكيل داده و سياست اجنبي را به كلي قطع كنند آروزهاي زيادي داشتند. براي اينكه بتوانند زودتر از دو طرف به طرف طهران حركت كنند قرار شد قشوني به مازندران برود و كسي باشد كه تعداد زيادي از قشون مازندران را با خود همراه كند كه از دو طرف به طرف طهران بروند براي اينكه خيال از طرف مازندران راحت و كسي باشد كه نقشه را كاملاً عملي كند مرا به اين سمت انتخاب كرد و با حكمي كه به شرح زير است مرا روانه مازندران كرد:

براي رفتن به مازندران به ناچار بايد عده ]اي[ همراه برد: عده ]اي[ كه با من به مازندران آمدند عبارت بودند از يكصد نفر مجاهد به رياست مشهدي انام كه فوق‌العاده طرف اعتماد مرحوم ميرزا و اينجانب و محرم اسرارم بود و يكصد نفر از سربازان روس به رياست پلايف و چند صاحب منصب جزء و پنجاه نفر قزاقهايي كه حاضر شده بودند با ما همكاري كنند به رياست سلطان‌خان - كه از خويشاوندان بود - با يك كشتي جنگي كه در اختيارم گذاشتند و داراي مهمات زياد بود. مهمات براي اين بود كه بنا بود از قشون دولتي و عدهاي در مازندران به ما ملحق شوند مهمات كافي داشته باشيم. يک عدد بيسيم و کشتي سواري سريعالسير همراه داشتم. ميرزا شکراله تنکابني هم با من بود و مشهدي صفر ايلچي با عده ]اي[ که از نزديکانش بودند همراه داشت.

شب قبل از حركتم به مازندارن آقاي احسان‌اله‌خان - با تمام سوابقي كه قبل از آمدن به جنگل داشتيم - مهماني به افتخارم داد و در آن مهماني كه کاژانف رئيس قشون روس كه جزو جنگل شده بود با خانمش و آقاي مظفرزاده و خالو قربان را نيز دعوت كرده بود. احسان‌اله‌خان به طور عادي مشروب نميخورد. البته كاژانف و خانمش و مظفرزاده مشروب مي‌خوردند. پس از صرف چند گيلاس، كاژانف گيلاس خود را بلندكرد و به سلامتي ميرزا خواست بنوشد. احسان‌اله‌خان با كمال وقاحت و ناسپاسي گيلاس خود را فوراً به زمين گذاشت و گفت كه من به سالمتي يك نفر انگليسي پرست نمي‌خورم، - با اينكه عموم مجاهدين و سران جنگلي همگي ميدانستند كه مرحوم ميرزا بزرگترين مخالف انگليسيها - بود با اين حرف نامربوط و بيرويه او مجلس كاملاً متشنج شد و همگي مجلس را ترك كرديم مخصوصاً كاژانف خيلي عصباني با دادن چند فحش به زبان روسي به احسان‌اله‌خان مجلس را بدون خوردن شام ترك كرديم. بيش از همه اينجانب عصباني شده بودم كه اين مهماني را خودش در ابتدا اظهار داشت به افتخار شما اين مهماني را دادم ولي باطناً خيلي مايل بود كه اين مأموريت مازندران را به او محول مي‌كردند در صورتي كه مرحوم ميرزا به او اطمينان نميكرد و حق هم داشت چون او را كاملاً ميشناخت.

 براي خاتمه دادن كسي كه اينقدر بيحيا و بيحقيقت است و بايد حتماً از بين برود و اين فكر ناروا به جا نماند همان شبانه به منزل مرحوم ميرزا رفتم خواب بودند بيدارش كردم قضيه سر شب را مفصال براي ايشان بيان كرده و اجازه خواستم با يك عده به منزل احسان كه هيچ‌كس را در منزل نداشت بفرستم و همين امشب بايد اين فكر مدفون شود. جواباً به من گفتند چون تو سر راه مسافرت هستي شگون ندارد كه آدم بكشي و من خودم به زودي راحتش خواهم كردو به اينجانب قول قطعي دادند. من هم با اطمينان خاطر صبح زود روانه مازندران شدم و قرار بر اين بود فرونتي كه در نزديكي آقا باباي قزوين داشتند كاملاً تقويت كنند و من هم از طرف مازندران با همراه كردن عده ]اي[ از قشون مازندران كه حقيقتاً قشون خبره بود و رؤساي مازندران از قبيل عزيز عبدالملكي كه نسبتي هم با من و پدرم داشت و ميتوانستم به زودي و به سهولت عده زيادي قشون فراهم و به طرف طهران حركت كنم به طوري بايد نقشه ترسيم شود كه هر دو قشون در يك روز معين وارد طهران شويم نقشه خيلي درست و حساب شده بود. اما قولي كه مرحوم ميرزا درباره اعدام احسان‌اله هم داده بود عملي نكرد. از قراري كه بعداً شنيدم ميرزا در تصميم خود باقي بود ولي آقاي ميرزامحمد كه مرد بسيار ضعيفالنفس و عليلي بود ايشان را از تصميم خود باز داشته و اين بزرگترين خيانتي بود كه در تاريخ جنگل شده بود.

همان احساني كه بايستي اعدام مي‌شد، به عكس عهدشكني فوق‌العاده كرد و براي اينكه بتواند قدرتي به دست بياورد محرمانه با روسها ساخت عده ]اي[ قشون تمام كمونيست براي همراهي با احسان‌اله فرستادند كاژانف و دستجاتش كه طرفدار مرحوم ميرزا بودند از ايران اخراج به طوري زمينه را آماده كرده بودند كه مرحوم ميرزا با اينكه در رأس حكومت بود به ناچار شهر را ترك ]كرد[ و به فومن رفت. احسان بي‌شرف اول كاري كه كرد فرونت طرف آقاباباي قزوين را به كلي متلاشي ]كرد[ و تمام صاحب منصبان آن را تحت‌الحفظ به شهر رشت آورد و تمام نقشه را به هم زد.

در موقع رفتن به مازندران براي مخارج ابتدايي از نقطه نظر اينكه در اول ورود به مازندران مزاحم كسي نشوم در حدود يكصد هزار تومان پول نقد با خود برده بودم. عقيده مرحوم ميرزا و خودم اين بود كه در اول ورود به مازندران براي مخارج ضروري مقدماتي شروع بكنم و در خصوص گرفتن ماليات و عوارض ديگر كه حتماً سبب رنجش عموم خواهد شد اقدام نكنم.

براي رفتن به مازندران ابتدا نقشه اين بود به هر ترتيبي است بايد مشهدسر ]را[ كه در كنار درياست اشغال كرد. كشتي جنگل كه كشتي بسيار بزرگ ]ي بود[ و از دو طرف كشتي لوله‌هاي خيلي دراز و قوي براي تيراندازي داشت و مجهز به گلوله توپ LO بود، اينقدر در انبار كشتي ]سلاح[ ريخته شده بود كه حساب از دست رفته اضافه از آن مقدار زيادي تفنگ و مسلسل و فشنگ كافي براي دادن به عده ]اي[ كه در مازندران به ما ملحق ميشدند اسلحه به همه داده شد.

يكي از چيزهايي كه مرحوم ميرزا به من سفارش كردند به هر نحوي است با ماژور حبيب‌اله‌ شيباني كه رئيس ژاندارمري مازندران بود ]مرتبط شوم[. به ايشان گفته بودم كه با ماژور نامبرده در سوئيس با هم بوديم و آشنايي كامل دارم. فوق‌العاده خوشحال شدند و سپردند به هر نحوي است او را براي رياست اركان حرب قشون انقلابي گيلان دعوت و روانه كنم.

براي ورود به مشهدسر براي اينكه بدانم در چه حال است آيا قشوني در آنجا هست يا نه؟ براي اطمينان خاطر، قبل از ورود به مشهدسر در چند كيلومتري پنج شش نفر را به لباس مبدل و بدون اسحله براي خبرگيري و ديدن وضعيت مشهد سر پياده كرده و روانه نمودم، خود و عده ]اي[ قشون از ساحل قدري دورتر منتظر تفتيش آن چند نفر بوديم. طولي نكشيد كه آن چند نفر مراجعت كردند و معلوم شد خوشبختانه در مشهد سر هيچ‌يك از مأمورين دولتي نيستند. فوراً بدون تأمل كشتيها ساحل گرفتند ولي كشتي نميتوانست خيلي نزديك شود به ناچار با كشتي سواري سريعالسير كه داشتيم با آن در ساحل پياده شديم و يك وسيله تلگرافي بيسيم كه داشتيم پياده كرده و اين بيسيم با كشتي بزرگ جنگل متصل و قابل حمل به همه جا بود. پس از پياده شدن محلي را كه براي سكني لازم بود پس از مطالعه عمارت گمرك كه اتاقهاي مفصلي داشت و در كنار دريا بود خيلي مناسب تشخيص داده در آنجا مستقر شديم. در ضمن آن عده را كه براي خبرگيري فرستاده بودم از قرار يكي از آنها كه خيلي معتاد به چاي بود در ساحل از يك پيرزن به زور يك استكان و نعلبكي گرفته است پس از تفتيش كوله پشتي او معلوم شد درست است. با اينكه براي مايحتاج عموم از پولي كه همراه داشتم همه چيز تهيه مي‌شد ابتدا دستور دادم سنگي به پايش ببندند و او را در دريا غرق كنند. اتفاقاً از دسته مشهدي انام بود. مشهدي انام پس از اينكه قضيه را شنيد نزد من آمد با خواهش و تمني مرا از اين اقدام منصرف كرد - خودم هم منتظر بودم كسي واسطه شود و الا حقيقتاً انصاف نبود براي يك استكان و نعلبكي كسي را اعدام كرد - و اين دستور فقط براي اين منظور كه همه افراد بدانند كه نبايد مزاحم احدي شوند. براي اينكه رضايت خاطر مشهدي انام را هم فراهم كرده باشم دستور دادم پانزده روز در زندان باشد. اين روش و اقدام براي اين بود كه تمام افراد بفهمند اگر كوچكترين لغزشي داشته و از جاده راستي و درستي منحرف شوند به سختترين مجازات خواهند رسيد.

پس از ورود به مشهد سر و استقرار كامل و رسيدگي به امور گمركي در ضمن رسيدگي به دفاتر گمركي بر خوردم به جعبه جواهري كه متعلق به يك نفر از اهالي بارفروش و اسمش عموي بارفروش است. يك نفر فرستادم عمو را آوردند گفتم مطابق دفترگمرك اين جعبه جواهر متعلق به شما است و قيد شده است به واسطه ندادن حقوق گمركي تا به حال در گمرك مانده است و مبلغ حقوق گمركي هم در دفتر تعيين شده بود بپردازيد و جواهرات خود را ببريد. بعد ازدو روز آمد، حقوق گمركي را پرداخت و جعبه جواهرات را مطابق دفتر گمرك بدون كم و كسر تحويلش دادم.

ديدم رنگش پريده و جرئت نميكند جعبه جواهر را ببرد، فوري متوجه شدم خيال ميكند جواهر را به او دادم و در بيرون در او را خواهم كشت و جواهرات را بدون مانع تصاحب خواهم كرد. براي فرستادن جواهرات به كسي از ايشان امضائي گرفتم گفتم جواهرات بارفروش را به منزل شما مي‌فرستم با همين امضا كه در اينجا دادم بايد رسيد جعبه جواهرات پس از رسيدگي كامل به همين امضا رسيد بدهيد همين عمل را. توسط دو نفر از افراد دسته مشهدي انام كه كاملاً طرف اطمينان بودند جعبه جواهر را به منزلش فرستادم و رسيد گرفته و مراجعت كردند بعد از دو روز براي اظهار تشكر از اينكه او را نكشتم كه جواهرات را تصاحب كنم به ديدنم آمده بود و خيال مي‌كرد از نقطه نظر او كار فوق‌العاده ]اي[ كردم در صورتي كه عمل خيلي عادي و پيشپا افتاده بود.

 ورود به مشهدسر خيلي بي سروصدا بود و كسي از خارج مشهد سر متوجه نشد كه عده ]اي[ پياده شده‌اند. به همين مناسبت روزي حاكم بارفروش به نام انتخاب‌السلطان با چند سوار و عده براي گردش و تفريح به مشهد سر، كه كنار دريا و خيلي با صفا بود به گردش آمدند.

فوراً آقاي حاكم را توقيف ]كردم[و اسبهاي او و همراهانش را به مشهدي انام و صاحب منصبان روس و پاليف دادم و خود حاكم را تحت‌الحفظ با يكي دو نفر از دسته مشهدي انام با كشتي سريع‌السير به رشت فرستادم و شرحي هم گزارشگونه به مرحوم ميرزا نوشتم. مرحوم ميرزا عيناً او را با همان كشتي برگرداندند و دستور داد با فراهم نمودن وسائل ايشان را به طهران روانه كنيد. همين عمل را انجام دادم.

در ضمن معلوم شد آقاي ظهيرالملك كه حاكم كل مازندران و مركزش در ساري است و سيصد قزاق براي اجرائيات حكومت مازندران در اختيار دارد فوق‌العاده مقتدر و از مأمورين عالي رتبه دولت است. براي ارعاب حكومت مازندران و تخليه آن از حوزه مازندران و زمينه براي عمليات بعدي كه بالمانع باشد، دستور دادم كشتي جنگي چند تير توپ به كوه‌هاي مرتفع مازندران بدون اينكه به احدي خداي نكرده صدمه برسد فقط در نوك كوه مقابل چند تير توپ خالي كنند. صداي گلوله‌هاي توپ به قدري مهيب و لرزاننده بود ]كه[ تمام شهرهاي مازندران را به لرزه درآورد حتي بعد از چند روز يك نفر از كدير كه فهميده بود من در مشهدسر هستم به ديدنم آمد و اظهار مي‌داشت چه صدايي بود از توپ كه در كدير شيشه‌هاي خانه‌ها لرزيدند و فوق‌العاده ترسيده بوديم.

همين چند تير توپ سبب شد كه آقاي ظهيرالملك با تمام قزاقهاي مأمورين حكومتي مازندران را تخليه و فرارًا به طهران رفتند. در نتيجه تمام مازندران به اختيارم درآمد و ماژور حبيب‌اله‌‌خان شيباني كه در ساري و رئيس ژاندارمري بود خود به قريه علي‌آباد پناه بردند. چون شخص ماژور حبيب‌اله‌‌خان شيباني شخصاً مرد شجاعي بود فقط ساري را ترك و به علي‌آباد رفته بود. بعد از چند روز فهميدم كه ماژور حبيب‌اله‌‌خان مازندران را ترك نكرده است. به فكر افتادم كه به ديدن او بروم، در ضمن حكومت وثوق كه زمينه را خيلي سخت ديد استعفا داد و مشيرالدوله را - براي اين که به مردم مشتبه کنند که مشيرالدوله ملي است در صورتي که همان انگليسيها براي اينکه ذهن مردم را مشوش کنند مشيرالدوله را - آوردند. به فكر افتادم حال كه ماژور حبيب‌اله‌‌خان شيباني در عليآباد است چطور است به ديدن او بروم و درصدد بودم واسطه قبال بفرستم و از او وقت بگيرم چون ديدم بدون مقدمه رفتن به علي آباد صلاح نيست. اتفاقاً روزي ديدم مرحوم رضا سپاهي كه در آن موقع در مازندران بود به ديدنم آمد خيلي خوشحال شدم كه يكي از رفقاي سوئيس را يافتم فوراً موقع را مغتنم شمرده از او خواهش كردم كه من مي‌خواهم ماژور حبيب‌اله‌خان شيباني كه او هم از رفقاي سوئيس است ملاقاتش كنم و براي من وقت بگيري كه او را ملاقات كنم. به رضا گفتم كه شيباني را خوب مي‌شناسيم اگر قول بدهد كه ملاقات فقط دوستانه باشد بايد به قولش اطمينان كرد.

 رضا به قصد علي آباد رفت از ماژور نامبرده وقت گرفت و قول هم داده كه ملاقات فقط دوستانه خواهد بود. روزي به اتفاق رضا سپاهي به عليآباد رفتم بدون اينكه رضا هم بفهمد دستور دادم وسيله بيسيم را در نزديكهاي جنگل علي آباد در محلي مخفي نگه دارند، بعد از چهار ساعت اگر مراجعت نكردم دستور دهد كشتي جنگل چند تير توپ در بالاي علي آباد در ارتفاعات خالي كند. بالأخره به اتفاق رضا سپاهي به ملاقات ماژور حبيب‌اله‌‌خان به علي‌آباد رفتم. پس از مذاكرات مفصل و طرز حكومتهاي مركزي كه همگي دست نشانده انگليسيها هستند از ايشان خواهش كردم با آن رويه آزادمنشي كه در وجود تو است تو بهترين كسي خواهي بود كه در جنگل عمليات شجاعانه خود را انجام بدهي ]و به رياست[ اركان حرب جنگل كه قشون مفصلي دارند منصوب خواهي شد. در جواب گفت اگر وثوق‌الدوله رئيس‌الوزرا بود حتماً قبول مي‌كردم كه به جنگل بروم و چون فعال مشيرالدوله رئيس اموراست، بايد به او كمك كرد، حتي گفت جنگل هم بايد به او كمك كند. و هر چه استدلال كرديم كه مشيرالدوله را انگليسيها آوردند و اگر اقتضا كند او را هم تغيير مي‌دهند چون ماژور حبيب‌اله‌‌خان شخصاً مرد خيلي ساده ]اي[ بود خيال مي‌كرد مشيرالدوله را قواي ملي سروكار آورده است در صورتي كه همان سياست انگليس اقتضا كرد كه براي اشتباه مردم مشيرالدوله را بياورد.

 در هر صورت چون پيشنهادم را قبول نكرد فوراً از او جدا ]شدم[ و خداحافظي كرده و به او خاطرنشان كردم مطمئن باشيد انگليسيها به اين سهولت دست از سياست خود بر نميدارند و اگر زنده مانديم خواهيد دانست كه مشيرالدوله هم دست نشانده انگليسيها است. از او خداحافظي كرده با نهايت دوستي قديمي كه فيمابين بود مراجعت و به طرف مشهدسر رفتم.

پسرهاي امير مؤيد، سيف‌اله‌خان و هژبر برادرش نميدانم روي چه اصلي و اساسي شايد همين كه مازندران را خالي از اغيار ديدند علم مخالفت برضد حكومت را اختيار نمودند و تنها قوه ]اي[ كه در مازندران مانده بود فقط ژاندارمري بود آن هم كه به عليآباد در گوشه دور شهرهاي مازندران رفته بود. چون بارفروش و ساري را مأمورين دولت تخليه كرده بودند، براي رسيدگي به امور اين نواحي روزي به اتفاق چند سوار از سربازان روس و يكي دو صاحب منصب جزء به شهر بارفروش بدون برخورد به هيچ مانعي وارد شدم. اهالي شهر از ورودم فوق‌العاده خوشحال شدند و جمعي اجتماع كرده ورودم را تبريك مي‌گفتند مخصوصاً آقاي منتظم ديوان كيا پدر سپهبد كيا كه فوق‌العاده خوشحال و جشن به افتخارم گرفت.

 اول ورودم در تلگرافخانه بود و در آنجا چند اتاق در مرتبه فوقاني و چند اتاق در طبقه اول روسها را در طبقه اول جا دادم و خود در مرتبه فوقاني بودم و دستور شام و نهار همگي را فراهم كردم. آقاي منتظم ديوان كيا نهار مفصلي با گذاردن سرپوش روي همه ظرفها به تلگرافخانه براي همگي فرستادند از اين زحمت ايشان نهايت ناراحت شدم. از ايشان خواهش كردم چون عده ]اي[ كه همراه هستند جيره معين دارند و خود آذوقه را فراهم خواهند كرد، من هم اگر اجازه مي‌دهد در همين جا برايم غذايي تهيه مي‌شود راضي به زحمت جنابعالي نيست، ابداً قبول نكرد. ناچار گفتم من شخصاً به منزل شما مي‌آيم براي صرف غذا قبول كردند.

 من پس از انجام كارهاي جاري براي صرف شام و نهار به منزل آقاي منتظم ديوان كيا مي‌رفتم و شبها را براي خوابيدن به تلگرافخانه مي‌رفتم. يكي از شبها صبح خيلي زود از اتاق خارج شدم ديدم مرحوم منتظم ديوان كيا روي صندلي پشت اتاقم نشسته و چشمهاي ايشان پر از خون شده يعني تا صبح پشت در اتاقم بيدار مانده است. از ديدن اين منظره فوق‌العاده ناراحت شدم. به ايشان گفتم من عده زيادي در پايين دارم و ممكن نيست كسي اينجا بتواند بيايد. در جواب اظهار داشت تا آنها از پايين بيايند ممكن است خداي نكرده صدمه به وجودت برسد چون ممكن است از جاسوسان دولت كسي قصد جان شما را بكند. تا شما در بارفروش هستيد وظيفه من حفظ جان توست كه حقيقتاً از برادرم به شما بيشتر عالقه دارم. گفتم حال كه مي‌خواهيد البته در توي اتاق با هم باشيم گفتند توي اتاق در خواب بودن هيچ صالح نيست بالأخره قبول نكردند.

 تا مدتي كه در بارفروش بودم هر شب ايشان تا صبح پشت در اتاقم كشيك مي‌دادند. اين عمل از فرط عالقه بود كه به اينجانب داشتند و خصوصًا نماينده جنگل بودن نيز مزيد بر علت بود.

 براي كمك به پسرهاي امير مؤيد مخصوصاً هژير كه نسبت به سيف‌اله‌خان مرد ساده و اسماً او عده داشت با اسلحه مختلف براي فراهم نمودن اسحله يك مسلسل و فشنگ لازم و يك نفر براي تعليمات نظامي آن عده بفرستم.

پس از ورود به مشهد سر تفنگ و فشنگ لازم با يك نفر از صاحب منصبهاي روس را فرستادم. روزي كه از بارفروش به مشهد سر با عده ]اي[ از سواران روس مي‌رفتم ديدم چند تير از جنگل مجاور به طرف ما خالي شده. فوري فهميدم كه بايد از طرف سيف‌اله‌خان پسر امير مؤيد كه خيلي موذي به نظر آمده بود خالي شده كه ما را مجبور كند به بارفروش برگرديم، با حمايت رسمي ايشان از بار فروش به مشهد سر بروم.

 بدون اعتنا به اين تيراندازيها با عده ]اي از[ روسها شليك‌كنان به مشهد سر رفتم. بعد از چند روز كه گذشت با فرستادن تمام وسايل تجهيزات براي هژير برادر سيف‌اله‌خان، سيف‌اله‌خان را براي پارهاي مذاكرات به عنوان اينكه براي تكميل بقيه مهمات لازم است كه با شما مشورت كنم به مشهد سر بياييد. چون خيلي موذي و بالعكس هژير كه مرد ساده ]اي[  بود و سياست تمام فاميل با سيف‌اله‌خان بود و خيال داشتم پس از آمدن به مشهد سر او را در همان جا نگاه دارم و اجازه ندهم تا مدتي به بارفروش برود چون خودش مي‌دانست كه ما فهميديم آن تيراندازي در حوالي جنگل سر راه مشهد سر را خودش فراهم كرده بود. بالأخره حاضر نشد به مشهد سر بيايد.

براي تصرف تمام مازندران كه بلامانع بود بعد از چند روز عده ]اي را[  با تعليمات لازم به ساري فرستادم و جيره آن افراد را نقداً دادم كه براي گذران يوميه خود مجبور نشوند مزاحم اهالي شوند. به صاحب منصبي كه همراه اين عده بود تأكيد كردم با دادن جيره چند روزه توقف در ساري اگر بفهمم ديناري از احدي گرفتيد و مزاحمت كسي را فراهم كرديد به سختترين مجازات خواهيد رسيد و اين دستور كاملاً اجرا شد.

 با اين عمل تمام مازندران در اختيارم درآمد و بايد گفت موفقيت فوق‌العاده به دست آمد آنچه آمال و آرزوي مرحوم ميرزا و من بود به حد اعلي رسيده بود و عده ]اي[ براي آوردن قواي خود توسط آقاي هرمز عبدالملكي - كه با مرحوم پدرم نسبت نزديك داشته - حاضر شد ]ند[ از عده ]اي[ كه در مازندران بودند در حدود هزار نفر تهيه كنند و به ما ملحق شوند.

بعد از چند روز دو هزار و پانصد نفر حاضر شدند و سان ديدم و قرار شد بعد از چند روز بقيه را حاضر كند. در اين نقشه بودم كه چه موقع دستور حركت به طهران صادر خواهد شد چون همه روزه راپورت عملياتم را به مرحوم ميرزا گزارش مي‌دادم و منتظر دستور حركت به طرف مركز بودم. از موفقيتم فوق‌العاده خوشحال و شرحي هم به من نوشتند كه عيناً درج مي‌شود و اين نوشته مرا به كلي نااميد ]كرد[ و به حال مرحوم ميرزا گريستم كه شرح آن اين است:

البته كاملاً بايد بدانيد بعد از خواندن اين نامه چه احساساتي داشتم و در وجودم چه اثري گذاشته است. باور كنيد چندين شب و روز چشمم به خواب نرفت و در فكر بودم مرحوم ميرزا كه خود را انقلابي مي‌نامد به هيچ‌وجه انقلابي نبوده و اسمي بيمسمي دارد. با اينكه در موقع حركت از رشت به طرف مازندران با آن قدرتي كه در شهر رشت داشت و در رأس حكومت انقلابي و جمهوري بود و اعضاي حكومت همگي با كمال صميميت به كارهاي خود مشغول بودند و راجع به احسان و عملي كه در شب مهماني كرده بود خواستم همان شب - كه هيچ‌كس را در منزل نداشت - اين عضو فساد و ناراحت را از بين ببرم مرا مانع شد و قول قطعي داده بود خودش اين عمل را انجام خواهد داد يعني او را حتماً خواهد كشت و با كمال صراحت مينويسد از دسيسه و انتريك احسان - كه بايستي كشته مي‌شد - شهر را ترك كرده به فومن رفتهام. البته چنين شخصي كه به نام انقلابي معروف شده و نتواند بزرگترين دشمن را كه نامردي خود را نسبت به او ثابت كرده از بين ببرد هيچ‌وقت موفقيتي نخواهد داشت چنانچه با همين رويه باري به هر جهت كردن بالأخره به نيستي انجاميد ...

با موقعيت كاملي كه در مازندران به دست آورديم تمام مازندران از ساري و بارفروش و مشهدسر كه مركز بود تصرف كردم و در نهايت قدرت بودم و فقط مترصد بوديم چه وقت دستور حمله به طرف طهران خواهد رسيد چون كاملاً آماده بودم.

روزي از بندر جز كاغذي رسيد كه ما حاضريم با عده ]اي[ كه داريم و اسلحه هم از خود داريم به شما ملحق شويم و اطلاع داشتم كه در بندر جز عده ]اي[ هستند و داوطلب شدند كه به ما ملحق شوند البته هر كس به جاي من بود اين پيشنهاد را مي‌پذيرفت و براي اينكه عده ]اي[ بر ما افزوده شود كه زودتر بتوانم به نقشه خود كه حركت به طهران است آماده شويم.

البته پس از مشورت با رفقا مخصوصاً آقاي عسگري و ميرزاشكراله و غيره قرار بر اين شد كه مشهدي صفر با همراهانش كه از انزلي آورده بود به بندرجز بروند و آن عدة بندر جز را با خود به مشهدسر بياورند و براي بردن آنها به بندر جز با كشتي جنگي فرستادم و تمام اين مقدمه فرمانده كشتي هم با حضرات پياده شد و به بندر جز رفت. به اطمينان اين که همگي را با عده بندر جزيها به مشهدسر بياورد به محض ورود همه به بندر جز از قراري كه فرمانده كشتي خواست خود را به كشتي جنگي برساند به ساحل رسيد و خواست با كرجي خود را به كشتي برساند كرجيبان بندرجز از دادن كرجي امتناع كرد فوراً كرجي بان را با هفت تير كشت و خود را به كشتي رساند و با بيسيم قضيه را به من اطلاع داد كه مشهدي صفر و تمام همراهانش را بندرجزيها كشتند و من به زحمت خود را به كشتي رساندم.

 البته با شنيدن اين خبر كه انتظارش را نداشتم و تمام حواسم به اين بود كه آن بندرجزيها را كجا منزل دهم با شنيدن خبر فرمانده كشتي در عوض آمدن به بندر جز با كمال نامردي بهترين رفقاي ما را كشتند و اين همه ناجوانمردي كردند.

 براي تلافي اين نامردها دستور دادم شصت تير توپ در بندرجز خالي كنند و تماماً را از بين ببرند. دستور اجرا شد و بندرجز به كلي خراب شد. البته در اين تيراندازي قطعاً عده ]اي[  بيگناه ساكنين بندرجز نيز از بين رفتند و مخصوصاً تيراندازي كشتي كه مركز آن ناجوانمردان را مي‌شناخت خالي شد و تلگرافخانه بندرجز كه مركز تلگراف و تلفون تمام مازندران بود و از مركز اگر تلگرافي به مازندارن مي‌فرستادند مركز آن در بندر جز بود به كلي تلگرافخانه ويران و مركز به كلي از اوضاع مازندران بيخبر ماند و به اين سبب تشويش دولت فراهم شد و براي جلوگيري از اين رويه به ناچار تمام قزاقها را به فرماندهي استارو سلسكي به مازندران فرستاد.

پس از ورود قشون قزاقها اطلاع حاصل شد كه دولت اقدام جدي خواهد كرد براي همين عمل. قبلاً خواستم اقدامي كنم كه به مشهد سر نتوانند بيايند و به عموم مأمورين ساري و بارفروش اطلاع دادم فوراً به مشهدسر بيايند همگي آمدند جز قدراله مدبر برادر ضياءاله‌خان. آنچه تلفن كردم فوراً به مشهدسر بيايد ابداً نشنيد فقط چند نارنجک با خود داشت و در بالاخانه منزل خيال مي‌كرد با چند نارنجك جلوي قزاقها را خواهد گرفت. ابداً دستورم را اجرا نكرد و بالأخره بدبختانه كشته شد.

در مشهدسر برنج زياد و گوشت يعني گوسفند زياد در آنجا جمع كرده آذوقه يك ماه تمام نفرات حاضر شده بود كه بتوانم اقلاً دو ماهي دوام بياورم و فرونتي در مشهدسر از رودخانه تا دريا با كندن خندق كه همگي مخفي باشند تماماً با مسلسل مسلح بودند. با اين وضع هيچ‌وقت قزاقها نميتوانستند به مشهدسر بيايند. البته كشتي جنگي آماده بود و قزاقها كاملاً مي‌دانستند. با چند تير توپ در اول ورود به كوه‌هاي بلند مازندران، حاكم و سيصد قزاق فراري شدند و اگر مجدداً همين عمل را تكرار كنم ناچارند مازندران را ترك كنند.

با اطمينان كامل نقشه را طرح كرده و يقين داشتم پس از چند روز مقاومت در مشهد سر و با كشتي جنگي و خالي كردن چند تير توپ به كوه‌هاي بلند مقابل تمام مازندران را به لرزه در مي‌آورد و قزاقها ناچارند مازندران را ترك كنند و تمام افكار بر اين بود كه بايد به هر نحوي يك روزي از دو طرف يعني از طرف قزوين و مازندران به مركز حمله برد و مركز را گرفت. با اين خيال تمام افكارم متوجه بود و يقين داشتم با اين نقشه كه طرح كردم قزاقها ناچار خواهند شد مازندران را ترك كنند. با تمام اين افكار، روزي رسيد كه تمام نقشه‌ها نقش بر آب شد و عاقبت مجبور شدم مشهد سر را هم تخليه كنم.

اول دستوري از احسان‌اله رسيد ]اين بود كه[ حق نداريد عده بر نفرات خود بيفزاييد. اين دستور به روحيه ام بزرگترين صدمه را زد. فوق‌العاده متحير شدم. احساني كه بايد كشته ميشد و موقع آمدنم از گيلان به مازندران كسي كه به حساب نميآمد احسان‌اله بود حال كارش بجايي رسيده كه به من دستور مي‌دهد حق نداريد يك نفر برعده خود بيفزاييد و در ضمن دستور داده بود با عده خود به طرف منجيل برويد. البته نبايستي دستور احسان را اجرا مي‌كردم.

 براي اينكه بدانم نظريه ميرزا درباره اين دستور بيرويه احسان چيست يكي از مجاهدين دسته مشهدي انام كه طرف اطمينان كامل بود با ميرزا شكراله با كشتي سواري سريعالسير که داشتم به رشت فرستادم و به ميرزا شكراله نشاني دادم. ]به[ خانه‌اي كه در آن تلفون مستقيم با مرحوم ميرزا در فومن بود رفته و با ميرزا تماس بگيرد و نتيجه دستور بيرويه احسان را استعلام كند و فوراً از طرف ميرزا برايم نشاني بياورد تا تصميم مقتضي بگيرم.

ميرزا شكراله اين عمل را انجام داد و ميرزا در جواب گفتند اگر با من هستيد بايد مراجعت كنيد. ميرزا شكراله مراجعت نكرد ولي دستور تلفوني ميرزا را توسط مجاهد به من نوشت. البته براي رفتن به رشت با دستوري كه احسان داده بود بايد راه حلي پيدا كرد. در جواب احسان نوشتم اولاً براي رفتن به منجيل بايد توپهاي كوهستاني داشت كه من فاقد آنم و بعد هم عده ]اي[ از نفرات به واسطه تغيير هوا مريض شدند بايد براي معالجه آنها را برداشته به مريضخانه منتقل كنم.

 با دادن اين راپورت فوراً با نفرات به طرف انزلي حركت كردم. تمام عده روسها مستقيماً به رشت رفتند. فقط عده مشهدي انام را در انزلي متوقف كردم. گفتم منتظر دستور من باشيد خود به تنهايي به رشت رفتم. به ناچار به ديدن احسان رفتم. البته با سابقه ]اي[ كه با شخص من داشت - و من او را از شر وثوق‌الدوله نجات داده بودم - با من مهرباني به قول خود كرد و اظهار داشت بي جهت ميرزا شهر را ترك كرد و اگر بتواني او را متقاعد كني كه براي همكاري به شهر بيايد و من تعجب مي‌كنم چرا او شهر را تخليه كرد.

حال ببينيد كار به جايي كشيده ]كه[ احسان مي‌خواهد توسط من ميرزا را به شهر بياورد و او را ترور كند. من فوراً به منزلي كه تلفون مستقيم به فومن داشت و ابداً احسان و غيره از آن منزل و آن تلفون اطلاعي نداشتند، به ميرزا تلفون كردم اتفاقاً فوراً ميرزا تلفون را برداشت به او شرح قضيه را گفتم و براي عده مشهدي انام كه در انزلي بودند دستور داد بگوييد از راه مرداب بطرف فومن بيايند.

 اين دستور اجرا شد و به خودم دستور دادند فوراً درشكه تهيه كن خانوادهات را به فومن بياور و به همه رفقا دستورات لازم داده شده است. من هم درشكه تهيه ]كردم[ به فومن رفتم و در منزل همشيره مرحوم ميرزا كربلائي خانم را در اشكلان منزل دادم.

به محض ملاقات با مرحوم ميرزا با نهايت تأسف و تأثر و تندي و بايد حدس بزنيد با آن همه زحماتي كه در مازندران متحمل شده و آن همه موفقيت كه داشتم و تمام سعي و كوششم بينتيجه بماند معلوم است چه حالي داشتم، با اين روحيه. گفتم چرا وعده ]اي[ كه ]به[ من در موقع رفتنم به مازندران براي دفع شر احسان بيهمه چيز داده بوديد وفا نكرديد و مرا هم مانع شديد كه در همان شب از شر او راحت شويم و با تمام قدرتي كه در رشت داشتيد حكومتي تشكيل داده و همه وزرا در نهايت صميميت و اطاعت به شخص شما به كارهاي خود مشغول بودند عوض اينكه يك نفر عضو فاسد را از بين ببريد خود از تمام مزايايي كه داشتيد جا خالي كرده و به فومن رفتيد و همه رفقا را هم از دست داديد. آيا متوجه هستيد كه با اين رويه باري به هر جهت و نداشتن اراده و تصميم عاقبت امر به كجا خواهد انجاميد و من يقين دارم به نابودي همه ما خواهد انجاميد با زحمات و مخارج فوقالطاقه كه براي فرونت به طرف آقاباباي قزوين كشيديد احسان بيشرف همه را از بين برد و آن همه زحمتي كه به اينجانب در مازندران تحميل شده و با آن همه اميد و آرزو كه احتمالاًً موفق خواهيم شد كه از دو طرف به طهران برسيم همه نقش بر آب شد. خود مي‌دان را خالي كرده و تمام قدرت را به احسان تفويض كرديد و حال كه قدرت به دست احسان افتاد و دو هزار روس كمونيست به حمايت او آمدند و تمام روسهاي طرفدار شما را كه در رأس آنها كاژانوف بود از گيلان اخراج كرده و نمايندگاني كه به روسيه فرستادي؛ محال است موفقيت به دست بياورند چون همه روسيه كمونيست، و طرفدار احسان خواهند بود و البته كاملاً مي‌دانيد كه ارژنيكدزه و كاراخان از مخالفين سرسخت ماها يعني شما به خصوص هستند با اين احوال ديگر چه اميدي به موفقيت هست؟

در عوض اينكه شما براي از بين بردن احسان اقدام نماييد، خيلي مضحك است او مي‌خواهد به هر قيمتي است شما را از بين ببرد يعني ترور كند به‌ طوري كه تحقيق كردم با اينكه مرحوم ميرزا مصمم بود احسان اين عضو فاسد را كه در موقع رفتنم به مازنداران هيچكس را نداشت و با كمال سهولت و آساني مي‌توانستند او را از بين ببرند آقاي ميرزا محمدي انشائي كه مردي ضعيفالنفس و عليل هم بود مرحوم ميرزا را مانع شد به عنوان اينكه رفيقكشي اصوالاً خوب نيست و خود مرحوم ميرزا هم اراده قوي نداشت اين دو علت سبب شد كه احسان را از بين نبرد و خود از بين رفت. هر قدر فكر مي‌كنم نمي توانم بفهمم كه چطور ممكن است انسان دشمن عيني حركت جنگل را نكشد وكل انقلاب از بين برود.

ميرزا بعد از اينكه ديدند من فوق‌العاده ناراحت و از همه زحماتي كه در مازندران متحمل شده و موقعيتي كه به دست آوردم و از همه جريان و زحماتم اطلاع داشتند و حال در فومن تقريباً بيكارهام شروع كردند به استمالت كردن و به عنوان اينكه خداوند هميشه با مردان درست و با تقوا همراه است و حقيقت و حق هيچ‌وقت از بين نخواهد رفت.

در بين فومن و پسيخان در پنج كيلومتري فومن تلگرافخانه ]اي[ بود و ميرزا و من به آن تلگرافخانه رفتيم و عده مشهدي انام كه رسيده بود و در حدود يكصد نفر بودند به پسيخان فرستاديم. البته اين طرف پسيخان كه به طرف فومن بود مرتفع‌تر بود و آن طرف رودخانه پست‌تر. عده مشهدي انام را به اين عنوان فرستاديم كه اگر احسان خواست به ما حمله كند جلوگيري كنند. طولي نكشيد كه احسان با تمام قوايي كه به او رسيد اول به فكر افتاد كه با دو هزار نفر روس كمونيست به فومن حمله كند و همه را از بين ببرد.

به محض رسيدن عده ]اي[ زياد به لب رودخانه پسيخان مشهدي انام فوراً به تلگرافخانه رسيده و اطلاع داد احسان با تمام قوا براي حمله به فومن آمده است. فوراً تلگرافخانه را ترك ]كرديم[ و خواستيم در فومن كه مهمات كافي داشتيم براي دفاع حاضر شويم. ضمناً صداي چند تير توپ شنيده شد. اول خيال كرديم از همان پسيخان ميخواهند فومن را به توپ بسته و ويران كنند. خوب گوش فرا داديم ديديم صداي توپ از اين طرف رودخانه كه طرف ماست به آن طرف مي‌رود. مي‌دانستيم كه لب رودخانه طرف فومن كه مرتفعتر است توپي بوده با چند فشنگ توپ هم موجود بوده بعد معلوم شد چند نفر كه از طرفداران جنگل و مرحوم ميرزا بودند همين كه ديدند احسان با تمام قوا به لب رودخانه رسيده و مي‌خواهد با وسايل به اين طرف رودخانه بيايد با تمام جمعيت كه لب رودخانه رسيده بودند با توپ به طرف رودخانه حمله كردند. با توپ اول عده زيادي از سربازان روس را كشتند و مجبوراً عموماً پا به فرار به طرف شهر گذاشتند و بعدها معلوم شد كه نعشها را احسان به شهر برده و شروع كرده به پروپا گاند بر ضد ميرزا كه با كمال بيرحمي اين خائنهاي طرفدار انگليسها رفقاي ما را كشتند و همين اقدام سبب شد كه ديگر نتوانست جرأت كند به طرف فومن بيايد. بالأخره نفهميديم آن چند نفر حاللزاده كه از توپ استفاده كرده و همه ما را نجات دادند كه بودند.

در هر صورت مسلم شد خيلي حاللزاده بودند و همه ما و زن و بچه بيگناه را نجات دادند و بايد اقرار كرد احسان كه در رأس قواي روس بود و خالو قربان بيسواد طماع وزير جنگ احسان بود و براي گرفتن مخارج قشون و غيره متوسل به زور به مالكين و مردم متمول رشت شدند. به طوري مردم را رنجانده بودند و براي اينكه بعضي را مجبور كنند كه پول بدهند قبري مي‌كندند و مي‌خواستند زنده به گور كنند و با اين وسايل مي‌خواستند مخارج خود را تهيه كنند. تمام اهالي شهر بيزار بودند و از ترس نتوانستند بجنبند.

 قزاقها پس از آنكه من مازندران را از روي اجبار تخليه كردم عموماً به طرف گيلان آمدند با زد و خورد مفصلي كه كردند بعد از چند روز جنگ احسان و همه تبعه او ناچار شدند شهر را تخليه و به طرف انزلي بروند و قزاقها شهر رشت را تصرف كردند و چون مرحوم ميرزا در فومن بود و از همه آنها دوري كردند قزاقها احترامي براي ايشان قائل بودند.

در اين موقع استاروسلسكي فرمانده قواي قزاقها بود و با ميرزا تماس گرفته بودند و ميرزا از آنها خواست كه مي‌خواهد نماينده به طهران براي مذاكره با دولت بفرستند. فوراً قبول كردند و ]گفتند[ همه قسم كمك به نماينده شما خواهد شد و بنده را به سمت نمايندگي معين كردند كه در طهران با دولت ايران و سفير روس مذاكره و راه حل پيدا كنم كه دفع شر احسان و همراهانش شده باشد. در ضمن خيال كردم حال كه وسيله رفتن به طهران فراهم شده است خوب است خانمم را از مهلكه نجات دهم. از جنگل سه اسب داده شد و فضل‌اله‌خان هم موقع را غنيمت شمرده ديد من مي‌خواهم خانم را با خود ببرم او هم خانم خود را برداشت و از شهر رشت به طرف تهران حرکت کرديم. به امامزاده هاشم كه رسيديم معلوم شد احسان و همراهانش مجدداً شهر را تصرف كرده و قزاقها عقب نشسته و به طرف امامزاده هاشم آمدند. ما با عجله خود را به رودبار رسانديم و در آنجا دو الاغ براي ميرزا حسن و مادرش كه آنجا پياده بودند تهيه شد. با عجله مي‌رفتيم كه هميشه جلوتر از قزاقها باشيم. تمام زن و بچه‌ها موقع را مغتنم شمرده عموماً از دست تعديات و بي‌رحمي احسان و همراهانش پياده شهر را ترك كرده و به طرف قزوين رهسپار شدند. بيچاره‌ها به يك بدبختي و بي سر و ساماني دچار شده بودند و چقدر از بچه‌هاي كوچك كه در راه مردند و با يك وضع بسيار اسفناكي خود را به قزوين رساندند و اهالي با كمك مأمورين دولت نهايت همراهي را به اين عده كثير مهاجرين كردند.

در هر صورت ما هم به قزوين رسيديم. از اسبها كه از جنگل آورده بوديم اينجانب و خانمم يك اسب داشتيم سواره و پياده به راه افتاديم. مرحوم خانم با اخلاق پسنديده ]اي[ كه داشت -  كه با من رفيق بود گذشته از زناشويي-  مدتي كه سوار اسب بود فوراً پياده مي‌شد و مي‌گفت حال نوبت تو است كه سوار شوي. هر قدر خواهش و اصرار ميكردم كه سوار باشد فوراً از اسب پياده و به راه مي‌افتاد. به ناچار سوار مي‌شدم و به او مي‌رسيدم پياده مي‌شدم كه او سوار شود ابداً قبول نميكرد و مي‌گفت همان مدت كه من سوار بودم تو بايد سوار باشي و با عجله پياده به راه مي‌افتاد. بالأخره سواره و پياده به شهر قزوين رسيديم. ديديم آقاي مختاري كه جلو دروازه شهر قزوين براي راهنمايي مهاجرين ايستاده است همين كه مرا ديد يقين داشتم با آن همه كمك و همراهي كه در رشت به او كردم و تمام وسايل حركت او را خالصًا و مخلصًا فراهم كردم حال نهايت كمك را به من خواهد كرد. به عكس با كمال بيانصافي همان دم دروازه مستقيماً ما را توقيف و با زن و بچه به نظميه قزوين فرستاد و ذات خود را بروز داد.

 در نظميه خواستند مرا به محبس هدايت کنند، گفتم تا تکليف زن و بچه را معين نكنم محال است به محبس بروم. يك نفر را فرستادم آقاي اقتدارالسلطان در قزوين منزل داشتند، خيابان نزديك نظميه و از كسان خانواده بود. از اقتدارالسلطان خواستم كه زن و بچه را به منزل خودش ببرد و تلگراف كند ابوي از طهران براي بردن آنها بيايند. پس از آنكه خيالم از زن و بچه راحت شد آقاي نوکل کلر رئيس نظميه كه سوئدي بود خواست مرا ببيند با فضل‌اله‌‌خان وارد اتاقش شديم. اول دستور داد آنچه در جيبم بود ساعت طال با زنجير را در آوردند و كاغذي كه سمت نمايندگي که امضاي ميرزا را داشت درآورد و در كشو ميز انداخت و رو به مترجم كرد؛ به فرانسه به او بگو چرا رفته با آن دزد همراه شده. كاله نمدي بلند جنگلي و كفشم چموشي و در اين چند روزه كه وسيله ريش تراش نداشتم ريشهاي بلند . . . به هر صورت، به نظر يك نفر جنگليِ به تمام معني را داشتم. بدون اينكه فرصت بدهم مترجم برايم به فارسي بگويد خود به فرانسه به او جواب دادم: او يعني ميرزا با شرف‌ترين مرد دنيا است - نه فقط ايران -. شما دزديد كه جيب مرا هم خالي كرديد و بدون هيچ مجوزي مي‌خواهيد مرا حبس كنيد.

 پس از شنيدن اين جواب صريح، هيچ تصور نميكرد كسي با اين وضعيت كه من داشتم فرانسه بداند و به اين خوبي صحبت كند. عوض اينكه از من عذر بخواهد و آزادم كند به شدت عصباني شد و گفت تو تيرباران خواهي شد - البته تمام مكالمات به فرانسه است -. در جواب گفتم اين در قدرت شما نيست كه مرا تيرباران كني. فضل‌اله‌خان اظهار داشت مرا چرا حبس كرديد؟ من كه كارهاي نيستم. با كمال بيمناسبتي گفت تو را دار خواهند زد. بالأخره ما را روانه زندان كردند. تمام مهاجرين رشت كه به آن بدبختي دوره احسان دچار شدند و به عكس در دوره مرحوم ميرزا و مدت كمانداني كه در محل كار ميرزا بودم تمام اهتمامم رفاه حال عموم ساكنين شهر بود و همه در رفاه و آسايش بودند هيچ‌وقت فراموش نكردند. همين كه شنيدند مرا حبس كردند همگي افسوس مي‌خوردند و هر وقت به يكي از آژانهاي نظميه بر مي‌خوردند سفارش مي‌كردند كه راحتي درويش را كه هيچ‌وقت محبت او را فراموش نميكنم فراهم كنيد و آژانها هم نسبت به ما رويه محبتآميزي داشتند.

در راه سرما خورده بودم و تب كرده بودم ]بيماري‌ام[ به طوري شدت يافت كه اغلب بيهوش مي‌شدم و هيچ نمي‌فهميدم و در نهايت ناراحتي بودم و نهايت خوشبختي من اين بود كه فضل‌اله‌خان با من در زندان بود و بحمداله حال او خوب بود و حتماً اگر او با من نبود ممكن بود تلف شوم. زمستان و خيلي سرد بود چيزي كه بود در اتاق كرسي گذاشته بودند و زير كرسي خوابيده بوديم.

روزي ديدم آژان مستحفظ با عجله و با وضع ناراحتي آمد و گفت بر حسب دستور رئيس نظميه كافر بي انصاف دكتر نظميه را فرستاده به شما دوايي بدهد كه خداي نكرده تلف شويد ابداً دواي او را نخوريد. پس از چند دقيقه ديدم دكتري آمد آبله رو و بسيار بسيار كريهالمنظر و يك استكان مايع در دست دارد و من كه خوابيده بودم اول خواست سرم را بلند كند و استكان مايع را در حلقم بريزد و من دهانم را باز نكردم و به فضل‌اله‌خان گفتم مرا بلند كن فوراً مرا بلند كرد و استكان را در دست گرفتم. دكتر بي‌وجدان اول خيلي خوشحال ]شد[ كه الان استكان را سر خواهم كشيد و به دست خود دار فاني را وداع خواهم كرد - در اتاق باز بود -. استكان را در توي حياط پرت كردم و آنچه لازمه فحش و ناسزا بود به دكتر گفتم و او را از اتاق بيرون كردم.

براي جلوگيري از تب شديدي كه داشتم و فوق‌العاده ناراحت بودم از آن مستحفظ كه مرد بسيار مهرباني بود ]كمك خواستم[ مخصوصاً با سفارشاتي كه عموم مهاجرين گيلان با آن همه بدبختيهايي كه خودشان داشتند باز نسبت به من بروز احساسات مي‌كردند سبب شد كه نسبت به من علاقه‌مند شوند و از روزي كه به محبس آمديم و ارباب برزو رئيس مهمانخانه قزوين -  كه شنيده بود من در محبس هستم و خود يكي از آزاديخواهان و طرفداران جدي جنگل و نماينده مرحوم ميرزا هستم -  همه روزه نهار و شام مفصل و حتي صبحانه هم از مهمانخانه مي‌فرستاد و من كه به هيچ‌وجه نميتوانستم بخورم فضل‌اله‌خان مختصري مي‌خورد و بقيه را به آژان مستحفظ مي‌دادند. آژان مستحفظ بعضي روزها مقداري شير گرم مي‌كرد و به من مي‌داد و همه روزه مقداري پوست بيد كه ورقه پوست روي بيد را مي‌گرفت و در استكان ميريخت و روي منقل زير كرسي مي‌گذاشت و مي‌جوشيد و به رنگ چاي پررنگ ميشد و با قدري شكر در آن به من مي‌داد و اين رويه چندين روز ادامه داشت و همين سبب شد كه تب به كلي قطع شد اما به قدري ضعيف بودم كه باز خوابيده بودم. اغلب با كمك فضل‌اله‌خان بلند مي‌شدم و مقداري مي‌توانستم بنشينم و در حدود سه ماه در زندان بوديم و من فوق‌العاده ضعيف بودم. اگر مي‌خواستم بيرون بروم با عصا و به زحمت حركت مي‌کردم.

روزي مرا از زندان بر حسب تقاضاي رئيس ژاندارمري قزوين به ژاندارمري بردند و رئيس ژاندارمري مردي بود به سن 34 الي 35 ساله. ]مرا[ جلوي ميزش نشاند و شروع كرد به استنطاق و سؤال كردن و گفت در رشت اعالناتي منتشر مي‌شد به امضاي سعدي درويش آيا امضاي شما بود؟ گفتم و البد آنها را خواندهاي كه از اعالنات آن اظهار اطلاع مي‌كنيد. گفت نخواندم و شنيده‌ام كه از طرف كمانداني و گارنيزون شهر اعلاناتي چاپ مي‌شد خواهش مي‌كنم بيان كنيد اعالنات به چه منظور بوده و اصال جنگل چه عقايد و رويهاي دارد.

در جواب گفتم آنچه وظيفه داشتم براي حفظ نظم شهر و رفاه حال ساكنين آن اعالن مي‌كردم و امضا هم امضاي من است اما عقايد و ايمان جنگل اين است كه موفق شوند روزي برسد كه امور مملكت به دست كساني بيفتد كه وطن پرست و به كلي بركنار از سياست روس و انگليس باشند و فقط براي حفظ استقلال و آزادي ايران بكوشند يقين داشته باشيد اگر چنين دولت وطن‌پرست ]ي[ روي كار آمد و زمام امور را در دست گرفت اول كساني كه تسليم چنين دولتي شوند جنگليها خواهند بود. متأسفانه تا حال كه تمام زمامداران قاجاريه تحت نفوذ هر دو مملكت هستند. سؤال و جواب را داد امضا كنم. گفتم اگر اجازه بدهيد اول بخوانم و بعد امضا كنم. فوراً داد خواندم ديدم بدون هيچ كم و زياد عين سؤالها و جواب را نوشته است. فوراً امضا كرده و از اتاق خارج شدم. در تمام اين سؤال و جوابها يك نفر صاحب منصب پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و متوجه تمام اين سؤال و جوابها بود. از اتاق خارج شد آمد جلوي من گفت اجازه بدهيد دهن شما را ببوسم و چند بوسه محكمي به دهنم زد و از آنجا مجدداً به محبس رفتم.

بعد از چند روز بيمقدمه مرا به اداره قشوني بردند كه تمام صاحب منصبان قشوني از قبيل جعفرقلي‌خان و غيره در اتاق بودند و جلوي اتاق آنها اتاقي بود خلوت و يك بخاري بود. اول آقاي سرهنگ زاهدي - بعداً سپهبد زاهدي شدند - از اتاق صاحب منصبها خارج ]شد[ و به تنهايي به ديدنم آمد و اول سؤال كردند چه مي‌خواهي گفتم فقط آزادي از محبس. گفت فوراً آزاد خواهي شد، و مجدداً به محبس رفتم.

 بعد از يك روز ديدم من و فضل‌اله‌خان را از محبس خارج ]كردند[ و به اداره حكومتي بردند. حاكم آقاي مؤتمنالملک از بستگان نزديک آقاي حاج محتشمالسلطنه و با مرحوم پدرم آشنايي کامل داشت. - موقعي که مرحوم پدرم براي بردن زن و بچه به قزوين آمده بود پسرش در اداره حکومتي بود - ما را به اداره حکومتي بردند و اتاق خلوتي دور از اداره حکومتي داشت و کرسي تميزي بود. ما را در زير آن کرسي دعوت کردند و شام و نهار مرتب براي ما مي‌آوردند و البته ايشان براي انتظام امور حکومتي مي‌رفت و کمتر موفق مي‌شد که ما را ببيند. ديديم در آنجا خيلي ناراحت و اغلب تنها هستيم. از آقاي حاكم خواهش كرديم اگر اجازه مي‌فرماييد به منزل ارباب برزو كه با ما روابط دوستانه دارد برويم. با اصرار خواهشمان را پذيرفتند و به منزل ارباب برزو که خيلي راحت بوديم و ارباب برزو نهايت پذيرايي را از ما مي‌كرد و اغلب با ما بود و مهمانخانه او با داشتن چندين كارگر صميمي با او اداره مي‌شد.

 در منزل ارباب برزو روزي آقاي سرگرد زاهدي به ديدنم آمد و از پله‌ها كه بالا مي‌آمد اين شعر را مي‌خواند "سعديا مرد نكونام نميرد هرگز ـ مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند" بعد از چند دقيقه صحبت خيلي دوستانه و صميمانه و صرف چاي گفتند فردا چهار بعد از ظهر به مهمانخانه بياييد دو نفر از صاحب منصبان عالي رتبه مي‌خواهند با شما صحبت و ملاقات كنند.

فردا ساعت مقرر به مهمانخانه رفتم. ديدم آقاي سرتيپ رضاخان - آن روز - و كريم آقاخان و خود زاهدي نشستهاند پس از مدتي مذاكره نتيجه اين شد امروز كه استاروسلسكي از كار بر كنار شده و تمام قزاقها كه عده كافي است كه بتوانيم به طهران حمله كرده و كودتايي كنيم و به اين اوضاع ملوكالطوايفي ايران خاتمه داده و مركز پرقدرتي به دست بياوريم و علاقه منديم كه ميرزا كوچك‌خان هم با ما موافقت كند كه به اتفاق قواي ايشان براي كودتا برويم. البته اين دو قوه بهتر مي‌توانند بدون زد و خورد زياد موفق شوند و شما بايد از بيراهه به جنگل برويد و البته براي همراهي شما چند قزاق مي‌فرستم و در حدود سي فرسخ بايد سواره برويم و اگر موافقت كنيد ممکن است با قواي خود به جنگل برويم و از آنجا به اتفاق حركت كنيم.

من به قدري ضعيف بودم كه با زحمت زياد مي‌توانستم با كمك عصا حركت كنم و وضعيتم كاملاً نشان مي‌داد كه غير ممكن بود كه بتوانم سي فرسخ سواره بروم. آقايان هم ظاهر امر را به عيان مي‌ديدند و به ايشان گفتم اجازه بدهيد چند روزي شايد با كمك دوا و دارو قوتي گرفته بتوانم سوار شوم. به ناچار موافقت كردند و البته مي‌دانيد كه سپهدار رشتي يكي از مخالفين سرسخت جنگليها بود مخصوصاً اينجانب كه مركز كمانداني و گارنيزون را در منزل سپهدار داشتم از اين بابت مخالف جدي من بود - در صورتي كه تمام اثاثيه خانه او را حفظ كردم و كوچكترين خسارتي متوجه نشد - .

سپهدار شنيده بود كه من از محبس شهرباني آزاد شدم. چند تلگراف به حكومت قزوين فرستاد كه او را تحتالحفظ به زندان طهران بفرستيد. حكومت اطلاع داشت كه نظاميهاي قزوين مرا آزاد كردند و هر روزه با آنها در تماس هستم. به همين جهت از اجراي دستور رئيس‌الوزرا تعلل مي‌كردند ولي سپهدار ولكن معامله نبود. چندين تلگراف پشت سر هم فرستاد. بالأخره حكومت به ناچار مرا احضار و تلگرافات را ارائه داد و گفت ناچارم دستور رئيس‌الوزرا را اجرا كنم.

 با آقايان سرتيپ رضاخان و زاهدي تماس گرفته مراتب را بيان كردم و گفتم حال که من اينقدر ضعيف و ناتوانم که نمي‌توانم مورد استفاده شما قرار بگيرم و رئيس‌الوزرا اصرار دارد که مرا به محبس تهران بفرستند و حاکم اظهار داشتند ناچار است حكم رئيس‌الوزرا را اجرا كند. به ناچار ايشان هم موافقت كردند و از آقاي حاكم خواهش كردم پيشخدمت خود را سفارش كند همراه من بيايد و از وزارت داخله رسيد گرفته و او را عودت دهم. نظر به سوابق امر و دوستي كه با مرحوم پدرم داشتند به همين ترتيب پيشخدمت خود را با من فرستادند و براي رفتن به تهران که فضل‌اله‌خان هم با من بود هيچ‌گونه وسيله براي حرکت نداشتيم. از ارباب برزو خواستيم که وسيله را فراهم کند. ايشان کالسکه تهيه کردند و مبلغي هم خرجي دادند و به اتفاق پيشخدمت آقاي حكمران به طهران رسيديم.

 در مهرآباد كه رسيديم از كالسكه پياده شديم كه وقت بگذرد و در تاريكي به شهر برويم. اول به منزل برويم و وضعيت را بسنجيم و به هر ترتيبي است رسيد از وزارت داخله گرفته پيشخدمت حاكم را عودت دهم. پيشخدمت را در اتاق بيروني مرحوم پدرم منزل داديم و دستور پذيرايي او را دادم.

 شبانه شرحي به مرحوم دكتر احياءالسلطنه بهرامي نوشتم مرحوم دكتر احياءالسلطنه كه با اينجانب دوستي و صميميت داشت و مي‌دانستم كه با عدل‌الملك كه كفيل وزارت داخله است نهايت دوستي دارد فوراً آمدند و از ايشان خواهش كردم اول از عدل‌الملك رسيدي بگيريد كه به پيشخدمت حاكم بدهم و او را روانه كنم. مرحوم دكتر احياءالسلطنه همان شبانه به منزل عدلالملك رفته ايشان در جواب گفتند ايشان خود را به نظميه طهران معرفي كنند قول مي‌دهم نگذارم بيش از پنج روز در محبس بماند. در ضمن رسيد مأمور حكومت قزوين را دادند. اين اطلاع را كه مرحوم دكتر احياءالسلطنه از قول عدلالملك دادند به ايشان گفتم تا سپهدار رئيس‌الوزرا است محال است من از زندان خلاص شوم. عدل‌الملك هم در مقابل رئيس‌الوزرا ممكن نيست بتواند اقدامي كند. از آقاي دكتر خواهش كردم فردا صبح برويد پيش سپهسالار - چون سپهسالار با سابقه ]اي[ كه با من داشت گذشته از اينكه پدرم سالها منشي باشي سپهسالار بود به من هم لطف داشت - و اظهار داريد كه فالني از قزوين آمده و سخت مريض است و خودم معالج او هستم و رئيس‌الوزرا دستور داده او را به محبس ببرند و اگر به محبس برود قطعاً تلف خواهد شد.

 سپهسالار فوراً با كالسكه به منزل سپهدار رشتي رفت. البته هميشه سپهدار نسبت به سپهسالار سمت كوچكي داشت. سپهسالار كه واسطه آزاديم شد به ناچار تسليم شد و گفت با قيد كفيل مرخص خواهد شد. فوراً مشهدي ابراهيم صراف كه همسايه بود كفالت كرد و آزاد شدم.

در اين ايام مركز جنگليها در فومن بود و اختلافي بين مرحوم ميرزا و احسان و خالو قربان نبود و اين دو نفر اخير از طرف جنگل به لاهيجان رفتند و با مرحوم دكتر حشمت بودند. من كه در حدود سه ماه قبل به سمت نمايندگي مرحوم ميرزا به طهران رفته بودم با دوستان مرحوم ميرزا كه مرحوم سيد رضا مساوات و ميرزا طاهر تنكابني و مرحوم سليمان ميرزا ]بودند ملاقات كردم[ و قرار بود با سفارت روس هم تماس بگيرم و جلب نظر او را نسبت به جنگل كرده باشم. متأسفانه در قزوين مدت سه ماه در حبس بودم. پس از استخالص از محبس كه شرح آن مذكور شد به طهران رفتم و حدود يك ماه در طهران ماندم.

روزي سحرگاه سال 1299 به فرماندهي مستقيم آقاي سرتيپ رضاخان كه فوراً ملقب به سردار سپه شد با شليك توپ و تفنگ كه با عده ]اي[ با زد و خورد مختصر -  كه قواي قزاقها چندين برابر بودند -  موفق شدند شهر طهران را تصرف كرده و كودتاي واقعي به وقوع پيوست.

حكومتي كه بعد از كودتا تشكيل شد نمي‌دانم به چه مناسبت آقاي سيد ضياالدين طباطبائي رئيس‌الوزرا شد ]و[ با تكيه به قواي موجود توانست تمام اعيان و اشراف مملكت را توقيف و حبس كند حتي قوام‌السلطنه را كه والي و توليت حضرت رضا به عهده ايشان بود تحت‌الحفظ به طهران و به زندان فرستاد. سپهسالار تنكابني هم از محبوسين بود.

اينجانب كه اين وضعيت را ديدم فكر كردم كه به نام نمايندگي جنگل مرا هم توقيف كنند. منزل را تغيير داده به منزل آقاي ابوالفتح فدائي كه از رفقا و دوستاني بود ]كه[ در موقع تحصيل در سوئيس با ايشان آشنا بودم و منزلشان در بازار به نام بازار كهنه‌چينها بود رفتم. منزل ما آن منزل را مي‌دانستند.

 روزي از منزل اطلاع دادند كه آقاي سيد ضياءالدين رئيس‌الوزرا روز چهارشنبه 4 بعد از ظهر شما را به ملاقات خواسته است. فوراً به منزل رفته پس از تبديل لباس در ساعت مقرر به ملاقات ايشان كه در عمارت گلستان بود رفتم - البته آقاي سيد ضياءالدين موقعي كه مدير روزنامه رعد بود ايشان را مي‌شناختم -. پس از ورود به اتاق ايشان با نهايت گرمي از من ملاقات كرد حتي از پشت ميزش بلند شد و خيلي دوستانه با من صحبت كرد. پس از تعارفات زياد عنوان كردند خواستم از شما خواهش كنم كه از طرف من به جنگل برويد و به ميرزا كوچك‌خان بگوييد كه من تمام مقاصد شما را كاملاً انجام خواهم داد كه اقداماتي كه تا به حال كردم خيلي ساده و معمولي است مقصود تمام مقاصد ملي است كه انجام خواهم داد ايشان شش ماه به من مهلت بدهند وقتي معلوم شد تمام مقاصد ايشان انجام شد بايد مرد و مردانه دست بدهند و با هم كار كنيم و آنچه را كه در نظر دارند كه قبال بايد انجام شود مراتب را بنويسيد اگر نواقصي هست تكميل كنم.

آقاي سلطان محمدخان عامري رئيس دفتر رئيس‌الوزرا بود ايشان را خواست دستور داد كه حواله بدهد پنج هزار تومان بابت خرج به آقاي درويش بدهيد كه هرچه زودتر حركت كنند. به ايشان گفتم ابداً احتياج به اين پول ندارم چون براي رفتن به جنگل مختصر مخارجي دارد از خودم دارم و به جنگل كه رفتم مخارج براي من مفت است. با كمال جديت از قبول خرجي امتناع كردم. خواستم از اتاق خارج شوم آقا سيد ضياء الدين رئيس‌الوزرا تا درب اتاق با كمال ظاهر مهرباني از من خداحافظي كرد. از اتاق خارج شدم. قبل از دور شدن از محوطه ديدم حاجي احمد كسمائي كه مدتها از جنگل سوا شده و تسليم دولت شد و از مخالفين جدي مرحوم ميرزا است بعد از من داخل اتاق آقاي سيد ضياء الدين رئيس‌الوزرا شد. يقين كردم آنچه را به من گفتند مخالف آن را به حاجي احمد خواهد گفت. با اينكه بنا بود بعد از دو روز حركت كنم اين ملاقات حاجي احمد سبب شد كه حتماً بفهمم كه به حاجي احمد چه گفته و چه دسائسي در كار است. تا مسلم نشد ]ه[ كه با حاجي احمد چه قراردادي گذاشته نبايد حركت كنم. براي همين منظور همان روز كارتي به سلطان محمد عامري رئيس دفتر نوشتم. ديشب تب سختي عارض شده به محض بهبودي به گيلان خواهم رفت مراتبي را كه رئيس‌الوزرا بيان كردند به ميرزا كوچك‌خان خواهم گفت.

 بعد از ده روز تمام ميرزا علي كه از مجاهدين بود و منزل ما را مي‌دانست و من به خوبي او را مي‌شناختم به ديدنم آمد و اظهار داشت كه حاجي احمد كسمائي توسط ميرزا كريم‌خان رشتي مبالغ كثيري از سيد ضياء الدين گرفته و شصت هزار تومان را به حاجي احمد داده و او به هر يك از ما يكصد تومان داد ما را مجهز كردند و به هر يك، يك موزر دادند كه به گيلان يعني اول به لاهيجان - عده ما در حدود يكصد نفر است - كه احسان و خالو قربان در آنجا هستند و مخالف سردار ميرزا كوچك‌خان هستند بروند به اتفاق آنها به رشت برويم و با دستياري سردار محي و ميرزا كريمخان به هر نحوي است ميرزا را ترور كنند.

 اين مطالب برايم خيلي ارزنده بود. اين آقايان تا آماده حركت شوند خيلي به طول مي‌انجامد. بايد به هر نحوي است ميرزا از نقشه خائنانه آنها آگاه شود. بدون تأمل يك نفر از آزاديخواهان به نام ميرزا حسن كه كاملاً طرف اطمينان و از طرفداران جدي ميرزا كوچك‌خان بود با نام و نشان بدون اينكه چيزي بنويسم تمام مراتب را به طور كامل بيان كردم و او را با لباس مبدل فوري نزد ميرزا فرستادم. مرحوم ميرزا با احسان و خالو قربان كه در لاهيجان بودند قدري مابينشان شكراب بود اما همين كه شنيدند حاجي كسمائي مي‌آيد -  كه مخالف همگي بود از او متنفر بودند -  همگي به هم پيوستند مخصوصاً با ميرزا با نهايت دوستي پيوستند ولي در لاهيجان منتظر ماندند تا حاجي احمد كسمائي آمد به اتفاق همراهان مسلح حاجي احمد به شهر رفتند.

 به محض اينكه به شهر رسيدند اول حاجي احمد توقيف و همراهان او را خلع سالح كردند و سردار محي را هم توقيف كردند و مراتب را به ميرزا اطلاع دادند كه به شهر بيايد. ]بنا بود[ حضرات رؤسا را كه حاجي احمد و سردار محي بودند در شهر رشت به دار بياويزند. سردار محي با دسيسه‌هاييكه داشت فوري تلگرافي به برادرش ميرزا كريمخان كه در طهران بود اطلاع داد. ميرزا كريم‌خان آن اعجوبه دهر فوراً توسط سفارت روس به قشون روس كه در انزلي بودند اطلاع داد. شبانه سربازهاي روس آمدند سردار محي و حاجي احمد را از محبس خالص و به بادكوبه بردند - قبل از اينكه ميرزا به رشت بيايد - و هيچ‌وقت آن دو نفر به ايران باز نگشتند و در همان جا دار فاني را وداع كردند.

 اين است آخرت و نتيجه ناپاكي به طوري كه بعداً آشكار شد ميرزا كريم‌خان از سيد ضياءالدين رئيس‌الوزراء براي مخارج شصت هزار تومان گرفت به عنوان مخارج عمومي حاجي احمد و همراهانش. سي هزار تومان را آقا ميرزا کريم‌خان به نفع خود برداشت و سي هزار تومان به عنوان مخارج حاجي احمد و همراهانش ]داد[. حاجي احمد هم مبلغي استفاده كرد چون صد نفر داشت و به هر يك يكصد تومان داد كه مي‌شود ده هزار تومان.

پس از آنكه سيد ضياءالدين رئيس‌الوزراء با قواي دولتي تمام رجال و اعيان را به محبس فرستاد يكي از محبوسين، سپهسالار تنكابني بود. البته با سابقه ]كه[ كه با سپهسالار داشتم و ذكر آن شد از محبس برايم پيغام داد كه فوق‌العاده ناراحتم به هر نحوي است اهتمام كن كه از محبس خالص شوم و اطلاع داشت كه با سفير روس، شخص روتشتين آشنايي كامل دارم. به اين مناسبت از من استخالص خود را خواستار شد. فوراً به سفارت رفته اظهار داشتم: تمام اشراف و اعياني كه به محبس بردند سواي شخص سپهسالار است. او موقعي كه محمد علي شاه مجلس را به توپ بست و چندين نفر از آزاديخواهان را تيرباران يا به دار آويخت از گيلان به طهران آمده محمد علي شاه را از سلطنت خلع و احمد شاه را به سلطنت نشاند. خواهشمندم به هر ترتيبي كه مقتضي مي‌دانند ايشان را از محبس خالص نماييد.

 بدون تأمل آتاشه نظامي خود را نزد آقاي سردار سپه فرستاد و از ايشان خواهش كرد كه سپهسالار را دستور فرماييد آزاد كنند. ايشان فوري دستور استخالص سپهسالار را صادر نمودند و نتيجه سپهسالار از همه محبوسين زودتر خلاص شد.

 روتشتين به سپهسالار تلفونًا اطلاع داد علت اينكه از همه محبوسين زودتر خالص شديد چون رفيق سعداله درويش شرح حال شما را كه چه اقداماتي در ورود به رشت نموده از خلع محمد علي شاه و به تخت نشاندن احمد شاه مفصل اظهار داشت. سپهسالار فهميد در نتيجه اقدامات من او از همه محبوسين زودتر خالص شده است به همين مناسبت نهايت لطف و مهرباني را در تمام زندگاني با من داشتند.

نمايندگي اينجانب در طهران حقيقتاً براي اين بود كه اختلافي بين مرحوم ميرزا و حيدر عمو اوقلي پيدا شده بود و هر روز اختلافات شديدتر مي‌شد. براي رفع اين اختلافات مرحوم ميرزا خيلي عالقهمند بود و مي‌دانست شايد بتوانم توسط رفقاي آزاديخواهاه مخصوصاً مرحوم سيد رضاي مساوات كه همه از ايشان شنوايي داشتند و مرحوم آقا ميرزا محمد طاهر تنكابني و مرحوم شاهزاده سليمان ميرزا مرحوم خلخاني ]مشكل را حل كنم[. با همه اين آقايان آشنايي كامل داشتم. مرحوم ميرزا از آشنايي من با اين آقايان كاملاً آگاه بودند. بيشتر به همين مناسبت هميشه به نمايندگي طهران مرا مي‌فرستادند تا بتوانم هر قضيه كه بايد انجام شود چه توسط آزاديخواهان و چه توسط سفارت روس و يا اقداماتي كه بايد از طرف رئيس‌الوزرا ]به[ انجام برسد كاملاً آگاه بودند كه فقط من از انجام كارها به طور دلخواه ايشان بر مي‌آيم.

كابينه سيد ضياءالدين فقط نود روز دوام داشت. بعد از ايشان آقاي قوامالسلطنه بدون مقدمه از محبس خارج و رئيس‌الوزرا شد. البته خيلي واضح است اگر دست خارجي نبود محال است با اين ترتيب رئيس‌الوزرا شود آن هم با اقتدار كامل. ]در[ كابينه آقاي قوام‌السلطنه، آقاي حاجي محتشم‌السلطنه وزير امور خارجه، آقاي اديبالسلطنه سميعي وزير داخله، آقاي ممتازالدوله وزير ماليه ]و[ آقاي سردار سپه وزير جنگ بودند.

قبل از اينكه به كابينه مراجعه كنم ابتدا به سرْ وقت رفقاي آزاديخواه رفتم مخصوصاً مرحوم آقا سيد محمدرضا مساوات كه عقيده كامل به مرحوم ميرزا داشتند. حركت مرحوم ميرزا از طهران به گيلان و تشكيل جمعيتي به نام جنگل را بيشتر ايشان اهتمام كردند و رفقاي ايشان مرحوم ميرزا طاهر تنكابني و مرحوم شاهزاده سليمان ميرزا و مرحوم خلخالي اهتمام كافي كردند.

پس از اينكه به رفقا اظهار كردم اختلافي بين مرحوم ميرزا و مرحوم حيدر عمواوقلي ايجاد شده و بايد هرچه زودتر رفع شود ]و[ مأموريتم فقط براي همين منظور بوده است، مخصوصاً مرحوم ميرزا خيلي اهتمام داشتند هر چه زودتر اختلافات رفع شود مرحوم مساوات صريحًا و با كمال جديت گفتند حيدر عمواوقلي بايد مطيع كامل مرحوم ميرزا باشد و از خود اظهار عقيده آن هم مخالفت نكند و اگر نميتواند اين رويه را ترك كند فوراً بايد محيط گيلان را ترك از هر كجا آمده به همان جا عودت كند.

براي رفع اختلاف و بردن يكي دو نفر با خودم به گيلان بايد حتماً دولت يعني شخص قوام‌السلطنه رئيس‌الوزرا موافقت كنند. پس از مشورت كامل بين رفقا مخصوصاً با تأكيدات مرحوم مساوات بنا شد يك نفر مأمور شود اين پيغام را به حيدرعمواوقلي برساند. به اتفاق آراء آقاي سيد مهدي افجه را معين كردند - غافل از اينكه آقا سيد مهدي جزء حزبي است كه حيدر عمواوقلي محرمانه از تمام افراد جنگل حزبي به نام كمونيست تشكيل داده بود -.

 رفقاي جنگل از تشكيل چنين حزبي آگاه نبودند. معلوم شد قبل از آمدن به ايران در آذربايجان شوروي اين حزب تشكيل شده بود او هم از زعماي اين حزب بود. بدبختانه رفقاي آزاديخواه حقيقي ابداً اطلاع نداشتند كه حيدرعمواوقلي چنين حزبي تشكيل داده باشد مخصوصاً افجه با آن عمامه و عبا و ردا هيچ‌وقت تصور نمي‌كردند كه كمونيست شده باشد.

البته براي آوردن افجه با خود بايد با موافقت و اجازه رئيس‌الوزرا آقاي قوام‌السلطنه باشد. روزي براي ديدن آقاي قوام‌السلطنه رفتم. همين كه مرا ديد گفت قبل از رفتن به جنگل بايد به دولت كمك حقيقي خود را بنماييد و آن قطع رابطه بين دولت ايران و سفارت روس است. تا اين قطع رابطه را تبديل به حسن رابطه ننموديد نبايد به گيلان برويد. از سفير روس سؤال كردم علت قطع رابطه چيست گفته مقصري بوده به نام آزيدلنکو در حبس دولت ايران بوده بايد به دولت روسيه تحويل ميشد نه اينكه از محبس فرار كرده مي‌گويند نتوانستيم او را پيدا كنيم. علت قطع رابطه اين است.

پس از تحقيقات و سؤالات از اطراف معلوم شد اين مقصر فراري دو چيز نفيس داشته. يكي زن بسيار خوشگل و ديگري جواهرات زياد. اين دو چيز سبب شد كه او را از محبس فرار دادند.

- اين واقعه وقتي رخ داد كه قشون روس در انزلي بود - از اين واقعه همه ناراحتند مخصوصاً آقاي وزير جنگ بيش از ديگران ناراحت بودند. نظر به سوابقي كه ما بين سفير روس و اينجانب بود كاملاً آگاه بودند اينجانب را خواستند كه اين قطع رابطه را تبديل به حسن رابطه نمايم به ناچار اين پيشنهاد را قبول كردم.

ابتدا كه با سفير روس، رتشتين آشنا شدم در سفارت آلمان با مسيو زومر شارژدافر آلماني بود. پس از آشنايي كامل بعدها مستقيماً به سفارت مي‌رفتم و نوشتجاتي بين سفير روس و مرحوم ميرزا كوچك‌خان رد و بدل شد كه سواد هر دو در اين يادداشتها نوشته شده. به آقاي قوام‌السلطنه رئيس‌الوزرا پيشنهاد كردم دستور فرمايند مسيو زومر شارژدافر آلماني براي كمك به من بيايد. چون آن موقع در شميران بود تلفن كردند بعد از چند دقيقه رسيد. رئيس‌الوزرا به او پيشنهاد كرد كه دولت از آقاي درويش خواسته است كه قطع رابطه بين دولت و سفير روس را تبديل به حسن رابطه نمايند. ايشان شما را به كمك خواسته خواهش مي‌كنم كمك لازم را به ايشان بنماييد.

به اتفاق زومر حركت كردم كه به سفارت روس بروم. ناچار بايد از جلوي باغ بزرگ معروف به باغ مجدالدوله بگذريم. از قرار معلوم عموم اعيان و اشراف فهميده بودند كه بين سفارت روس و دولت قطع رابطه شده به اين مناسبت همگي در باغ مجدالدوله جمع شده بودند و فهميدند كه من واسطه بين سفارت روس و دولت هستم كه قطع رابطه را تبديل به حسن رابطه نمايم. حقيقتاً تعجب كردم از كجا فهميدند من واسطه هستم.

 همين كه به در باغ رسيدم ديدم يكي از پيشخدمتهاي سپهسالار كه مرا به خوبي مي‌شناخت مرا به درون باغ براي ديدن سپهسالار دعوت كرد. ناچار زومر را در اتومبيل گذاشتم خود به درون باغ رفتم. ديدم سپهسالار دور از سايرين بدون اينكه كسان ديگر متوجه شوند سؤال كردند شنيدم شما رابط بين دولت و سفارت روس هستيد که قطع رابطه را به هر نحوي باشد تبديل به حسن رابطه نماييد به ايشان گفتم يك ساعت نميگذرد كه از طرف دولت اين مأموريت به اينجانب واگذار شده حضرتعالي از كجا متوجه شديد؟ گفتند با سوابقي كه شما راجع به خودم فقط توسط سفارت براي استخالصم اقدام كرديد يقين كردم شما واسطه هستيد، گفتند بايد كاري كني كه روابط تيرهتر شود.

از باغ مجدالدوله خارج شده به زومر ملحق شدم. به اتفاق به سفارت روس رفتيم. با مذاكره با روتشتين، سفير روس آنچه استدلال كردم؛ ديدم فوق‌العاده عصباني است.

در ملاقاتها سفير روس حاضر نبود به هيچ‌وجه با دولت ايران داخل مذاكره شود فقط با يك شرط كه مقصر را تحويل دهند. با اين که به او گفته شد او فرار کرده و دولت به تمام مقامات سپرده است به هر نحوي است او را دستگير و به سفارت تحويل دهند، تنها شرط حسن رابطه او با دولت تحويل مقصر مذكور بود.

ناچار به هيئت وزرا رفته مراتب را بيان كردم و رئيس‌الوزرا گفتند به تمام سرحدات مملكت سپرديم هر جا اين شخص را پيدا كردند تحتالحفظ به مركز بفرستند. پس از چند روز رفت و آمد نتيجه به دست نيامد و از طرفي مجبورم هرچه زودتر به جنگل بروم و از اختلافات بين مرحوم ميرزا و عمواوقلي جلوگيري كنم.

براي اينكه اختلاف بين دولت و سفارت ]را[ زودتر خاتمه داده و به جنگل بروم مجبور شدم روتشتين سفير روس را تهديد كنم به نام اينكه اگر شما همين رويه را ادامه دهيد و راه مسالمت‌آميزي پيدا نشود اگر دولت ايران يعني شخص قوام‌السلطنه عمداً از دولت روس تغيير شما را تقاضا كند به عنوان اينكه اين سفير مزاحمت دولت را فراهم كرده حتماً ايشان را تغيير داده سفير ديگري اعزام داريد، يقين دولت روس مخالفت نكرده فوراً شما را تغيير مي‌دهد. بالأخره سفير روس روتشتين حاضر شد بدون صحبت از مقصر، قطع رابطه به حسن رابطه تبديل شود.

 اينكه اول قوام‌السلطنه رئيس‌الوزرا به سفارت بيايد گفتم با يك شرط مي‌آيد كه ابداً اسمي از مقصر برده نشود. اين شرط را قبول كرد كه فقط صحبت دوستانه شود. وقتي اين خبر را به آقاي قوام‌السلطنه ]دادم به اتفاق‌[ رئيس‌الوزرا به سفارت روس رفتيم. پس از صرف چاي فقط صحبت دوستانه بود. اسمي از مقصر برده نشد و قرار شد فردا صبح به سفارت روس بروم به اتفاق روتشتين سفير روس به هيئت وزرا برويم. اين عمل انجام شد. با سفير روس هم در هيئت وزرا فقط صحبت دوستانه بود. ايشان هيئت وزرا را ترك و به سفارت رفتند. پس از خارج شدن روتشتين از هيئت وزرا حقيقتاً هيئت وزرا مخصوصاً آقاي وزير جنگ فوق‌العاده خوشحال ]بودند[ و حقيقتاً مثل اينكه جشن گرفتند از هر طرف اينجانب مورد تمجيد و تحسين واقع شدم. مخصوصاً آقاي وزير جنگ خيلي بشاش بودند. اظهار داشتند غير از شما هيچ كس نميتوانست قضيه به اين مهمي را اينطور خاتمه دهد. ]وقتي[ هيئت وزرا كاملاً آگاه شدند كه روتشتين با تهديد اين شرايط را قبول كرد اين قضيه بيشتر مورد تمجيد و تحسين واقع شد.

روزي به هيئت وزرا يعني ]به ديدار[ شخص آقاي قوام‌السلطنه رفته اظهار داشتم آقايان رفقا آقاي سيد مهدي افجه را معين كردند كه به اتفاق به جنگل برويم، فوراً مورد قبول واقع شد. آقاي رئيس‌الوزرا اظهار كردند پانصد تومان به عنوان خرجي براي ايشان بفرستيم. اول نميخواستم قبول كنم كه ايشان به نام خرجي به ايشان پولي بدهند. آقاي رئيس‌الوزرا اصرار كردند و خواستند توسط من پانصد تومان بدهند قبول نكردم مگر اينكه خودتان دستخط فرماييد كه پانصد تومان را براي ايشان فرستادم مجبوراً يادداشتي نوشتند كه پانصد تومان توسط آقاي درويش براي شما فرستادم.

خاصه آنكه قرائن و شواهدي نيز صحت اختلافات را تأييد مي‌نمود.

عمواوغلي شنيده بود به فرماندهي ارتش سرخ گيلان دستور تلگرافي رمز رسيده كه چون عمواوغلي با مقداري اسلحه و جواهرات از روسيه فرار كرده است بايستي وي را فوراً دستگير و به روسيه بازگشت داد. اين خبر شگفتانگيز در عين حال كه تعجب‌آميز به نظر مي‌رسيد ناراحت كننده نيز بود. عمواوغلي بدون اجازه مقامات شوروي به ايران آمده بود و همكاري او با زعماي انقلاب مورد موافقت واقع شده و جاي هيچ‌گونه گفت‌گو نداشت اما ركود كارهاي جاري انقلاب او را كم كم متأثر و ناخشنود مي‌ساخت و اين فكر را در او قوت مي‌بخشيد كه پيشروي انقلاب با ادامه اوضاع فعلي غير ممكن است. او پيشنهاد كنارهگيرياش را مطرح ساخته و گفت راضي تر است كه به تبريز برود و از آنجا شخصاً به تهيه مقدمات بپردازد و نتايجي كه از انقلاب منظور نظر است به دست آورد اما كميته با اين پيشنهاد موافقت نكرد، وجودش را در گيلان ضروريتر مي‌دانست.

محروميتهاي گوناگون و يأس از عدم موفقيت حاالت مختلفه رواني در انسان پديد مي‌آورد. عمواوقلي ابتدا مكدر شد و گله‌گزاري آغاز نمود بعد متغير شد و به اعتراض پرداخت سپس به تمهيدات پنهاني متوسل گرديد و تا سرحد گرفتن زمام قدرت پيش راند.

افرادي كه مشتري بازارهاي آشفته بودند در مقام سودجويي برآمدند و اختلاف سليقه را به نفاق واقعي مبدل ساختند تا جايي كه بين زعماي جنگل شكاف پيدا شد و شكاف مرحله به مرحله عميق‌تر گرديد. دو رهبر انقلاب به اصطالح سرشاخ شدند و در صحنه شطرنج سياست به يكديگر كيش دادند و مخالفانشان نيز ضمن نقل قولها و سخن چينيها زير آتش بدگماني هيزم مي‌گذاشتند و حواس بازيكنندگان را از همه جهت پرت مي‌كردند.

يكي از تصميمات مخالفين، اعزام حاجي احمد كسمائي با يك عده افراد مسلح از طهران به گيلان بود. تصميم ديگر فرستادن مي‌رابوطالب و رحيم شيشهبر كه هر دو نفر از سرشناسان مشروطيت گيلان بودند، اينان مأموريت داشتند كه با فكر و نقشه سردار محي و قوه اجرائي حاجي احمد و سيد جلال چمني - كه شخص اخير يكي از سردستگان جنگل و اين زمان از ميرزا جدا شده كوسلمنالمكي مي‌زد و با نيروي دولت نرد محبت مي‌باخت - با جنگل در آويزند و پيشوايش را به هر تقدير از صحنه انقلاب گيلان براندازند. شيخ محمد علي فومني به اين توطئه پيوسته بود.

سردار محي در بحبوحه انقلاب مشاور احسان شد و او را به اتخاذ تصميمات بيرويه وا مي‌داشت تا جايي كه مصادره اموال مردم بدون اجازه او صورت مي‌گرفت و او بود كه احسان را در كينهتوزي و عنادورزي ترغيب مي‌نمود در حالي كه خدمات ميرزا به سردار محي در نهضت مشروطيت مشهور خاص و عام بود و اگر مقتضيات ايجاب ميكرد كمك بيشائبهاي از طرف نامبرده بانقلاب گيلان بعمل آيد.

از قرار معلوم ميرزا در يكي از جلسات خصوصي با سران جنگل ضمن طرح همه اين مسائل و گزارش جريان كار اظهار عقيده مي‌كند كه بايد تكليف قطعي جنگل با اين قبيل افراد يکسره شود. در اين جلسه كه خطرناكترين تصميمات گرفته ميشود قدر مسلم اين است كه معين‌الرعايا و اسمعيل جنگلي و گائوك آلماني و عبدالحسين‌خان ثقفي و محمد علي پيربازاري و عبدالحسين‌خان شفائي حضور داشتند و رأي اتفاقشان بر اين قرار مي‌گيرد كه اعضاي كميته را گرفته و محاكمه كنند.

روز 26 محرم 1340 قمري خالو قربان و سرخوش و عمواوغلي در ملاسرا حضور مي‌يابند. محمد علي - خمامي - و ميرزا محمد كرد محله - گارنيه - و كاس آقاي حسام - خياط - براي تجديد ديدار ميرزا به ملاسرا رفته منتظر ورودش مي‌گردند. سيد محمد كرد و مصدر خالو قربان و چند نفر ديگر از كردها از راه رسيده همراه افراد مسلح ديگر مشغول صحبت مي‌شوند كه ناگهان واقعه ]اي[ كه هيچ‌كس انتظارش را نداشت به ظهور پيوست، يعني غريو پياپي شليك تفنگ و مسلسل از اطراف برميخيزد و عمارت كميته را زير آتش مي‌گيرند.

]ساكنين خانه[ از اين واقعه غيرمترقبه به بهت فرو رفته و نميدانند چه كنند. معهذا شليك مهاجمين را به تيراندازي مقابل پاسخ مي‌دهند. خطر كم كم نزديك و معلوم ميشود هدف مهاجمين تنها همين خانه است. معين‌الرعايا و اسمعيل جنگلي و گائوك آلماني مأمور دستگيري كساني هستند كه امروز بايد به ملاسرا بيايند. اما چرا به اين طرز شروع كردهاند؟

آيا راه آسانتري براي دستگيري چند تن معدود وجود نداشت كه به اين طرز افتضاح‌آميز متوسل شوند؟ از قيافه همگي وحشت و تعجب مي‌باريد و علت اين مهاجمه هنوز به تحقيق نپيوسته بود.

فشار رفته رفته رو به افزايش نهاد و مهاجمين نزديكتر شدند و انفجار بمب و نارنجكهاي دستي ادامه پيدا كرد و عمارت ملاسرا آتش زده شد و مهاجمين با مدافعين دست به يقه شدند. گائوك آلماني شخصاً سيد محمد كرد را با تپانچه از پاي درآورد و چند كرد ديگر نيز كشته شدند. خالو قربان خود را از بالاي عمارت پرت كرده با اسلحه ]اي[ كه داشت - موزر - دفاع مي‌نمود. كاس آقا حسام و محمد كرد محلهاي و محمد علي خمامي نيز خود را از بالاي عمارت به زير انداختند. سرخوش كه كمي از پا عاجز بود نتوانست فرار كند و در مي‌ان شعله‌هاي آتش سوخت. نعش سياه شده يك تن ديگر از كردها نيز بعد از پايان حريق به دست آمد. از مهاجمين هم چند نفر مقتول و مجروح شدند.

حيدر عمواوغلي كه از اين واقعات زياد ديده بود خود را نباخت و فرارًا تا پسيخان دويد و حتي به آن طرف رودخانه نيز رسيد ليكن در آنجا شناخته شد و دستگير گرديد. خالوقربان بعد از دفاع مختصر به جنگل پناه برد و خود رادر جنگل مخفي كرد و عاقبت به رشت رسيد. عمواوغلي را با يك مجاهد، حسن رضائي به كسما فرستادند و چند روزي در كسما نگاه داشتند اما از حق ملاقات محروم نبود. دوستانش به ديدنش مي‌رفتند ليكن جز دشنام به ميرزا، چيزي از وي نمي‌شنيدند. پس از نگاهداري او در كسما وقتي جنگ بين جنگليها و كردها شدت يافت وي را به قريه مسجد پيش كه محل كوچك دور افتاده ]اي[ ميان جنگلهاي انبوه توسهكلا است نزد طالشهاي الياني اتباع معين‌الرعايا گسيل داشتند. مكرر از ميرزا شنيده شد كه مي‌گفت بايد عمواوغلي را محاكمه كرد اما روزگار فرصت محاكمه را به هيچ يك از دو نفر نداد.

به محض بروز واقعه ملاسرا مرحوم ميرزا براي اينكه شايد بتواند در طهران به وسيله دوستان يعني آقا سيد محمد رضا مساوات و سايرين كمكي بگيرد و راه حلي پيدا شود فوراً مجدداً مرا به طهران فرستاد. در سفري كه قبال به طهران رفته بودم نامه روتشتين سفير روس را كه به مرحوم ميرزا نوشته بود آوردم که عيناً درج مي‌شود:

نامه روتشتين به ميرزا كوچك خان:

من زياده از حد از الطافي كه بوسيله رفيق سعداله‌خان درويش اظهار كرده و موافقت با سياستي كه من از طرف دولت شوروي اجرا مي‌كنم نظر داديد خوشوقت گرديده و همچنين متشكرم از شرايطي كه توسط كالنتراف فرستاده بوديد ولازم مي‌دانيد كه بدولت پيشنهاد كنيد با پرگرام و شرايط و درخواستهائي كه از نظر من نماينده مختار دولت - ج.ش.ف.ر - مي‌گذرانيد با دقت هرچه تمامتر خواندم. لازم مي‌دانم يك بار ديگر شما را متقاعد كنم به اينكه من سعادت ايران را مي‌خواهم و از براي استقلال و آزادي داخلي و خارجي اين مملكت مي‌كوشم. من براي همين مقصود يعني بيرون رفتن قواء مسلح اجنبي از خاك ايران مساعي خود را بكار بردم و خوشوقتم از اينكه اقداماتم بينتيجه نماند و قشون انگليس و روس كه عبارت باشد از قواء آذربايجان و روسيه رفتند و اين اقدامات با نظريات تشكيالت دولتي و حزبي موافق درآمد. موقع انجام اين كار فكرم اين بود كه تنها امنيت مي‌تواند ايران را از چنگ امپرياليستهاي خارجي كه نسبت به ايران نظريات طمعكارانه دارند خلاص كند. من فكر مي‌كردم نظريات انگليسها اين است كه در شمال يك مخالفتي پديد آورند و يا اينكه ناامني را دامن بزنند و بدين جهت خود را حافظ تشكيلات دولت معرفي كنند و با ضديت با منافع شوروي و ايجاد بيم مي‌ان درباريان و زمامداران کشور و تحكيم موقعيتشان در جنوب سدي مقابل انقلاب بوجود آورند.

لازم نيست من براي شما شرح دهم كه وضع سال گذشته چقدر نفوذ انگليسها را زياد كرد و به نام نيکمان لطمه زد. حتي اخيراً اقدام خودسرانه احسان و ساعدالدوله در تنكابن چقدر كارمان را به تأخير انداخت، براي همين مقصود من سعي كرده و مي‌كنم كه ترتيبي در رابطه شما با دولت ايران بدهم. هر چند سعادت من ياري نكرده است كه شما را شخصاً ببينم اما با سابقه خوب شما آشنا هستم و خدمات سابق شما و - اپوزيسيون - فعلي يعني سردستگي ِليون را بسيار با ارزش مي‌شمارم. با آن اعتقادي كه بدرستي شما دارم بخودم اجازه مي‌دهم گوشزد كنم كه بواسطه اوضاع بين‌المللي برايتان امكان نيافت با تاكتيك خودتان دولت را مرعوب و مجبور به بعضي تغييرات كنيد و يا مملكت را از نفوذ و حضور انگليسيها آزاد نمائيد. تكرار مي‌كنم كه اين تقصير شما نيست بلكه به علت وضع بين‌المللي است كه از زمان جنگ باين طرف ناشي شده است. از آنجائيكه ما يعني دولت شوروي در اين موقع نه تنها عمليات انقلابي را بيفايده بلكه مضر مي‌دانيم اين است كه فرم سياستمان را تغيير و طريق ديگري اتخاذ كردهايم. هر چند از زمان عقد قرارداد ما با ايران كه سياستمان را به روشني نشان مي‌دهد چند ماهي بيش نگذشته است و مدت كوتاهي است كه در ايران مأموريت يافتهام معهذا پيشرفتهائي در سياستمان محسوس است كه نفوذ معنوي انگليسها در شمال بلكه تا اندازهاي در جنوب متزلزل شده است. اما هنوز از جهاتي داراي نفوذ بسياري هستند معهذا گمان دارم بتوانم به كمك توده هاي حساس ملت اين نفوذ را از بين ببريم.

اين نظريات مرا وادار كرد در رابطه شما با دولت مداخله نمايم. شما ملتفت هستيد از روي مواد قرارداد، ما مجبوريم دولت را از وجود انقلابيون و عمليات آنها راحت كنيم. اجبار ما منحصر است به خارج كردن قواء انقلابي روس و آذربايجان از گيلان. از طرف ديگر طبق همان قرارداد ما مكلف نشدهايم که در مقابل دولت از قواء انقلابي ايران حمايت كنيم. پس از آنكه عدم مداخله در كارهاي داخلي ايران را قبول كرديم طبعًا نبايد در مقابل دولت از هيچ‌يك از اهالي دفاع كرد، چنانچه من يك همچه نظري را كه حق من است اتخاذ مي‌كردم حق داشتم كه خود را كنار كشيده اعلام كنم در رابطه دولت ايران و كوچك‌خان انقلابي هيچ‌گونه دخالتي ندارم. اين بود كه در ملاقات اولي من با سعداله درويش او را از نظرياتم يعني ضرر ادامه عمليات انقلابي در شمال آگاه و خواهش كردم كه شما را از اين نظريات مطلع سازد تا عمال آن را مجري داريد. بعداً پس از آنكه از سعداله درويش شنيدم كه در مي‌ان ما توافق نظر پيدا شده و شما حاضريد كه سياست خود را با سياست من تطبيق دهيد زياده از حد مشعوف شدم. من گمان مي‌كردم که پس از خروج قواء بيگانه و صدور تأمين نامه براي شما بوسيله من شما خلع سالح شده و يا به نقطهاي خودتان را كنار مي‌كشيد و منتظر موقعي مي‌شويد كه شايد ملت ايران شما را بياري خود بطلبند ولي شما اينطور نكرديد و براي كنار كشيدن و ترك عمليات شرح مبسوطي بدولت ايران و به من پيشنهاد كرديد، مثل اين بود كه شما فقط بهمين شرايط حاضريد به وعدهتان وفا كنيد و سياست خودتان را با سياست من تطبيق نمائيد و از دخالت اجنبي كه بر ضد استقلال مملكت است جلوگيري نمائيد. اين پوزيسيون با نظر من مخالف است زيرا مانند اين است كه شما در صورت عدم قبول اين شرايط حاضريد به انگليسها در عملياتي كه بر ضد استقلال و آزادي مملكت مرتكب ميشوند كمك كنيد.

در تخليه گيلان از قشون روس و آذربايجان يك مسئله ديگر هم مورد نظر است و آن باز شدن راهي است كه نه تنها ايران را بروسيه بلكه با تمام دنياي خارج مربوط مي‌سازد. به نظرم هر ملت دوست وطنپرستي بايد اشتياق باز شدن اين راه را داشته باشد چون كه بعد از باز شدن اين راه ايران نفس راحتي خواهد كشيد. اين راه ايران را از حيث اقتصاد به تمام جهان متصل خواهد ساخت. اين راه از احتياجات اقتصادي ايران به انگليس خواهد كاست و بهمين اندازه به نفوذشان ضربت وارد خواهد ساخت. به شما پوشيده نيست كه از فقدان روابط تجارتي با ساير كشورها چه اندازه فقر به ايران استيلا يافته است و همين امر حربه سياسي و اقتصادي مهمي بدست ديگران خواهد داد.

من گمان دارم اولين وظيفه شما كه شخصي ملت دوست و وطنپرست هستيد، اين است كه از هيچ‌گونه سعي در باز شدن راه گيلان دريغ نكنيد و از براي كساني كه در اين راه زحمت مي‌كشند توليد اشكالي ننمائيد. من متأسفانه ميبينم كه شما با پرگرام وسيع خودتان از باز شدن اين دريچه كه براي حيات ايران لازم است جلوگيري مي‌كنيد. اگر آن تقاضا نامه بهمان فرمي كه نوشته شده بود و رفيق كالنتراف به من رسانيد باقي مي‌ماند گمان مي‌كنم تا يك اندازه قابل قبول بود چه از نظر دولت و چه از نظر من. البته شما ملتفتيد كه تقاضاهاي شما بهمان ترتيب كه توسط كالنتراف پيشنهاد كرده بوديد در ظرف يك شب انجامپذير نيست و مدت و كشمكش مي‌خواهد. يقينًا شما منتظر اجراء كامل آنها پيش از دست كشيدن از عمليات و تخليه راه رشت نبوديد بهمين جهت از من هم منتظر اجراي فوري آنها نباشيد زيرا بدون مقدمه و بدون مراجعه به مقامات دولتي قابل تحصيل نيست. در زمينه درخواستهاي ارسالي بوسيله كالنتراف امكان توافق نظر هست اما پيشنهاد ديگري بوسيله رفيق سعداله درويش فرستادهايد كه اجر ايشان مشكل‌تر است. مي‌خواهيد كه قزاقهاي ايران عقب بنشينند و ايالات گيلان را بلاتمام در دست شما باقي بگذارند. مي‌خواهيد حكومت گيلان در دست يكي از دوستان نزديكتان باشد و به او حكومت بالاستقالل اين ايالت داده شود، همچنين مي‌خواهيد منافع اين ايالت مطلقاً راجع بشما باشد. الخ.

گذشته از اينكه مجزا شدن ايالتي مانند گيلان چه اندازه براي آزادي و ترقي اين ملت نافع يا مضر است مي‌خواهم اشاره كنم كه قبول يك چنين تقاضا از براي هيچ دولتي مي‌سر نيست. وقتي دولت شوروي در سال 1919 حاضر شد كه سازشكارانه جنوب را به دنيكين و سيبري را به كالچاك واگذار كند از روي العالجي بود و مسائل مهمي اورا باين كار وادار مي‌كرد. آيا مي‌توان اميد داشت كه دولت ايران با وجود اينكه از شما شكست نخورده حاضر شود كه مملكت و قدرت دولتي را اينطور تقسيم كند. من وقتي يك همچو معاملهاي را به نخستوزير فعلي - قوام‌السلطنه - پيشنهاد كردم به كلي آن را رد كرد. در اين صورت از براي من واضح است كه با يكچنين پيشنهادي اگر در اجرايش مصر باشيد صلح در مي‌ان شما و دولت امكان‌پذير نيست. اين را هم بدانيد كه وزير جنگ و رئيس ديويزيون قزاق رضاخان چندين بار مي‌خواست كه اين مسئله را بدستور قوام‌السلطنه بزور اسلحه پايان دهد. هر بار من از او جلوگيري كردم و وعده دادم مسئله گيلان را بدون خونريزي حل نمايم چنانچه حاليه بعد از رد قطعي پيشنهادات شما از طرف دولت من خود را كنار كشيده اعلام مي‌نمودم كه در كارهاي داخلي ايران مداخلهاي ندارم يورش قزاقها به فرونت شما حتمي بود و گيلان مبدل به يك جنگ داخلي و خونريزي ملي مي‌شود اما من اين كار را نميتوانم بكنم بعلت احساساتي كه چه نسبت بشما و چه نسبت بملت ايران دارم، همان وقت من به نخست وزير پيشنهاد كردم آخرين اقدام را كه متضمن يك تخفيفي هم نسبت بشما باشد بعمل آورد اين است كه اين نامه را مي‌نويسم. پيشنهادم بقرار زير است:

قزاقها عقب بنشينند بطرف قزوين و شما قواء خود را به جنگل عقب ببريد. بشما اطمينان مي‌دهم كه قزاقها مجدداً پيش نيايند و همچنين از طرف شما بدولت اطمينان خواهم داد.

حكومت رشت با توافق نظر ما هر سه خواهد بود و قونسول من در رشت ملتفت خواهد شد كه از طرف دولت بشما تجاوزي نشود. بحكومت از براي حفظ امنيت يك قوه جزئي ژاندارم داده خواهد شد.

همچنين قواء شما بايد يك عده معيني باشد كه از طرف آنها براي دولت و يا حكومت خطري متصور نباشد وليكن آن عده بايد براي محافظت شما كافي باشد. معلوم است كه از براي شما و نه از براي حكومت نبايد از خارج كمكي برسد. بالأخره بشما وعده يك مبلغي داده مي‌شود كه بتوانيد با آن مخارج خود و قواء خود را عهده‌دار شويد. اين مبلغ از تمام ايالات بطور سرشكن جمعآوري ميشود و يا عبارت خواهد بود از اينكه يك قسمت از مالياتها را به آن اختصاص دهند.

من يك همچو پيشنهادي را از هر دو طرف قابل قبول مي‌دانم و با افتخارات و مقتضيات هر دو طرف موافق مي‌بينم. نه دولت از شما و نه شما از دولت بهيچوجه واهمه نخواهيد داشت. گذشته از اين شما داراي قوائي خواهيد بود از براي موقعيكه دولت ايران بطور قطع خود را به بيگانه بفروشد.

بايد رفيق محترم خود را آگاه كنم و اطمينان بدهم از اينكه وضع شما و مسائلي كه ممكن است در آينده از براي شما اتفاق بيفتد تمام را من در نظر دارم.

من مطمئنم كه اين پيشنهاد براي آينده مزبور به هيچ‌وجه مضر نخواهد بود، بعكس كمك خواهد كرد براي برقراري امنيت در شمال و گردش اقتصاديات كشور از روي تجربه آموختهام كه ملت ايران در ضعف قواء مركزي بهره‌مند نميشود بلكه استفاده از آن ضعف نصيب بيگانگان ستمگر مي‌گردد. فقط يك دولت قوي مركزي است كه مي‌تواند عمليات امپرياليستي را در ايران خنثي نمايد و چون دولت مزبور العالج بما بستگي خواهد داشت اين است كه عقبنشيني و تسليم براي وي سختتر از پيش مي‌شود.

رفيق محترم را تصديع مي‌دهم به اينكه آخرين بار است كه من در روابط شما با دولت ايران مداخله مي‌كنم. من از شما خواهش و التماس دارم كه مداخله من را رد نكنيد و باور نمائيد كه من از روي صميميت مي‌خواهم در اين موقع باريك بايران كمك كنم و شخص شمارا كه سردسته رشيد مليون ايران مي‌دانم فوق العاده محترم مي‌شمارم. اگر پيشنهاد مرا قبول كنيد و جوابش را وسيله قاصدي كه مراجعت مي‌كند بفرستيد من مطمئنم كه هيچ‌وقت پشيمان نخواهيد شد اما اگر پيشنهادم را رد كنيد من مجبورم از اقدامات خود دست كشيده با يك دل دردناك ناظر يك صحنه خونين و يك برادركشي كه لطمه بآزادي ايران خواهد زد باشم.

در خاتمه از صميم قلب احترامات فائقه را تقديم مي‌دارم روتشتين.

جواب ميرزا كوچك‌خان به سفير كبير شوروي: در موقع مراجعت به طهران و دادن كاغذ سفير روس به ميرزا. حال مرحوم ميرزا جوابي كه توسط من فراهم كرده است.

در اين مسافرت كه به طهران و ملاقات سفير روس رفتم همان شخص را كه در دفتر حكومت نظامي يعني عمارات كمانداني و گارنيزون ديده بودم كه چندين پاسپورت به اسامي مختلف داشت و يقين شد كه جاسوس است، پس از تسليم او به بادكوبه يقين داشتم با آن مدارك حتماً او را تيرباران خواهند كرد. ديدم معلوم شد كه جاسوس انگليس ]است[ و در تمام مراجع شوروي هم نفوذ دارد.

چون اين شخص را در دفتر سفير روس ديدم با كمال وضوح به سفير روس گفتم در حضور اين شخص ابداً صحبتي نخواهم كرد. سفير روس در جواب گفت اين شخص از دوستان است. با اين حرفِ سفير روس دانستم كه خود آقاي سفير روس سر و كارش با كرامالكاتبين است. در هر صورت آن شخص مجبوراً از اتاق بيرون رفت و با سفير روس هم مذاكراتي كرده نامه مرحوم ميرزا را به او دادم و پيغاماتي هم فرستاد و پس از ملاقات هيئت وزرا به گيلان مراجعت کردم و همه مراتب را به مرحوم ميرزا بيان كردم و پس از دادن اطلاع به سويت شوروي با وسايلي كه موجود بود بعد از مدتي طوالني كه زمامداران شوروي وضعيت سفير روس روتشتين را درك كردند او را تغيير دادند.

در سفر ديگر كه به طهران به سمت نمايندگي رفتم پس از ملاقات با قوام‌السلطنه رئيس‌الوزرا موادي را كه جمعيت جنگل تصويب نموده بودند كه به شرح زير است به قوام‌السلطنه ارائه نمودم:

قوام‌السلطنه رئيس‌الوزرا با نهايت دقت مواد را خواند و از مواد خيلي تمجيد كرد و گفتند معلوم مي‌شود جنگليها خيلي روشنفكر و تيزهوشند و يقين بدانيد كه دولت فعال گرفتاريهايي دارد و نميتواند در بيشتر آن مواد اقدام كند. به ايشان پيشنهاد كردم موادي را كه فعال موافقت نداريد ممكن است يادآور شويد و ممكن است در جمعيت جنگل مذاكره و تغييراتي در بعضي مواد داده شود. از اين پيشنهادم قدري فكر كردند و گفتند خوب است خودتان پس از مراجعت به جنگل مذاكره نماييد و خود جمعيت تجديد نظر نمايد براي دولت فعال مقدور نيست. معلوم شد قوام‌السلطنه مثل برادرش وثوق‌الدوله نظر خوشي با جنگليها ندارد.

براي رفت و آمد از گيلان به طهران و به عكس اتومبيلي در اختيار داشتم. براي همين منظور كاغذي از طرف ديويزيون قزاق در تاريخ 12 سنبله 1300 به شرح زير نوشته شد:

به شفت كه رسيدم شنيدم كه عده ]اي[ از قواي دولتي كه از خطوط طارم از طرف زنجان آمده بودند مي‌خواهند به حدود جنگل نزديك شوند. به ناچار تلگراف زير را فوراً مخابره كردم:

متأسفانه قبل از وصول تلگراف و دادن دستور، قواي دولتي بدون هيچ توجهي به رياست شيخ ليسكي تا نزديكيهاي ماسوله رسيدند. البته او اطلاع از متاركه جنگ نداشت و همين كه خواست از ماسوله سرازير شود در محلي به نام چيول با عده ]اي[ در حدود شصت نفري با ميرزا نعمتاله الياني - داماد معين‌الرعايا - مواجه شد و در حدود يك ساعت زد و خورد در نتيجه دو سه نفر از افسران و ده پانزده نفر افراد نظامي كشته شدند و البته از افراد ميرزا نعمتاله نيز چند نفري كشته شدند. اين واقعه غيرمنتظره سبب عصبانيت حضرت اشرف وزير جنگ شد. متأسفانه تلگرافم وقتي رسيد که قبل از صدور دستور اين واقعه ناگوار رخ داده بود.

قوام‌السلطنه پس از فراغت از قضاياي گذشته به فكر جنگل افتاد و به خوبي ميدانست كه جنگليها وضع به خصوصي دارند. در جنبه آزاديخواهي ايشان ترديد نداشت و در وطن‌پرستي و طرفداري از ضعفا و دشمني اغنيا كه براي حفظ مال و مكنتشان به ناچار از طرفداران روس تزاري و يا با انگليسها مي‌پيوستند. ]آگاه بود[ با اين سوابق درصدد برآمد رابطه با جنگل برقرار نمايد: يعني از راه سياست كار جنگل را يكسره كند.

سيد محمد بيرجندي باني مدرسه تدين طهران كه خلع سلسله قاجار از سلطنت به زماني كه او رئيس مجلس شوراي ملي بود روي داد، يكي از افراد مُبرّز حزب دموكرات ايران به شمار مي‌رفت و از جمله سخنراناني بود كه مانند ملكالشعراء بهار و شيخ محمدعلي طهراني - كاتوزيان - مي‌توانست ساعتها مردم را در ميتينگها به گفته‌هايش مشغول دارد.

وحدت بين سران و رهبران حزب دموكرات بر اثر ملاحظات  سياسي ]از بين رفت [ و اختلاف و شكافي به وجود آورد و دو دسته "تشكيلي" و "ضد تشكيلي" به وجود آمد.

اساس و مبناي اين انشعاب به ضرورت تشكيل مجلس و يا عدم تشكيل در شرايط روز اتكا داشت. ضدتشكيليها به استناد جهات و عواملي كه به اوضاع كشور حكومت مي‌كرد. صبر و تأمل و مهيا شدن موجبات انتخابات آزاد و مراجعت مهاجرين چه آن قسمت از مهاجريني كه تا استامبول رفته بودند و چه آن قسمت مهم از مهاجرين كه در ايل سنجابي بودند به پديد آمدن يك اتمسفر مساعد معتقد بودند و تشكيليها به عكس عجله در افتتاح مجلس شوراي ملي داشتند.

آقاي تدين كه از تشكيليهاي دموكرات و پشتيبان حكومت وثوق‌الدوله و از حسن بيان و ظرافت لسان بهره وافي داشت، به نمايندگي دولت براي مذاكره با جنگليها مأموريت يافت. پيش از او حاجي شيرازي -  كه آزاديخواه معروف بود به جنگل اعزام ]شد[ و سعي داشت در الزام جنگليها به تبعيت از دولت و موافقت با مقاصدي كه در برنامه دولت جاي داشت -  قرين موفقيت نگرديد. و اين بار نوبت تدين بود كه به نام حزب دموكرات به كوشش برخيزد. مذاكرات وي به خالف انتظارش با همه رسايي بيان و قوت استدالل نتوانست پيشواي جنگل را به نفع حكومت وثوق‌الدوله متمايل سازد و مأيوسانه به مركز برگشت.

يكي از حوادثي كه در جنگل ظاهر شد آمدن حيدر عمواوغلي ]بود[ كه از طرف كميته انقلابي آذربايجان شوروي مأمور همكاري با انقلابيون گيلان ]شد[ كه در رأس آن مرحوم ميرزا كوچك بود. پس از آمدن به جنگل و پي بردن به اينكه ميرزا كوچك به هيچ حزبي منسوب نيست، مخصوصاً حزب "كمونيست" كه در مذهب او كفر است.

درضمن دستوري از فرمانده نيروي سرخ آذربايجان شوروي به جنگل رسيد:

حيدر عمواوغلي با تعدادي اسلحه و جواهر كه از روسيه دزديده به ايران فرار كرده و از قرار معلوم به جنگل پيوسته است. خواهش كردند از ميرزا كوچك كه او را دستگير و به روسيه معاودت دهند. حيدر عمواوغلي پيش خود خيال كرد كه اين دستور اجرا خواهد شد. غافل از اينكه مرحوم ميرزا كوچك‌خان رويه ]اي[ غير اين داشت. چون هركس به طرف او مي‌آمد با اخالقي كه مخصوص خود او بود محال بود كسي را كه به طرف او آمده از دست بدهد. چنانچه احسان‌اله‌خان كه به جنگل آمده بود وثوق‌الدوله اطلاع يافت كه او در جنگل است. براي ميرزا پيغام داده بود اگر احسان را تحويل دهيد هر امتيازي بخواهيد به شما داده مي‌شود. ميرزا در جواب گفتند چون احسان به من پناه آورده محال است او را از دست بدهم. اما او در عوض، منتهاي نامردي را درباره ميرزا كرد که شرح آن مفصال نوشته شد.

روزي در اشكلان با مرحوم ميرزا و مرحوم مظفرزاده بوديم. اطلاع دادند كه آقاي جوادخان قريب كاغذي از طرف وثوق‌الدوله رئيس‌الوزرا براي شما آوردند. بعد از تبادل نظر قرار شد ايشان كه در بازار جمعه منتظرند مرحوم ميرزا بيايد و كاغذ را به ايشان بدهند. بالأخره به اتفاق مرحوم مظفرزاده و من به ديدن آقاي جوادخان قريب رفتيم. كاغذ را كه سربسته بود به مرحوم ميرزا داد. پس از باز كردن پاكت به اين مضمون نوشته شده بود: با اينكه سعي كردم توسط نمايندهاي كه قبال فرستادم به طور مسالمت‌آميز و آبرومندي خود را تسليم كنيد، توجهي كه نكرده، بلكه با جملاتي بسيار زننده جواب داديد. ولي فعال پيشنهاد مي‌نمايم تسليم بالشرط شويد. كاغذ را خواندند. البته با اين پيشنهاد خيلي خشك آن هم به مرحوم ميرزا كوچك‌خان فوق‌العاده ناراحت كننده و غيرمترقبه بود.

پس از خواندن كاغذ با قدري تأمل از ايشان پرسيدند چه پيغامي دارند. در جواب گفتند هيچ پيغامي ندارند. مرحوم ميرزا گفتند ممكن بود اين كاغذ را توسط پست مي‌فرستادند لازم نبود به شما زحمت دهند كه طي اين راه را بنماييد. چون آخر وقت بود، گفتند فردا صبح جواب كاغذ را مي‌نويسم. چون جواد قريب در موقعي كه من مدتي در مدرسه آلماني بودم ايشان ناظم آن مدرسه بود و او را كاملاً مي‌شناختم، ايشان همين كه مرا با مرحوم ميرزا ديدند تبسم مصنوعي كردند و اظهار آشنايي كردند. به همين مناسبت مرحوم ميرزا به من گفتند شما شب از ايشان پذيرايي كنيد تا فردا صبح جواب كاغذ را نوشته و تسليم ايشان شود.

شب درضمن صحبت به ايشان گفتم ممكن است جواب مساعد داده شود و ايشان تسليم شوند. البته خود ميرزا كوچك‌خان و جمعي ديگر اگر تأمين جاني داده شوند هيچ شغلي نميخواهيم و اگر ماها را آزاد بگذارند ممكن است در محلي مشغول فلاحت شويم. اما نفرات ما كه همه نظامي و در تحت تعليمات صاحبمنصبان ژاندارمري نظام را آموخته‌اند، دولت بايد اين نفرات را جزء قشون بپذيرد. در جواب با كمال صراحت و جديت گفت: همه آنها بايد تيرباران شوند. به او گفتم وقتي كه نفرات بايد تيرباران شوند، رؤسا كه حتماً بايد به دار آويخته شوند. در اينجا سكوت كرد و مصلحت نديد كه جوابي بدهد و معلوم بود كه چه خياالتي درباره همه ماها دارد.

تفصيل صحبت شب را با جواد قريب براي مرحوم ميرزا تعريف كردم. گفتند جواب دندان شكني دادم. وثوق‌الدوله را آنچه بود مخصوصاً راجع به قرارداد منحوس آبرويي برايش نگذاشتم. فردا صبح مرحوم ميرزا جواب كاغذ را نوشت و در پاكت سربسته به عنوان آقاي وثوق‌الدوله رئيس‌الوزرا به آقاي جواد قريب دادند.

مضمون كاغذ همان بود كه توسط نمايندگان سابق داده بودند، كه اگر دولتي بود كه كاملاً ملي و به هيچ دولت ديگر متكي نبود، حتماً تسليم مي‌شدم. اما شما كه عاقد قرارداد مشئوم با انگليسها شده و دولت و مملكت را دربسته تحويل انگليسها دادهايد، محال است تسليم امثال شما شوم. ميرزا به شهر رفتند و من بعد از رفتن ايشان بلافاصله با اسب به شهر نزد مرحوم خانم که در منزل مرحوم مدبر بودند رفتم و آن خانه آخرين خانه بود به طرف جنگل در طويله اسب را بسته و خود به شهر براي خريد بعضي چيزها براي مرحوم خانم رفتم. قبل از خريد كردن در وسط شهر ديدم آقاي جواد قريب در جلوي قشون انگليس كه در حدود دو هزار سرباز انگليسي است مي‌خواهد به وسيله اين قشون همه را دستگير و حتماً عموماً همه را تيرباران كنند.

من صرف نظر از خريد كردم. فوراً به منزل برگشتم و با اسب با سرعت تمام يعني تا اشكلان كه مرحوم ميرزا آنجا بود تمام راه چهار نعل رفتم و خود را به ايشان رساندم و شرح قضيه را گفتم و بدون تأمل سواره به گوراب زرمخ رفتيم. تمام نفرات را با عجله برداشته و همان شب از راه كيسم به طرف لاهيجان حركت كرديم. ايشان قدري به تأنّي مي‌آمدند و به خيال اينكه به اصطالح به ما شبيخون بزنند پس از آنكه به بازار جمعه رسيدند بدون تأمل به طرف گوراب زرمخ كه مي‌دانستند مركز و نفرات در آنجا هستند ]حركت كردند[. البته هيچ‌كس را در فضاي جنگل نميبينند و نميدانند به كجا رفتيم. پيش خود خيال كردند كه در اعماق جنگل رفتيم و جرأت نكردند كه در جنگل به تعقيبمان بيايند. هيچ خيال نميكردند كه به طرف لاهيجان رفته باشيم و توانستيم به اين سرعت از جاده شبانه بگذريم.

در لاهيجان به دكتر حشمت كه از سردسته‌هاي باشخصيت جنگل و جزو الينفك جنگل بود، ملحق شديم. البته خيلي خوشحال شد كه همگي فوراً از شر قشون انگليس رهايي يافته و به لاهيجان رفتيم. عده لاهيجان در حدود دويست و پنجاه نفر بلكه متجاوز بودند و نفراتي كه با ما بودند و از گوراب زرمخ با خود برداشتيم در حدود پانصد نفر بودند. عده ]اي[ كه با خود به لاهيجان برده بوديم همگي لباسهايشان پاره شده بود. حتي چموشهايشان پاره و كفششان سوراخ شده بود. بدون اينكه به مرحوم ميرزا چيزي بگويم تمام دكانهاي پارچه بازار لاهيجان را كه بازار مفصلي داشت، گشتم. آنچه پارچه پيدا كردم از انواع فاستوني و ماهوت و پارچه‌هاي ديگر بود. دقت كردم كه همه يكرنگ باشد. بالأخره پارچه به اندازه سيصد دست لباس خريداري ]كردم[ و آنچه خياط در لاهيجان بود - چندين دكان خياطي داشت - همگي را آماده دوختن لباس نفرات كردم. همگي را براي اندازه گرفتن به چندين دكان بردم. لباسها در ظرف يك هفته همگي دوخته شده بود و آنچه كفاشي داشت بيش از احتياج ما كفش در بازار لاهيجان بود. دسته دسته نفرات را براي اندازه پاهاشان كفش خريدم.

 پس از آنكه لباسها را پوشيدند با كفشها البته قيمت تمام اينها از قيمت پارچه و كفش تماماً را برنج به قيمتي كه مي‌خواستند ]وام[ البته برنج را به نرخ معمولي قدري هم ارزانتر حساب كردند كه زودتر لباسها آماده شود. البته در انبار، برنج زيادي بود متعلق به آقاي قوام‌السلطنه كه دهاتي در اطراف لاهيجان و رودسر داشت و در لاهيجان كه مركزيت داشت در آنجا انبار بزرگي داشت و تمام برنجها را در آنجا انبار مي‌كردند و در فصلي كه گران مي‌شد مي‌فروختند. پس از آنكه همه نفرات نو نوار شدند، به مرحوم ميرزا گفتم خواهش مي‌كنم براي تشويق نفرات از ايشان سان ببينيد. ايشان روي ايواني ايستادند و نفرات را سان ديدند و متحير شدند. آنها كه آن وضع را داشتند كه اغلب لباسها ]ي[ پاره و چموشهاي پاره داشتند، از كجا اينجور نو نوار شدند و از من سؤال كردند به اين عنوان: سعدي جان از كجا اينها را اينطور نو نواركردي؟ گفتم خدا بركت بده به انبارهاي برنج قوام‌السلطنه! قدري خنديدند و گفتند تو هميشه حالل مشكالت بودي و در اينجا مشكل بزرگ ما را حل كردي، چون با آن وضعي كه داشتند نميتوانستيم آنها را به هيچ‌جا ببريم.

پس از تبادل نظر و مشورتي كه با مرحوم دكتر حشمت و مرحوم ميرزا با حضور معين‌الرعايا و مظفرزاده و محمدعلي سياه و غيره و اين بنده به عمل آمد، نتيجه گرفته شد كه به طريقي خود را به دريا برسانيم و با كرجي زياد كه در ساحل بود و اطلاع پيدا كرديم موجود است به هر نحوي است خود را به انزلي برسانيم و در آنجا از راه مرداب به طرف جنگل برويم و نقطه نظر اين بود كه خود را به كيش دره برسانيم و يقين داشتيم در آنجا هيچ قوه ]اي[ نمي‌تواند ما را از پا درآورد.

متأسفانه وضعيت طوري پيش آمد كه نتوانستيم آن تصميم اوليه را اجرا كنيم و در شهر لاهيجان هم نميتوانستيم زياد بمانيم. به ناچار تسليم حوادث شديم. به طرف تنكابن يعني كوه‌هاي خيلي دور در جنگلها اول به طرف كالردشت يعني در كوه‌هاي دور دست و بعد كوه‌هاي اطراف كلارستاق ]روانه شديم و[ بالأخره به خاك تنكابن ]رسيديم.[

هميشه مترصد بوديم كه از كوه‌ها برويم و اغلب بعضي دهات در سر راه‌ها بودند كه آذوقه خود را تأمين مي‌نموديم. عدهاي که با خالوقربان همراه بودند همگي بالاتفاق بدون برخورد با هيچ قوه ]اي[ رسيديم به دهنه دو هزار. خالو قربان و چند نفر كرد پيشقراول بودند و از دهنه دو هزار رفتند. چند تير تفنگ شنيده شد. در هر صورت خالو قربان رد شد و ما همگي از عقب مي‌رفتيم كه به پيشقراول كه از دهنه رد شده بود هر چه زودتر در تعقيب او برويم. همين كه خواستيم حركت كنيم در همين موقع آقاي دكتر حشمت گفت من ديگر نميتوانم با شما بيايم. حتماً تسليم قواي دولت مي‌شوم. مرحوم ميرزا اصرار كردند كه تسليم نشويد، حتماً شما را خواهند كشت. گفت هر چه باشد من ديگر قدرت بيش از اين را ندارم. بالأخره به راه افتاد و تمام نفرات او كه در لاهيجان داشت در تعقيب او رفتند. معلوم شده بود كه قبال كسي را فرستاده و به او تأمين جاني داده بودند. به هر صورت به اصرار مرحوم ميرزا توجهي نكرد و به راه خود به طرف رشت ادامه داد. وقتي او اين تصميم را گرفت بقيه هم تا اندازهاي روحيه خود را باخته بودند. به ناچار به طرف راهي كه آمده بوديم برگشتيم و رسيديم پشت قلعه گردن و حال نميدانيم به كدام طرف برويم.

 براي اينكه بتوانيم راهي پيدا كنيم -  چون من اهل مازندران بودم و همگي را مي‌شناختم - ، من را به طرف قلعه گردن فرستادند و همگي در پاي قلعه گردن منتظر ماندند كه برايشان جواب و اطلاعاتي كه راهنما برايمان باشد بياورم و بدانيم به كجا برويم. من كه از قلعه گردن بالا رفتم، ديدم آقاي ساعدالممالك خلعتبري با عده نفرات خودش در اينجا است. از ديدن ايشان خيلي خوشحال شدم. اول، چيزي دادند خوردم و از ايشان چاره خواستم. گفت ساعدالدوله در تنكابن است و تمام قشون در آنجا هستند و ايشان مجبوراً بايد از آنها پذيرايي بكند. گفت تا ساعدالدوله دستور ندهد من نميتوانم شما را راهنمايي كنم. به ناچار قاصدي نزد ساعدالدوله فرستاد، تا جواب بيايد مدت زيادي طول كشيد. حضرات كه با تمام نفرات در زير قلعه گردن منتظر بودند ديدند من خيلي دير كردم. يقين كردند كه مرا دستگير كردند. با كمال يأس و نااميدي به راه افتادند. بدون اينكه بدانند به كجا مي‌روند، يك راه مشابه آن راه را گرفته، بالاراده رفتند.

ساعدالدوله اطلاع و مخصوصاً پيغام دادند كه بروند ]به[ گاوسرايم كه در فالن محل است برنج زيادي در انبار دارم، بخورند و اجازه دارند يكي دو گاو هم بكشند و نوش جان كنند و از گالش يك بلد بگيرند بروند كشكو منزل اميرخان كه آن ده متعلق به منتظمالملك است و اميرخان تمام كوه‌ها و راه‌ها را بلد است. به هر كجا كه مي‌خواهيد برويد شما را مي‌رساند. حتي تا حدود جنگل را بلد است.

از قلعه گردن كه به پايين آمدم ديدم احدي نيست و شب هم خيلي تاريك است. ]در[ يك ده كه در پايين قلعه بود جويا شدم اين عده به كجا رفتند؟ راه را به من نماياندند. چون شب خيلي تاريك بود از همان خانه مشعلي تهيه كردم كه تمام راه‌ها را نشان مي‌داد. بالأخره چندين ده سر راه بود. سؤال كنان رسيدم به جايي كه ديدم درختي كه به زمين قبلاً افتاده بود آتش كردند و همگي دور آتش خوابيده‌اند ولي پس از مأيوس شدن از آمدن من همگي در خوابند. به ناچار به سروقت مرحوم ميرزا رفتم. پس از قدري تأمل به ناچار ايشان را بيدار كردم. همين كه چشمش به من افتاد فوراً مرا بغل كرده بوسيدند و گفتند: ما نميدانستيم چه بكنيم. گفتم بلند شويد خوب جايي آمديد. طولي نميكشد كه از همين راه به گاو سراي ساعدالدوله خواهيم رسيد.

تفصيل را برايش بيان كردم فوراً همگي را بيدار و حركت كرديم. پس از طي دو كيلومتر به گاوسرا رسيديم. نفرات كه در حدود يكصد و پنجاه نفر بودند همگي گرسنه ]بودند[ اول از انبار برنج به تمام نفرات داديم. فوراً قابلمه‌هايي كه در كوله پشتي داشتند برنج ريخته و آتش هم حاضر بود. فوراً كته بار گذاشتند و گالش هم نهاري براي ما چند نفر -  كه عبارت بوديم از مظفرزاده و معين‌الرعايا و ميرزا شكراله برادرزاده ميرزا و محمد علي سياه و جليلي كه با لباده با ما آمده بود و گاوي هم كشته شد و كباب -   به راه افتاد. همگي شكمي از عزا در آورديم.

 با گذشتن چهار ساعت پس از آنكه همگي به طور كامل سير شديم با دادن نام و نشان از طرف ساعدالدوله از گاوسرا يك نفر بلد همراه كردند تا به كشكو برويم و در راه، آن بلد گفت اگر با اين عده بخواهيد به منزل اميرخان برويد منزلش و حتي اطرافش هم گنجايش اين عده را ندارد.

براي رفتن به كشكو مقدار زيادي راه بود. شب در بالاي كوهي مانديم كه براي سحر به كشكو برويم و ناچار شديم كه نفرات را عموماً مرخص كنيم. مرحوم ميرزا شروع كرد به صحبت كردن براي نفرات که به هيچ وجه حاضر نبودند مرحوم ميرزا را ترك كنند و مي‌گفتند ما بايد جان خود را نثار شما كنيم با هزار دليل و برهان بالأخره قانع شدند به هر صورت همه را قانع كرديم كه از همديگر جدا شويم و به نفرات گفت اگر زنده مانديم اميدوارم باز هم به هم برسيم و الا همه ما را حالل كنيد.

 حقيقتاً شب غريبي بود. همگي با يك دنيا تأثر و تألم شروع كردند به گريه كردن. با آن حال تمام نفرات به سرنوشت خود رفتند. بالأخره مرحوم ميرزا و مظفرزاده، ميرزاشكراله، معين‌الرعايا و محمد علي سياه و خليلي و اينجانب مانديم و ده نفر كه اسكورت مرحوم ميرزا بودند به هر نحوي بود تا كشكو آمدند. ناچار بعد از موعظه زياد و نميخواستند از مرحوم ميرزا جدا شوند با هزاران دليل و برهان به هر نحوي بود آنها را قانع و مرخص كردند. آن ده نفر را درآن جا مرخص كردند. اين ده نفر نميتوانستند با اسلحه بروند. به ناچار اسلحه خود را در منزل اميرخان گذاشتند و اميرخان آنها را پنهان كردند. بعد از رفتن نفرات اسكورت باز ديديم ما چند نفر هم براي رفتن قاچاق زياديم. به ناچار با گرفتن بلد از امير‌خان -  در كشكو كه همان محل هم متعلق به منتظمالملك بود که با خانواده‌اش در گليجان بود- . بالأخره تصميم گرفته شد كه مرحوم ميرزا و معين‌الرعايا و ميرزا شكراله فعال در كشكو بمانند. مرحوم مظفرزاده و محمد علي سياه و جليلي با من به گليجان منزل منتظم‌الملك -  كه ايشان را به خوبي مي‌شناختم و با مرحوم پدرم آشنايي كامل داشتند -   رفتيم. در موقع جدا شدن در كشكو از مرحوم ميرزا، شروع كردند به گريه كردن. در هيچ موقعي مرحوم ميرزا را نديده بودم گريه كنند، آن هم فقط موقعي كه از هم به ناچار جدا مي‌شديم. به طوري گريه كردندكه همه مشغول گريه شديم و همديگر را بوسيديم و از هم جدا شديم.

وارد حياط منزل منتظم‌الملك شديم. به منتظم‌الملك اطلاع دادند كه سعداله‌خان با چند نفر به اين جا آمدند. منتظم‌الملك از دالاني كه در اندرون مي‌آمد نمايان شد. چند روز قبل اعالني از طرف قشون تنكابن كردند كه هر كس يك نفر جنگلي را پناه دهد سخت مجازات خواهد شد مگر اينكه آن جنگلي را فوراً تحويل دهد.

دختر منتظم‌الملك با منزل ما همسايه بودند. قبل از اينكه عيال منتظم‌الملك شود به منزل ما رفت و آمد مي‌كردند. با مرحوم مادرم و خانم مرحومه خيلي دوستي نزديك داشتند. خانم در پشت سر ايشان در دالان بود. همين كه اسم مرا شنيد خانم منتظم‌الملك به برادرش آقا حسين كه در آنجا بود گفت فوراً ايشان را محرمانه بدون اينكه كسي بفهمد به منزل كدخدا مي‌بري و بالاي بام ايشان را منزل ميدهي و شام و نهار از اينجا مي‌بري و نگذار احدي بفهمد كجا رفتند.

همگي اسلحه داشتيم. اسلحه را در حياط منتظم‌الملك ريختيم. فقط من يك هفت تير زير نيم تنه بسته بودم كه با خودم نگاه داشتم. تا چند شبي ما در منزل كدخدا بالاي بام مانديم و شام و نهار مرتب مي‌آوردند. بالأخره از اين زندگي فوق‌العاده ناراحت بوديم. يك روزي پيغام داديم براي منتظم‌الملك تا دستور دهند آقاي شجاع‌السلطان كه در تنكابن است بيايد ما را با خودش از اينجا ببرد. بعد از دو شب ديگر ديدم نصف شب آقاي شجاع‌السلطان كه پيغام داده بودم با دو اسب مي‌آيد. او يك اسب بلد يدك آورده بود. وقتي كه رسيد آهسته مرا صدا زد. فوري شناختم كه مرحوم شجاع‌السلطان است براي استخلاص ما آمده است - البته مرحوم شجاع السلطان پسر عموي مرحوم پدرم بودند - خواستم از بام به پايين بروم رفقا دامن مرا گرفته و با وضع خيلي پريشان گفتند تو مي‌روي ما را كه هيچ‌كس نمي‌شناسد تكليف ما چيست؟ به ايشان اطمينان دادم تا شما را از آنجا نبرم محال است خودم بروم. همين كه ديدم يك اسب يدك آوردند فوري به رفقا گفتم بياييد پايين. همگي بانهايت خوشحالي كه از اين وضعيت نجات مي‌يابند پايين آمدند، به ناچار از روي بيچارگي آن سه نفر به يك اسب سوار شدند من هم كپل مرحوم شجاع‌السلطان سوار شدم. فوراً به كنار دريا رساندند و از كنار دريا شبانه رسيدم به چپري و از آن چپر كه گذشتيم اول منزل نزديك به دريا منزل مرحوم حاجي حبيب‌اله‌ خان-  كه برادر بزرگ مرحوم شجاع‌السلطان و ايشان هم پسر عموي پدرم بودند-  از ما پذيرايي كردند.

 عمارت منزل حاجي حبيب‌اله‌‌خان دو طبقه داشت. در طبقه اول پس از صرف شام آن سه نفر براي هر يك رختخواب انداختند و خوابيدند و من هم براي خوابيدن به اتاق حاجي حبيب‌اله‌‌خان مرحوم رفتم. دو سه روزي ما را نگاه داشتند و پذيرايي كردند. مرحوم ميرزا عبدالوهاب‌خان پسر حاجي حبيب‌اله‌‌خان كه از آمدنم خيلي خوشحال بودند روزي كه خواستيم به اتفاق ضرغام كه از گماشتگان مرحوم حاجي حبيب‌اله‌‌خان بود به طرف چلندر برويم هفت تيري كه با خود داشتم به مرحوم ميرزا عبدالوهاب‌خان دادم - به‌ طوري كه بعداً از آقاي سرهنگ شهپرست پسر مرحوم عبدالوهاب‌خان شنيدم آن هفت تير را بعد از مدتي به عيال خود كه مادر آقاي سرهنگ شهپرست بود داد و ايشان آن هفت تير را نگاه داشته و به سرهنگ شهپرست پسرش داد - بعد از دو روز به اتفاق آقاي ضرغام كه مرحوم حاجي حبيب‌اله‌‌خان و مرحوم شجاع‌السطان تعيين نمودند شبانه از آن منزل خارج و از كنار دريا به چلندر رسيديم.

 منزل مرحوم ميرزا اسمعيل‌خان كه از بستگان خيلي نزديك مرحوم پدرم از طرف مادري بودند در آنجا چند روزي با رفقا مانديم و پذيرايي بسيار گرمي از ما چند نفر مخصوصاً اينجانب و رفقا ]كردند[ نهايت خوشحال بودند كه با اينجانب هستند. بالأخره بعد از چند روز موقعي كه قاطرهاي مرحوم ميرزا اسمعيل به طهران براي تهيه سيورسات مي‌رفتند و از اينجا برنج مي‌بردند رفقا را -  هر سه نفر را -  به اتفاق چاروادار به طهران فرستادم. چون اين آقايان را در طهران كسي نميشناخت بعد از چند روز توقف در طهران به ‌طوري كه خودشان بعداً گفتند مدتي در اصفهان بودند و بعد از مراجعت از اصفهان به گيلان رفتند بدون اينكه كسي متعرض ايشان باشد همه جا ناشناس گذشتند.

من بعد از چند روز ماندن در چلندر به نارنجكبن كه قسمت قشالقي محل خودمان بود رفتم. چند روزي هم در نارنجكبن منزل پسر عمه خود آقا محمد زكي كه مرد بسيار مهربان و خوش‌صحبت و خنده‌رويي بود، ماندم. حقيقتاً آن چند روز در نارنجكبن خوش گذشت و مرحوم عمه‌ام پذيرايي بسيار گرمي از من كرد. بعد از چند روز به كدير ]رسيدم و از[ منزل مرحوم ميرزا داود‌خان عمويم و منزل خودمان هم كه در همانجا بود و مخصوصاً در اتاقي كه متولد شده بودم ديدن كردم.

 مرحوم ميرزا داودخان عمو پذيرايي خيلي زياد از من مي‌كردند. اغلب روزها را به گوسفندسرا كه نزديك بود مي‌رفتيم و در آنجا بره مي‌كشتند و كباب مي‌كردند و چوپانها كته تهيه ميكردند. با شير و ماست به  اصطلاح ولايت گرماست تهيه مي‌كردند. حقيقتاً مرحوم آقا ميرزا داودخان عمو نهايت پذيرايي را با نهايت خوشحالي از من مي‌كردند. در حدود يك ماه در كدير ماندم و قرار شد من با چارودارها كه به طهران مي‌روند چندين قاطر برنج و ذوغال ]زغال[ براي منزل ما ببرند و بايد از كدير به قريه كجور كه محل خاجوندها بود عبور كنم.

در آن ايام ميان مرحوم ميرزا داودخان و خاجوندها اختلاف شديد بود و براي اينكه من به راحتي از اين محل عبور كنم و كسي متعرضم نشود به ناچار به دستور مرحوم ميرزا داودخان با لباس چاروداري به راه افتادم و در حدود محل خاجوندها جلوي يك قاطر را مي‌كشيدم و هيچ كس تصور نميكرد كه غير از چارودارها كسي همراه باشد. همين كه از حدود آنها گذشتم سوار بار برنج شدم علت حركت با اين وضع اين بود كه آقاي سرهنگ زاهدي كه اخيراً سپهبد زاهدي شده بودند رئيس قشون تنكابن بود، اعلان كرده بود هر كس هر جنگلي را ديد فوراً بايد به تنكابن بفرستد تا مجازات يعني تيرباران شود و براي همين موضوع بود چنانچه خاجوندها مرا مي‌شناختند با اختلاف شديدي كه در بين بود خواجوندها بدون تأمل من را به تنكابن مي‌فرستادند.

به هر حال به سلامت از اين رهگذر گذشتم و با همين لباس چاروداري به طهران درب منزل رسيدم. مرحوم والده‌ام آمده بود دم در. قبل از باز كردن در به زبان مازندراني غليظ گفتم ارباب زن براي شما برنج و ذوغال آورديم. به محض اينكه در را باز كرد باهمان لباس چاروداري ايشان را بغل كردم. اول شروع كرد به فحاشي مگر رسم است كه چارودار زن ارباب را ببوسد بعد از چند لحظه شناخت و خيلي خوشحال شد كه به سلامت رسيدم و مرا محكم در آغوش گرفت. وارد منزل شديم بعد از دو سه روز ديدم با حكومت وثوق‌الدوله و سوابقي كه از جنگل و جنگليها دارد حقيقتاً موقعيت خيلي خطرناك بود و ممكن است بعد از بيرون رفتن از منزل يك حاللزاده پيدا شود كه مرا بشناسد و معرفي كند ]آن وقت[ تيرباران شدنم حتمي بود. مرحوم پدرم اين وضعيت را ديدند كه جرأت نميكنم از خانه خارج شوم. براي اينكه اقدامي كنند كه تأمين گرفته شود كه به راحتي از خانه بيرون روم. چون ايشان با منتصرالدوله سالها در دستگاه سپهسالار بودند و به اصطلاح همقطار بودند و خيال مي‌كردند كه حق همقطاري و گذشته از آن همسايه هم بودند.

بعد از سپهسالار منتظرالدوله كه مرد روز بود خود را به وثوق‌الدوله نزديك كرد و اغلب راپورتهاي گوناگون مي‌داد، يعني شغلش در دستگاه وثوق‌الدوله جعل اخبار گويا بود.

مرحوم پدرم براي اينكه من از اين حالت اضطراب و پريشاني و اينكه نمي‌توانم از خانه خارج شوم ]در بيايم[ روزي در همسايگي از منتظرالدوله مي‌خواهد يعني او را به منزل دعوت كردند و خواهش كردند حال كه شما با وثوق‌الدوله روابط داريد خواهش ميكنم به هر ترتيب كه مقتضي مي‌دانيد براي سعداله تأمين بگيريد كه ايشان بتوانند آزادانه از منزل بيرون بروند. پس از آنكه او از منزل بيرون رفت مرحوم مادرم گفت اين شخص معلوم‌الحال كه همه مي‌دانيم او ابتدا به نام - عليخان خراساني - معروف است و اين همه لقب گرفته حتماً براي تو زحمتي ايجاد مي‌كند بهتر است از پشت بام به منزل همسايه كه مي‌شناختيم و مرد بسيار خوبي بود وارد و از آنجا خارج شو. من ديدم تا كي مي‌توانم اينطرف و آنطرف بروم و پند ايشان را نشنيدم.

فردا صبح روز بعد که جمعه بود منتظرالدوله به منزل مرحوم پدرم آمد به عنوان اينكه به اتفاق به منزل وثوق‌الدوله برويم و برايم تأمين بگيرد به محض اينكه از درب حياط خارج شديم ديدم يک آژان در دالان خانه همسايه روبه‌روي منزل ما خارج ]شد[ و به دنبال من به راه افتاد. حال، منتظرالدوله هم همراه من است. سر کوچه که رسيديم، يك آژان ديگر به آژان اوليه اضافه شد. آژانها من را راهنمايي كردند به زندان بروم. منتظرالدوله بيهمه چيز با كمال وقاحت سر خود را پايين انداخت بدون اينكه به من نگاهي بكند وارد منزل خود شد و مرا آژانها به شهرباني بردند و ]به[ محبس شماره يك كه فقط دزدها و جانيها در آن زنداني بودند بردند و پاهاي آنها در بخو ]پابند زندانيان[ بود و صداي زنجير آنها را مي‌شنيدم و مرا در اتاق خيلي تاريك و نمناك انداخته و درب را محكم با ميله آهني كه پشت در بود بسته و تمام شب جز ناله و ضجه اتاقهاي اطراف كه همه به زنجير بودند چيزي شنيده نميشد.

در آن شب به محض اينكه خواستم روي تخت چوبي كه در اتاق بود قدري دراز بكشم به قدري ساس بود كه تا صبح نتوانستم بخوابم. منزل كه فهميدند آن بيشرف مرا به زندان فرستاده است شامي در قابلمه فرستادند اتفاقاً روي درب اتاق، شيشه خيلي كوچكي بود كه مي‌توانستم از آن شيشه بيرون را نگاه كنم. چون نتوانستم بخوابم از آن شيشه بيرون را نگاه مي‌كردم ببينم چه خبر است. پس از چند دقيقه قابلمه شامم را از منزل آورده بودند. ديدم آژان مستحفظ زندان درب قابلمه را باز كرده و با انگشت خود تا ته قابلمه فرو برده و معلوم شد براي اينكه مبادا از منزل كاغذي به من نوشته باشند بعد از وارسي كامل قابلمه قفل در را باز كرده و قابلمه را به توي اتاق انداخت و فوراً بيرون رفته و در را قفل كرده مثل اينكه من ببري بودم و فوراً فرار مي‌كردم. با ديدن اينكه انگشتهاي كثيف خود را توي قابلمه فرو برده نتوانستم چيزي بخورم و تا صبح گرسنه ماندم و از طرف ديگر به علت ساس زياد به هيچ‌وجه نميتوانستم بخوابم.

روز بعد مرا از محبس خارج ]كردند[ و به يكي از شعبات تأمينات بردند و سؤال مي‌كنند ميرزا كوچك‌خان الان كجا است؟ البته سؤال فوق‌العاده بيمعني و از روي بيفكري بود چون قريب يك ماه و نيم قبل در كشكو از هم جدا شديم و هيچ نميدانستم مقدرات آنها به كجا كشيده. در جواب اين سؤال بيرويه اول قدري ملامتشان كردم. گفتم قريب در حدود سه ماه است از هم جدا شديم چه مي‌دانم ايشان فعال در كجا هست. سؤال شما مثل اين مي‌ماند كه من ايشان را با طناب به درختي بستم و حال بگويم كدام درخت است و شما فوراً او را بيابيد. از اين اظهار خيلي ناراحت شد. چون حس كردم خيلي تغيير رنگ داده و ممكن است تصميم نامساعدي برايم بگيرد ديدم به آژان گفته است ايشان را به همان محبس ببريد. گفتم محال است من با پاي خودم به آن محبس بروم مگر به زور و يا زدن با تو مرا به آن محبس ببريد. يك نفر به طبقه بالا رفت كه قضيه را به رئيس تأمينات بگويد و چون اسم مرا گفتند رئيس تأمينات فوراً به پايين آمد. ديدم زمان‌خان بهرامي است كه در مدرسه اليانس فرانسه مدتها همدرس بوديم، سؤال كرد تو را كجا برده بودند؟ گفتم اختيار داريد آقاي زمان‌خان تو رئيس تأميناتي و نميداني محبوس را به كجا مي‌برند. دستور داد ايشان را ببريد محبس نمره 2 در آنجا رفقاي شما هستند و درب اتاق ايشان باز باشد. وقتي گفت رفقاي شما هستند يقين كردم ]عده اي از[ جنگليها را گرفتهاند خيلي ناراحت شدم كه كيها باشند.

بعد از آنكه آژان مرا به درب محبس 2 رساند يادم آمد كه از رئيس تأمينات اجازه سيگار كشيدن نگرفتم. به آژان كه مرا آورده بود گفتم خواهش مي‌كنم به آقاي رئيس تأمينات بگوييد كه اجازه سيگار كشيدن به من بدهد. معلوم شد هر كس را كه به محبس نمره 2 مي‌آورند آقايان محبوسين عالقه دارند ببينند تازه وارد كيست. اتفاقاً آقاي ميرزا علي اكبرخان ارداقي از دالان متوجه بود كه تازه وارد كيست و صداي مرا شنيده بود كه تقاضاي سيگار كردم - و از منزل يك قاليچه و رختخواب فرستاده بودند-  به محض ورود به اتاق آن قاليچه و رختخواب را پهن كرده، لباسهاي خود را در آورده روي رختخواب نشسته بودم. ديدم كه ميرزا علي اكبرخان ارداقي چند سيگار با كاغذ سيگار درست كرده پيچيده و با يك كبريت الي كاغذي در حال عبور از دالان درب اتاقم كه باز بود به توي اتاق انداخت و خود دور شد. البته از اين محبتي كه در بدو ورود كردند فوق‌العاده ممنون شدم. اول سيگاري كشيدم و بعد جويا شدم كه محبوسين چه كساني هستند.

 تمام مترصد بودم كه از رفقاي جنگلي كيها هستند. معلوم شد محبوسين فقط كساني هستند كه منتسب به كميته مجازات بودند و عبارت بودند از آقاي مشكوهالممالك - كه از خويشاوندان عيال نصرتاله‌خان اخوي من بود - و آقاي عمادالكتاب و آقاي ميرزا علي اكبرخان ارداقي. مهديخان كه سلماني و به مناسبت اينكه خواهر زاده حسين‌الله بود او را هم بي جهت حبس كرده بودند.

 چون آقاي عماد الكتاب خطشان فوق العاده خوب بود -و ديدم حيف است كه از ايشان تعليم خط نگيرم-  بالأخره با پيغام به رئيس تأمينات اجازه آوردن قلمدان و كاغذ دادند و پيغام دادم از منزل قلمدان و كاغذ آوردند و مشغول تعليم خط شدم. ابتدا چون وقت زياد داشتم روزي ده مرتبه بيشتر تعليم خط مي‌دادند هر سطري كه مي‌نوشتم تعليم مي‌گرفتم. همين مراقبت شبانه، روزي سبب شد كه خطم خوب شد و شروع كردم به كتابت نوشتن. دو كتاب به خط نستعليق نوشتم يكي به نام تحفه‌الملوك و يكي هم يكصد حكايت که خود دارم.

 خلاصه مدت هفت ماه در محبس بودم مدتي كه براي تعليم خط به اتاق آقاي عمادالكتاب مي‌رفتم ايشان ترياك مي‌كشيدند و مدت سه ماه مرا هم ترياكي كردند يعني شب و روز ترياك مي‌كشيدم. در ضمن تعليم خط ترياكي هم شده بودم.

روزي مرحوم ارداقي خدا پدرش را بيامرزد به من گفت كسي كه نميتواند جلوي خود را بگيرد و ترياك بكشد تو خيلي بيجا مي‌كني كه مي‌گويي من جنگلي هستم و يقين دارم هيچ جنگلي چنين سست عنصر مثل تو نيست. با لحن بسيار بدي به من گفت ]و[ حقيقتاً اين گفتارش به قدري به من تأثير كرد از آن ساعت ديگر به اتاق عمادالكتاب پانگذاشتم، البته چند روزي خيلي ناراحت شدم و به هر نحوي بود ترياك را ترك كردم و هنوز هم كه چندين سال از آن تاريخ مي‌گذرد هر وقت به ياد مرحوم ارداقي مي‌افتم رحمت به روحش مي‌فرستم. از عمادالكتاب بعد از آن تاريخ موقعي كه همگي در دالان محبس نمره 2 كه سر پوشيده بود مي‌نشستند تعليم خط مي‌گرفتم و اين عمل را در مدت هفت ماه كه در محبس بودم انجام مي‌دادم.

 روز اول كه وارد اتاق محبس نمره 2 شدم مهديخان سلماني آمد جلوي اتاقم و بدون مقدمه گفت تو را دار مي‌زنند. با كمال بي‌اعتنايي به او جواب دادم هيچ‌كس قادر نيست مرا دار بزند. فوري رفت به ديگران گفت. به او گفتم شما را دار مي‌زنند. با كمال بي اعتنايي به من جواب داد. معلوم مي‌شود حقيقتاً جنگلي است.

روزي در محبس آقاشيخ حسن فداكار كه از نزد ميرزا به طهران آمده بود بديدنم آمد يادداشتي به خط مرحوم ميرزا برايم آورد به اين مضمون:

به شب نشيني زندانيان برم حسرت كه نقل مجلسشان دانه‌هاي زنجير است.

اين يادداشت به قدري به من تأثير كرد و روحيه‌ام به كلي عوض شده بود و به قدري قوت قلب به من داد كه حس نميكردم در محبس هستم.

در تمام اين مدت هفت ماه كه در محبس بودم مرحوم ميرزا با عده ]اي[ در حدود سيصد نفر شده بودند و در كيش دره كه مأمن گرفته بودند مشغول زد و خورد با قزاقها بودند و اخبار آن به طهران مي‌رسيد و معلوم مي‌شد كه اغلب جنگليها پيشرفت شاياني داشته تأثير آن به قدري بود ]كه[ حتي رئيس نظميه كه به محبس و براي رسيدگي به امور محبوسين مي‌آمد مرا كه مي‌ديد سالم مي‌داد و مرحوم ارداقي پس از رفتن رئيس نظميه مي‌گفت: معلوم مي‌شود جنگليها با جنگ با قزاقها پيشرفت نماياني كردند كه رئيس نظميه به شما سالم مي‌دهد.

بالأخره قزاقها مجبوراً با مرحوم ميرزا صلح كردند و جنگ خاتمه يافت و صلحنامه تنظيم شد. يكي از شرايط صلح اين بود كه من از محبس آزاد شده و به جنگل بروم. پس از آزادي، کتاب تحفه‌الملوك را به مرحوم ميرزا دادم و کتاب صد حكايت را خود دارم. زمان‌خان رئيس تأمينات به محبس آمد و اعلام آزاديم را داد و مرا از محبس خارج كرد و اظهار داشت اول خوب است به ديدن آقاي وثوق‌الدوله رئيس‌الوزرا برويم. قبول نكردم به اين عنوان كه هفت ماه مرا بيگناه و تقصيري حبس كرد. بالأخره راضي نشدم به ديدن ايشان بروم و مصمم شدم كه به گيلان بروم البته خرجي نداشتم. تصادفًا آقاشيخ احمد سيگاري در طهران بود مبلغي از ايشان گرفتم و روانه گيلان شدم. به حدود گيلان كه رسيدم شنيدم فضل‌اله‌خان اخوي كه رئيس ماليه رحمت آباد است مرحوم خانم و مريم دخترم با خانم خودش در رحمت آباد هستند به ناچار بايستي ايشان را از رحمت آباد به شهر مي‌بردم و در شهر منزلي تهيه كردم براي اين منظور. البته چند روزي به طول انجاميد و مرحوم ميرزا مي‌دانستند كه به گيلان آمدهام و مدتي است كه فرصت نكردم خدمت ايشان بروم و كاغذي به من نوشتند به مضمون زير:

پس از تهيه منزل در شهر براي مرحوم خانم و مريم، اولين دخترم بدون تأمل براي ملاقات مرحوم ميرزا رفتم، اتفاقاً ايشان در اشكلان منزل همشيره خود مرحوم كربلائي خانم بودند بالا خانه داشت و مرحوم ميرزا به محض اينكه مرا از دور ديدند - البته براي ورود به اصطالح چپر چوبي داشت - دوان دوان براي ديدن من آمدند. مرا سخت در آغوش گرفتند و با دستهاي قوي خود مرا بلند كرد و تا توي اتاق برد. اول چيزي كه از من پرسيدند گفتند شرح حالت را بگو، مختصراً به ايشان گفتم. از ايشان سؤال كردم پس از جدايي از هم به شما چه گذشته است. گفتند بعد از رفتن شما چند روزي در منزل امير‌خان مانديم. روزها در بالاي بام بوديم و امير‌خان كه تمام راه را مي‌شناخت و بر حسب دستوري كه به او رسيده بود بنا بود ما را هادي راه باشد و از آنجا حركت كنيم و به هر طريقي هست خود را به حدود گيلان برسانيم. از قرار بنا بود سيورسات راه هم برداشته شود. معين‌الرعايا گويا فقط يك اشرفي داشت آن را به اميرخان داد كه سيورسات حسابي بر دارد اميرخان كشكوئي كه مرد طماعي بود خيال كرد اشرفي زيادي داريم به طمع اينكه تمام اشرفيها را تصاحب كند در حركت مسامحه مي‌كرد. هر قدر اصرار و خواهش كرديم نتيجه نبخشيد. روزي كه هر سه نفر ما - معين‌الرعايا، ميرزا شكراله برادرزاده مرحوم ميرزا - روي بام بوديم ديديم سرو كله يك قزاق به طرف بام پيدا شد.

تفصيل از اين قرار بود: چند نفر اسكورت را كه در كشكو منزل اميرخان مرخص كرديم بدون اطلاع ما چون چند نفر براي اينكه آزاد باشند به هركجا مي‌روند با بودن قزاقها در تنكابن عموماً اسلحه خود را در منزل اميرخان مي‌گذارند و به تنكابن مي‌روند. اتفاقاً يكي از اين عده با يك قزاق فاميل بود از او مي‌پرسد مگر تو اسلحه نداشتي مي‌گويد در منزل اميرخان است. قزاق البته بدون اسلحه يك نفر بلد با خود مي‌آورد كه به منزل اميرخان براي گرفتن اسلحه مي‌آيد. از امير‌خان مطالبه اسلحه مي‌كند با كمال بيشرفي روي بام را نشان مي‌دهد كه اسلحه روي بام است. سه نفر روي بام بوديم ديديم سروكله يك قزاق نمودار شد. اول خيلي ترسيديم كه قزاقها جاي ما را پيدا كردهاند و نجاتي براي ما نيست. بدون تأمل از روي بيچارگي من و ميرزا شكراله كلش بام را پس زده با عجله و ترس زياد خود را به طرف بيرون محوطه انداختيم. معين‌الرعايا نگاه كرد ديد فقط همين يك قزاق است و اسلحه هم ندارد. از بام پايين آمد و به ما ملحق شد. گفت يك قزاق است و بلدي كه با خود آورده مي‌گويد تمام راه‌ها را بلدم هر كجا مي‌خواهيد شما را مي‌برم. به ناچار با آن بلد به راه افتاديم و ناچار قزاق را هم با خود آورديم و بلد جلو افتاد و به سرعت مي‌رفتيم. قريب دو فرسخ از آن محوطه دور شديم و به رودخانه رسيديم. در موقع گذشتن از رودخانه، قزاق فرار كرد و به تنكابن رفت. البته از رودخانه تا تنكابن چند فرسخ فاصله بود. تا او به آنجا برسد با كمال سرعت و بلد كه واقعاً همه جا را مي‌دانست با سرعت تمام مي‌رفتيم، قزاق به تنكابن رسيد و اطلاع داد كه ميرزا كوچك‌خان از منزل اميرخان كشكوئي فرار كرده. عده ]اي[ قزاق براي دستگيري ما حركت كردند. بلد با نهايت صفا و صداقت و با سرعت ما را همراهي مي‌كرد.

خوشبختانه قبل از رسيدن قزاقها مه بسيار غليظي گرفت به ‌طوري كه در دو قدمي هيچ‌كس كسي را نميديد و بالأخره با آن بلد بجايي رسيديم كه تا آبادي فاصله زيادي نبود هر سه نفر به قدري ضعيف شده بوديم و گرسنگي غلبه كرد كه نتوانستيم حركت كنيم. بلد را فرستاديم كه براي ما قدري آذوقه از ده بياورد. از قرار يك نفر از اهالي مظنون ميشود كه بلد آذوقه ]اي[ كه تهيه مي‌كند براي چند نفر است. به او مي‌گويد تا نگويي آن چند نفر که مي‌خواهي برايشان آذوقه ببري کيها هستند نميگذارم آذوقه ببري. به ناچار بلد بيچاره كه مي‌دانست ما همه گرسنه هستيم به ناچار آن شخص را نزد ما مي‌آورد. همين كه مرا مي‌بيند فوق‌العاده ناراحت مي‌شود فوراً خودش ميرود و آذوقه مفصلي مي‌آورد. پس از خوردن غذا ما را به خانه خود دعوت مي‌كند. معلوم شد با دوازده نفر ديگر از نفراتي بودند كه قبل از رسيدن به كشكو آنها را مرخص كرده بوديم ساكن همين ده هستند. پس از دو سه روز پذيرايي و با برداشتن آذوقه مفصل ناچار با عده به طرف جنگل حركت كرديم و پس از طي چند كيلومتر به طرف جنگل به لب رودخانه سفيدرود رسيديم. من به جلو و بقيه محكم دست يكديگر را گرفته. فقط من كه قدمم از آنها بلندتر بود پايم كف رودخانه بود و بقيه آويزان بودند. بالأخره عموماً از رودخانه عبور كرديم و مقابل امامزاده هاشم بيرون آمديم و با اين عده فوراً به جنگل كيش دره رفتيم. خالو قربان و عده همراه او هم به ما پيوستند. ابتدا در حدود بيست و پنج شش نفر بوديم كه وارد كيش دره شديم معين‌الرعايا با كس و كار خود كه به كيش دره آمده بودند با كمال سهولت از اطراف كوه‌ها آذوقه تهيه مي‌كردند. طولي نكشيد كه قزاقها فهميدند و به تدريج بر عده ما افزوده شد. در حدود سيصد نفر شديم. در تمام مدت كه در محبس نظميه بودي ما جنگيديم. بالأخره منتهي به صلح شد و به‌ طوري كه مي‌داني يكي از شرايط، آزادي شما و رجعت به جنگل بود كه شرح آن مفصلاً نوشته شده. تمام وقايع رفتن به قصد روسيه و به عنوان جلوگيري از آمدن قشون و آمدن آنها و تمام مراحلي كه طي شد مفصال نوشته شد و تكرار موجب ندارد.

بعد از واقعه ملاسرا مرحوم ميرزا با عجله مرا به سمت نمايندگي به طهران فرستاد. شب وارد طهران شدم. قبل از اينكه به ملاقات كسي بروم خواستم آقاي وزير جنگ را ملاقات كنم. شنيده شد كه آقاي وزير جنگ صبح زود از طهران به ملاقات مرحوم ميرزا به گيلان رفتند. معلوم شد كه ابتدا به مرحوم ميرزا اطلاع دادند كه اولاً محل ملاقات را معين نماييد و نماينده‌اي براي راهنمايي تعيين نماييد. معلوم شد محل ملاقات را بازار جمعه كه به شهر نزديك بود معين كردند و نماينده، مرا كه نماينده هميشگي ايشان بودم معين كردند و مي‌دانستند با آقاي وزير جنگ سابقه دارم و ايشان هم به خوبي مرا مي‌شناختند. آقاي وزير جنگ دستور دادند تلگراف شود به طهران كه سعداله‌خان زود مراجعت كند و به رشت برسد كه راهنماي من باشد ولي جاسوسان انگليس كه در همه جا بودند - به خصوص همين كه فهميدند ملاقات آقاي وزير جنگ با ميرزا ممكن است سازش كنند و اين برخالف سياست انگليس بود و يكي از آنها گويا ساعدالملك بود - و يقين و مسلم داشتم كه آقاي وزير جنگ تصور نميكرد كه جاسوس در اطراف ايشان باشد. معلوم شد كه همان جاسوس نامرئي ايشان را در صدور تلگراف به عنوان اينكه تا ايشان از طهران برسد ممكن است حوادثي رخ دهد - حتي شنيديم به ايشان گفتند شايد شبانه از طرف جنگل به شما شبيخون بزنند-  مقدمه اختلاف با جنگل را با اين عبارت ظاهر فريبنده بيان كردند. ايشان با اطميناني كه به همراهان داشتند باور كردند و يک نامه جعلي از طرف ميرزا كوچك‌خان قبل از رسيدن آقاي وزير جنگ به محوطه بازار جمعه به ايشان دادند و از طرف ديگر جاسوس مي‌دانست با سابقهاي که با جناب وزير جنگ داشتم با بودن من حتماً كاغذ جعلي را تشخيص مي‌دادم و نقشه جاسوس كشف مي‌شد.

 به هرحال به اين عنوان به ميرزا نوشتند: چون كار زياد دارم و بايد زود به مركز مراجعت كنيم تا سعداله‌خان از طهران بيايد ممكن است به طول انجامد خواهش كردند نماينده ديگر ]ي[ معرفي نماييد.

 مرحوم ميرزا خالي از ذهن، و باور كردند كه چون عجله در مراجعت دارند به ناچار ايشان ميرزا عبدالحسين‌خان شفائي را نماينده معرفي كردند. با راهنمايي اين نماينده به طرف بازار جمعه حركت كردند. قبل از اينكه آقاي وزير جنگ به محوطه بازار جمعه برسند ورقهاي را كه از طرف جاسوسان انگليس تهيه كرده بودند به تصور اين که اگر اين دو نفر با هم ملاقات کنند و يقين داشتند که سازش خواهند کرد و سازش ايشان قطعاً به ضرر انگليسيها خواهد بود.

يادداشت به امضاي جعلي ميرزا که به اين مضمون نوشته شده بود: جناح راست ما محكم است. جناح چپ را هم محكم كنيد. وزير جنگ همين كه وارد محوطه شد ايشان را محاصره كنيد.

اين يادداشت را به ايشان مي‌دهند و باور كردند كه اين حقيقت دارد. بلادرنگ مراجعت كردند. دستور توقيف نماينده ميرزا را دادند و به قشون دستور حمله را دادند. مرحوم ميرزا از همه جا بي‌خبر منتظر ورود آقاي وزير جنگ به بازار جمعه است، بدون مقدمه مي‌بيند در عوض آمدن وزير جنگ قشون به ايشان حمله كرده است. بايد حدث بزنيد تا چه حد با آن انتظار ملاقات حمله قشون تا چه ميزان در روحيه ايشان تأثير كرده است.

وزير جنگ پس از دادن اين دستور خود به طهران مي‌رود. اتفاقاً روزي به طهران مي‌رسد كه روز انقلاب اكتبر 1917 روسيه بوده و در سفارت روس جشني برپا بوده و همگي دعوت داشتند و من را هم با سابقه ممتدي كه با روتشتين سفير روس داشتم دعوت كرده بود. در تالار بزرگي همه وزرا مخصوصاً رئيس‌الوزرا قوام‌السلطنه و جمعي از خانهاي روسي و ايراني سر ميز بزرگي ايستاده بوديم كه آقاي وزير جنگ هم به آنجا آمدند و عموماً فهميده بودند كه ايشان براي ملاقات ميرزا كوچك‌خان به گيلان رفته بودند، چه شد كه با ايشان در جنگ است.

ابتدا سفير روس از ايشان پرسيدند: شما براي ملاقات نزد ميرزا كوچك‌خان رفتيد، چه شد كه دستور حمله قشون داديد و با ايشان مشغول جنگ هستيد؟

 آقاي وزير جنگ براي تبرئه خود، روتشتين سفير روس و قوام‌السلطنه و اينجانب را به بيرون تالار در راهرو كه خيلي پهن و صندلي و نيمكت بود دعوت كرد و براي علت بروز جنگ يادداشت را ارائه داد.

به محض ديدن آن يادداشت، ساختگي بودن و امضاي جعلي آن را يادآور شدم و اظهار داشتم اين كاغذ به كلي جعلي است و من چندين نامه به خط و امضاي ميرزا كوچك‌خان در منزل دارم، الآن مي‌آوردم تا جعلي بودن اين يادداشت آشكار شود.

روتشتين به ظاهر اصرار داشتند كه جعلي بودن آن را كه اظهار داشتم آشكار شود. قوام‌السلطنه نيز اظهار داشت بهتر است تطبيق شود ولي آقاي وزير جنگ خطاب به بنده ]گفت[: ديگر كار از اينها گذشته است.

در محل، زد و خورد بجايي رسيد كه عدهاي كه مانده بودند خواستند به كيش دره كه تأمين بود و مي‌توانستند مدتي در آنجا استقامت كنند ]بروند[ تا ببينند عاقبت به كجا خواهد انجاميد. متأسفانه معلوم شد جلال چمني بي صفت كه خود روزي جزء جنگليها بود مخالف سخت شده و كيش دره را كه مي‌دانست حتماً ميرزا به آنجا خواهد رفت با عده ]اي[ گويا عده ]اي[ قزاق هم بودند آنجا را اشغال كرده بود. ميرزا به ناچار با عده ]اي[ كه همراه بودند از آنجا بر مي‌گردند. پس از يأس و از ترس قشون دولت كه آنها را تعقيب كرده به تدريج عده ]اي[ پراكنده شدند و عده ]اي[ منحصر شده بود به ميرزا و معين‌الرعايا و دامادش ميرزا نعمت و گائوک به نام ايراني هوشنگ مانده بودند.

پس از شور و مشورت تصميم مي‌گيرند به طرف خلخال و نزد عصمت خانم كه سابقه با ميرزا داشت و از طرفداران جدي او بود و عده سوار شاهسون زيادي داشت به آنجا بروند. معين‌الرعايا و دامادش كه در كوهپيمايي سابقه ممتدي داشتند از جلو ميرفتند و مرحوم ميرزا و گائوك از عقب به دنبال مي‌رفتند. گويا معين‌الرعايا توسط كربلائي نقره كه از بستگان معين‌الرعايا بود - قبلاً بدون اينكه مرحوم ميرزا چنين تصوري را درباره معين‌الرعايا كه ساليان دراز يعني از بدو تأسيس جنگل از همراهان باوفا و صميمي بودند-  معلوم شد حب دنيا به او غلبه كرده. از قرار كربلائي نقره براي معين الرعايا و دامادش در تنكابن از سرهنگ زاهدي كه در آن زمان رئيس قشون بود تأمين جاني براي هر دو نفر گرفت. معين الرعايا و دامادش که در جلو حرکت مي‌کردند، به دوراهي که يك راه به طرف تنكابن منتهي مي‌شود و راه مستقيم به طرف خلخال مي‌رود رسيدند.

از قرار گويا سرهنگ زاهدي توسط كربلائي نقره پيغام داده بود كه تمام راه‌ها بسته است. چنانچه تسليم شويد و از رفقا جدا گرديد جانتان در امان است. معين‌الرعايا رفيق چندين ساله، حب دنيوي چنان بر او غلبه كرده بود كه يار ديرين را تنها گذاشته كه به سرنوشت خود برود.

پس از تسليم شدن. رئيس قشون از او مي‌خواهد تو كه چندين سال با ميرزا كوچك‌خان بودي قطعاً مي‌داني كه قورخانه جنگل در كجاها است و بايد تماماً را تحويل دهيد و چون به تمام جزئيات جنگل وارد بوده و مي‌دانست كه اسلحه و قورخانه جنگل در چه محلهايي است تمام مهمات آنچه بود تماماً را تحويل داده و تصور ميكرد با اين خدمتي كه انجام داده قطعاً جانش در امان و ساليان دراز به راحتي خواهد گذراند. غافل از اينكه كسي كه به يار ديرينش خيانت كند محال است مكافات نبيند.

 مدت زيادي طول نكشيد شبي که معين‌الرعايا با كمال آسايش و خيال راحت نشسته بود ناگاه گلولهاي در مي‌رود و به پيشاني معين‌الرعايا اصابت مي‌كند و در دم جان مي‌دهد. اين است مكافات مردي كه رفقاي چندين ساله را كه ساليان دراز يعني از بدو تأسيس جنگل با مرحوم ميرزا بوده و او را تنها در پي حوادث رها كند و به نامردي از آنها جدا گردد.

مرحوم ميرزا و گائوك آلماني مستقيماً به طرف خلخال مي‌روند. با اينكه مي‌دانستند كه راه زيادي را بايد بپيمايند و بايد آذوقه تهيه كنند و ممكن است از ضعف گرسنگي از پا در آيند. گويا متأسفانه فرصت تهيه غذا را نداشتند و شايد بعد از آن دو راهي جايي هم نبوده است كه غذا داشته باشند. در هر صورت با همان وضع پي حوادث مي‌روند. بعد از طي مسافتي به كوهستان خلخال رسيدند. با سرماي شديد و صدمات خورد كننده برف و مخصوصاً گرسنگي كه هر مرد شجاعي را بيحس ميكند بيشتر بر آنها غلبه كرده از پاي درآمدند. چه لحظات سختي بود و هر دو يقين داشتند كه طولي نخواهد كشيد كه جان به جان آفرين تسليم خواهند كرد. پس از اينكه بيحس و مرده بودند چارواداري از خلخال به طرف گيلان مي‌رفت به ناگاه ]به[ دو موجودي كه در ميان برف افتادهاند از روي كنجكاوي نزديك شده مرحوم ميرزا را شناخت. چارودار فوراً سر ميرزا را روي زانوي خود گذاشت و خيال كرد كه از ضعف گرسنگي از حال رفته و قطعاً بيشتر علت گرسنگي بود. خواست به دهان او غذايي كه همراه داشت بريزد كه فوراً متوجه شد كه ديگر حس ندارد.

چارودار كه مرد ]ي[ مسلمان و پاك نژاد بود پس از اينكه يقين مي‌كند ميرزا مرحوم شده است رفتن به گيلان را صرف نظر مي‌كند فوراً به اول خلخال كه دهي بود به نام خانقاه رفت و اطلاع داد كه ميرزا كوچك‌خان با يك نفر ديگر در ميان كوه‌ها مرده‌اند و بايد نعش آنها را آورد فوراً عده ]اي[ كه همه مرحوم ميرزا را مي‌شناختند و از مريدان او بودند فوراً مي‌آيند و نعش هر دو را به خانقاه مي‌برند.

 نعش را شست و شو دادند. قبل از اينكه دفن كنند به ‌طوري كه نقل كردند خالو قربان كه چندين نفر كرد و عده ]اي[ قزاق به دنبال او بودند و اطلاع يافتند كه به طرف خلخال رفته‌اند موقعي رسيدند كه مرحوم ميرزا هنوز دفن نشده بود اين كرد بي‌شرف بي‌همه‌چيز به يكي از همراهانش كه گويا از خود او بي‌رحم‌تر و قسي‌القلب‌تر بود سر مرده را بريده و با خود به طهران برد در ازاي آن درجه سرهنگي هم به او داده شد.

از قراري كه سردار مقتدر سنجابي با سوابقي كه با هم داشتيم - و تفصيل آن در موقعي كه در ايل سنجابي و كرمانشاه با هم بوديم ذكر شد - برايم نقل كرد روزي خالو قربان را در خيابان مي‌بيند با نهايت عصبانيت فحش زيادي به او مي‌دهد و به صورت او تف مي‌اندازد و مي‌گويد تو ننگ كردها شدي كه سر ولينعمت خود كه سالها تو را در جنگل نزد خود پذيرفته براي حب دنيا سر او را بريدي و عمل شمر ملعون را تجديد كردي يقين بدان طولي نخواهد كشيد كه به مكافات عمل خائنانه خود خواهي رسيد. همينطور هم شد.

بعد از چندي خالو قربان بيصفت را براي جنگ با اسمعيل آقا سميتقو فرستادند. در آن جنگ كشته شد. كريم‌خان و ميرزا مراد ]را[ كه ساليان دراز در رشت بودند و از مخالفان مرحوم ميرزا شده بودند را به عنوان اينكه شما دو نفر با خالوقربان كه سرهنگ شده بود و شنيده شده بود كه حسادت مي‌كرديد كه مكرر او را تهديد كرده بوديد و شما در مي‌دان خالو قربان را كشتيد به اين عنوان آن دو نفر را نيز تيرباران كردند.

حقيقتاً بايد معتقد بود كه هر كسي بدي درباره كسي كه يك دنيا صفا و يا حقيقت بود بكند يعني به اين درجه كه اينها كرده بودند بايد به مكافات برسند چنانچه رسيدند ...

مرحوم دكتر حشمت هم كه از دهنه دو هزار تنكابن تصميم گرفت كه از رفقاي خود جدا شده و تسليم شود شرح آن نوشته شده است.

پس از ورود به رشت شرح حال مرحوم دكتر حشمت را آقاي احمد احرار كه خود نيز در آن تاريخ در رشت بودند و در كتابي كه به نام - مردي از جنگل-  نوشته كه چند نكته را در اينجا يادآور مي‌شويم:

متن نامه استراسلسكي رئيس ديوزيون قزاق و فرمانده قواي اعزامي به گيلان به ميرزا جواد‌خان متينالملك - سر تيپ قريب -

9 شهر رجب 1337

شماره 47

آقاي ميرزا جواد‌خان متينالملك عده نفراتي كه تأميننامه بدست آنها دادهايد چند نفر است؟ و اسامي آنها را با حكمي كه در اين خصوص بآنها داده شده است نزد اينجانب بفرستيد تا اطلاع حاصل شود كه شما بچه اطمينان و اعتبار اين نامه را دادهايد؟

امضاء فرمانده قواي اعزامي گيلان پالكونيك استرارو سلسكي

پاسخ متينالملك به نامه استرارو سلسكلي از قرار زير است:

جناب مستطاب اجل اكرم كلنل استراو سلكسكي فرمانده كل قواي اعزامي گيلان.

در جواب نامه شماره 47 خاطر مبارك را مستحضر مي‌دارد.

عده نفراتي كه بآنها تأمين نامه داده شده است 43 نفر و اسامي از قرار صورتي است كه تقديم حضور مبارك مي‌شود در خصوص اينكه به چه مناسبت به آنها تأمين نامه داده شده، توضيح اين است كه در اوايل ورود به رشت كاپيتن ونگهام نماينده سياسي دولت انگليس چنين مصلحت ديدند ]به[ بعضي اشخاص كه قبلاً اطاعت و تمكين خود را بدولت عليه اعلام نمايند و التزام نامه دهند تأمين نامه داده شود تا اسباب اطمينان سايرين گردد و شايد عده بيشتري براي اطاعت دولت حاضر شده تا از عده ياغيان كاسته شود.

طبيعي بود كه در اول امر اگر هيچ اظهار مسالمت و مساعد بعضيها نميشد اغلب مردم از ترس و وحشت به جنگلها ملحق مي‌شدند.

محتاج توضيح نيست كه در آن موقع حكومت نظامي شهر در دست مأمورين نظامي انگليسها بود و مأمورين نظامي انگليس يك ورقه التزام نامه چاپ كرده و اعلام كرده بودند كه هر كس ورقه مزبور را امضا نمايد باو تأمين نامه داده مي‌شود و منتشر نموده لذا از نظر مبارك مي‌گذرد يك صورت تأميننامه هم باز احتمالاً اينكه دادن تأمين‌نامه به پيشنهاد مأمورين نظامي انگليس در رشت حكومت نظامي برقرار كرد و حتي تلگراف دولتي را سانسور مي‌كند بوده است.

از اين 43 نفر كه بآنها تأمين داده شد 34 نفر آنها اتباع و ليدرهاي دسته حاجي احمد هستند. يك نفر دكتر حشمت كه تأمين مشروط - بشرط تسليم اسلحه - براي او فرستاده شده فقط هشت نفر ديگر اشخاص متفرقه هستند.

و كليه بعد از ورود حضرت اجل آقاي سردار معظم تيمورتاش حكمران گيلان كه كاپيتن ونگهام را احضار فرمود و مذاكراتي فرمودند كه بعدها بدون اطلاع حضرت معظمله بكسي تأمين داده نشود و ديگر بكسي تأمين نامه داده نشده است.

محاكمه دكتر حشمت آغاز شده بود:

در حالي كه كوششهاي زيادي براي نجات از مرگ در طهران و رشت جريان داشت حاجي تقي فومني مترجم رئيس ديويزيون قزاق را محرمانه به خانه خود دعوت كرد و به وسيله او پيغام فرستاد كه حاضر است هر مبلغ وجه نقد و طلا بخواهد بپردازد و جان دكتر را بخرد اما كلنل استراسلسكي جواب داد دستور اعدام دكتر از مركز رسيده است و كاري براي او نمي‌توان كرد. در طهران وثوق‌الدله رئيس‌الوزرا به كساني كه براي بخشودن دكتر حشمت وساطت مي‌كردند گفته بود براي والي گيلان پيغام فرستاده است از اعدام او خودداري شود.

اين موضوع همان روزهايي كه محكمه حكم اعدام دكتر را صادر كرده بود در رشت شايع شد، اما والي گيلان درباره چنين دستوري اظهار بي‌خبري مي‌كرد.

شايع شده بود احمد شاه با يك درجه تخفيف در مجازات دكتر حشمت موافقت كرده است و حكم شاه در راه است اما آنها كه شاهد نصب چوبهدار در قرق كارگذاري رشت بودند مي‌توانستند حدس بزنند كه اين شايعات مولود تصورات و اوهام مردم خوشباور است.

در آن زمان كه هنوز - كاپيتوالسيون - در ايران لغو نشده بود دعاوي مربوط به اتباع خارجه در محل كارگذاري هر شهرستان صورت مي‌گرفت و از طرف دولت ايران كارگذاراني به همين منظور تعيين و مأمور واليات مي‌شدند.

قرق كارگذاري رشت كه امروز محل ثبت اسناد استان گيلان است داراي شيشه بند بزرگي بوده و از اتاقهاي مشرف اين ايوان از درون تالار وسيعي كه با مبلها و پرده‌هاي مخمل تزئين شده بود والي گيلان به منظره نصب چوبه دارد مي‌نگريست. سرانجام سپيده دم روز يازدهم شعبان 1337 دکتر حشمت اعدام شد.

احمد احرار كه از بدو ورود دكتر حشمت به رشت حضور داشت به تفصيل شرح اعدام او را بيان كرده و شرح تمام قضايا را نگاشته است. اين است سرگذشت كسي كه يار ديرينش را در موقعي رها كرد كه تمام نقشه زندگي جمعي را از هم پاشيد.

به ‌طوري كه اينجانب نيز شاهد و گواه بودم كه اگر مرحوم دكتر حشمت در دهنه دو هزار با ما همراه بود حتماً به دنبال پيشقراول كه از دهنه دو هزار گذشته و بايستي به دنبال مي‌رفتيم و همگي رهايي مي‌يافتيم چنانچه پيشقراول گذشته بود و به آساني مي‌توانستيم بگذريم. افسوس، رفتن دكتر حشمت در اين موقع باريك و با اصراري كه مرحوم ميرزا كردند-  و به خوبي ياد دارم به ايشان گفتند نرو تو را مي‌كشند-  ابداً توجهي به اين حرفها نكرد و به او تأمين داده بودند و همگي بي اطلاع بوديم و با دادن تأمين، تيمورتاش بي همه چيز اعتنا به تأميننامه نكرده و كرد آنچه را كه ذكر شد. البته هيچ بيرحمي و بيصفتي محال است مكافات عمل خود را نبيند. چنانچه تيمورتاش هم به مجازات خود با حال بسيار بدي رسيد. سيد جلال چمني كه ذكر آن شده زماني كه مرحوم ميرزا و همراهانش خواستند به كيش دره بروند و آنجا را قبلاً اشغال كرده بودند و از آنجا مأيوس شده در پي حوادثي رفتند كه ذكر آن شده است.

سيد جلال بيصفت و بي همه چيز بعد از انجام به قول خودش اين خدمت به طهران رفت. منتظر بود براي اين خدمتي كه كرده است به او توجه مخصوصي شود لااقل درجه به او داده شود. ابداً اعتنائي به او نشد. - البته بايد مكافات عمل خائنانه كه نسبت به يار ديرنش كرده بود ببيند - در مدت توقف در طهران در منزل نور محمد‌خان كه مدتها در جنگل و از ياران باوفا نسبت به مرحوم ميرزا بود رفت.

سيد جلال هم با او آشنايي داشت در خانه او بود چون مرد ناراحت و عصباني بود نتوانست تحمل كند كه به او اعتنايي نشده است روزي بدون اينكه محمد‌خان بفهمد از طهران خارج و هواي جنگل مي‌كند. خيال مي‌كند او هم مي‌تواند مانند مرحوم ميرزا چندين سال دوام بياورد. فوراً به كيش دره كه محل امني بود بآنجا ميرود و شروع مي‌کند ]به[ مخالفت دولت مركزي كه مقتدرترين دولت است كه در رأس قواي نظامي آن با عزمترين و قدرتمندترين مرد كه جناب آقاي سردار سپه است مي‌باشد.

 قائم‌مقام نظام‌الملك رفيع برادر سردار مقتدر رشتي راپورتي به آقاي وزير جنگ داد كه سعداله‌خان كميته دارد و سيد جلال از طرف آن كميته به جنگل رفته است. براي پي بردن به آن كميته تصور كردند نور محمد‌خان كه سيد جلال در منزل او بود حتماً اطلاع كامل از كميته خواهد داشت او را زنداني كردند كه بروز دهد كميته در كجا تشكيل شده و اعضاي آن كيها هستند. چون كميته وجود خارجي نداشت هر قدر به او فشار مي‌آوردند ناچار انكار مي‌كرد. با همه اين احوال به خودم ابداً مراجعه نكردند - گمان مي‌كنم چون مي‌دانستند با تمام مقامات داخلي و خارجي آشنايي كامل دارم - من از آنجا فهميدم كه چنين راپورتي داده‌اند که روزي بر سبيل اتفاق آقاي هيراد رئيس دفتر آقاي وزير جنگ را ديدم با آشنايي كاملي كه به ايشان داشتم - اهل واليت هم بودند - به من اطلاع داد كه امروز راپورتي به وزارت جنگ رسيد كه تو كميته داري و سيد جلال را براي تجديد تشكيل جنگل فرستادي.

بعد از شنيدن اين اطلاع فكر زيادي كردم پيش خود تجزيه و تحليل كردم. با اينكه در موقع مرحوم ميرزا چندين بار سمت نمايندگي داشتم، ]و[ در طهران با تمام مقامات دولتي و خارجي مخصوصاً با سفير روس اغلب در تماس بودم. آقاي سردار سپه اطلاع كامل داشتند كه بعد از فوت مرحوم ميرزا كه مدتها در طهران بودم هيچ‌كس مزاحم من نشد حال براي سيد جلال بي‌همه‌چيز گرفتار شوم منتهاي بدبختي است. بنا بر اين تصميم گرفتم بهترين راه اين است كه خودم آقاي وزير جنگ را ملاقات و ايشان را آگاه كنم كه بعد از ميرزا كوچك‌خان محال است من به دنبال شخص پست فترتي مثل سيد جلال بگردم. طوري جدي بيان كردم كه به ايشان ثابت شد من با سيد جلال سرو كار نداشتم. همين كافي بود كه تمام مقامات بدانند كه من با سيد جلال ابداً سروكار نداشتم .خيلي مؤثر واقع شد و به ايشان متذكر شدم اولين قدمي كه جنابعالي برداشتيد و بزرگترين خدمت را انجام داديد. سؤال كردند چه كردم؟ گفتم تا ديروز قشون انگليس جنوب ايران را اشغال كرده بود به عنوان اينكه براي حفظ منافع خود براي كمك به دولت ايران قشون آورده او سالها جنوب ايران را اشغال كرده بود. در شمال قشون روس توليد هرج و مرج كرده بود و مزاحمت ساكنين را فراهم مي‌كرد هر دو قشون با دست تواناي شما ايران را ترك كردند.

به ايشان گفتم مدتي كه نمايندگي جنگل را داشتم و مورد توجه هيئت وزرا و مورد اطمينان سفير روس و شخص روتشتين بودم كاملاً كافي بود كه همه جور نسبت دروغ به من بدهند و بگويند من كميته دارم و سيد جلال پست فطرت را به جنگل فرستادم.

باور كنيد سالها است سيد جلال را رؤيت نكردم. طوري بيان كردم به ايشان ثابت شد كه عين حقيقيت را گفتهام. بعد سؤال كردند چقدر قشون دارد. به ايشان گفتم معلوم مي‌شود جعفرقلي اطلاعي از تعداد قشون ندارد محال است او بتواند اينقدر جمعيت داشته باشد چون به روحيه او كاملاً آشنايي دارم بيش از يكصد الي يكصد و پنجاه نفر بتواند دور خود حداكثر فراهم كند. سؤال كردند به نظر تو راه گرفتاري او چيست. گفتم نور محمد‌خان را مأمور فرماييد برود و هر قدر قشون ميخواهد جعفر قلي در اختيار او بگذارد او تنها كسي است كه مي‌تواند سيد جلال را دستگير و به سزايش برساند - ابداً اطلاعي نداشتم كه نورمحمد‌خان در محبس است و از او مي‌خواهند كه بگويد كميته كه سعداله‌خان تشكيل داده در كجا است و چه كساني با او همدست هستند - از بيانم فهميدند كه عين حقيقت را گفتم و منظوري جز گرفتاري سيد جلال ندارم. بدون درنگ نور محمد‌خان را از حبس آزاد كردند و با پيشنهادم كاملاً موافقت و حكمي كه گفته بودم به ايشان دادند و در ضمن به او گفتند قبل از رفتن برو سعداله‌خان را ببين. نورمحمد‌خان با سابقهاي كه در اقامت جنگل با هم داشتيم و منزل او را بلد بود به ديدنم آمد و با لحن تركي شيريني كه داشت از من پرسيد بگو ببينم كميته تو كجا است. پدرم را درآورده‌اند مدتي مرا حبس كردند كه بگويم كه كميته كه تو سيد جلال را به جنگل فرستادي كجا است مگر تو كميته داشتي و به من نگفتي. گفتم اولاً نميدانستم كه تو را حبس كردند پيشنهاد كردم تو را به گيلان بفرستند هر قدر قشون لازم داري از جعفر قلي بگيري و بايد قول بدهي او را دستگير ]كني[ تا به سزايش برسد.

قول قطعي داد كه حتماً پدر سيد جلال را در مي‌آورم. نور محمدخان قبل از اينكه به جعفر قلي مراجعه كند مستقيماً تك و تنها به جنگل سروقت سيد جلال ميرود چند روزي در آنجا مي‌ماند.

روزي بدون مقدمه آقاي وزير جنگ سردار سپه به من اظهار داشتند همان طوري كه با ميرزا كوچك‌خان مرحوم بودي بايد با من باشي در نهايت صميميت و خيلي هم اصرار داشتند كه با ايشان در نهايت صميميت باشم. البته تصديق مي‌فرماييد سر مرحوم ميرزا را كه خالو قربان بيشرف براي ايشان آورد و درجه سرهنگي گرفت و اين هميشه در فكرم بود و نمي‌توانستم فراموش كنم البته با اين افكار و اصراري كه ايشان داشتند تصديق مي‌كنيد كه خيلي دشوار و ناگوار بود با چنين شخصي دوست و صميمي باشم و تمام مراحل را فراموش كنم. به ظاهر هم افسوس ميخوردند كه مرحوم ميرزا كوچك‌خان مرد ]ي[ آزاديخواه و پاك دامن ]بود[ و حيف شد از بين رفت. با همه اين احوال اصرار داشتند كه با ايشان صميمي باشم. در ضمن تيمورتاش در اين موقع وزير دربار بود. هر وقت مرا مي‌ديد با نهايت خشم به من نگاه مي‌كرد. حقيقتاً از او بينهايت نفرت داشتم و مي‌ترسيدم و با نگاههايي كه از روي غضب به من مي‌كرد معلوم بود هر وقت فرصت پيدا كند مرا نابود خواهد كرد و سابقه حكومت گيلان و كشت و كشتاري كه كرد معروف عام و خاص بود و اگر بخواهم جزئيات رفتار او را شرح دهم مثنوي مي‌خواهد و هفتاد من كاغذ ...

همين افكار و ترس از آبرو و جان خود ناچار شدم خودم را بكارهايي در خارج مشغول كنم و از شر تيمور تاشها در امان باشم. با علي اكبرخان حکيمي كه در فيلستان ورامين بودند و در سوئيس با هم سابقه آشنايي كامل داشتم مشورت كردم كه من مي‌خواهم خودم را به فلاحت مشغول كنم كدام ده خالصه را اجاره كنم كه نزديك هم باشيم. پوئينک را كه متصل به فيلستان بود معين كردند. در آن تاريخ خدايارخان رئيس خالصه بود و پوئينک هم از خالصجات ورامين بود ناچار به ايشان مراجعه كردم اول قدري تأمل كرد بعد به خواهش و تمني و اصرار زياد به هر ترتيبي بود موافقت كرد كه پوئينک را چندين ساله آب و خاکي اجاره كنم و اين عمل انجام شد ... .

... براي شروع به کار رعيتي عواملي از قبيل خريد چند جفت گاو و لوازم آن و مبلغي هم براي پرداخت حقوق مباشر و غيره لازم بود. من هم ديناري موجود نداشتم. در مرحله اول به مرحوم پدرم مراجعه کردم. ايشان به طيب خاطر خانه مسکوني خود را در اختيارم گذاشتند که گرو بگذارم و مخارج مايحتاج اوليه را فراهم کنم. اين عمل انجام شد. براي کاشت بذر از خالصه گرفته شد در حدود يکصد و سي خروار بذر کاشته شد. اجاره با شرط آفت بود، يعني اگر آفت زد من هم بابت اجاره چيزي به دولت ندهم. بدبختانه از اين مقدار بذر کاشته شده فقط پنج خروار محصول در سال اول برداشت کردم. ضرر فوق العاده وارد شد ولي خوشبختانه دولت از مال االجاره چيزي نگرفت. براي کشت صيفي از عالف مي‌دان مبلغ مخارج را مساعده گرفتم. محصول زيادي از پنبه و هندوانه به دست آمد. در آن تاريخ محصوالت با شتر حمل مي‌شد. خوشبختانه محصول صيفي خيلي خوب شد و در نتيجه خانه پدر را از گرو درآوردم.

براي برداشت محصول يک ماشين بوجاري پيدا کردم که محتاج به تعمير بود. در کوچه اي متصل به خيابان قوام السلطنه ]به[ يک نفر ارمني به نام لئون که تعميرکار خوبي بود مراجعه کردم، در مراجعت به خيابان سپه رسيدم، تصادفاً ديدم وزير جنگ رضاخان سوار درشکه روباز به طرف منزل مي‌رفتند و مرا ديدند با دست اشاره کردند به منزل بيا. مجبوراً به منزل او رفتم و جوياي ايشان شدم معلوم شد پس از ورود چند نفر در آنجا بودند که نخواستند آنها را ببينند. آن چند نفر از هوچي ها که از ذکر اسمشان صرف‌نظر مي کنم و از استفاده چي ها بودند. به ناچار به دفتر آقاي هيراد مراجعه و تفصيل را بيان کردم. ايشان يادداشتي نوشته به اندرون فرستادند که حسب االمر سعداله‌خان حاضر است. جواب دادند امروز بيرون نمي آيم بگوييد وقت ديگر بيايند. از خدا خواسته به دنبال کار خود رفتم و ديگر درصدد ديدن ايشان نشدم.

در پوئينک مباشري داشتم به نام ميرزاعلي آقاي شهيدي که در خانه او که در آن زمان به نام خانه ورثه سلطان علي‌خان معروف بود با من منزل داشت. براي اين که آزاد باشم خانه اي که در قريه به نام خانه وليخان و علي‌خان بود خريداري کردم و مباشر را به آنجا فرستادم و خودم در همان منزل ماندم. بعد از چندي مرحوم مساوات که سابقه مفصلي در انقلاب جنگل با من داشتند و شرح آن ذکر شد به پوئينک آمدند. چندي مهمان من بودند اتفاقاً انتخابات شروع شد و ايشان به سمت نماينده تهران انتخاب شدند و نمي خواستند به مجلس بروند. به اصرار بنده که اگر نرويد به ناچار يک نفر ديگر را که صالحيت نداشته باشد به جاي شما خواهند گذاشت به هر صورت راضي شدند و به مجلس رفتند.

در اواخر سال 1300 بود که به پوئينک رفتم. بعد از رفتن مرحوم مساوات به مجلس، خانم مرحوم با کمال مي‌ل به پوئينک آمدند و چند سالي با نهايت خوشي و صميميت در همان خانه سلطان علي‌خان مانديم و براي خدمت هر دوي ما هاشم‌خان و شهربانوي مرحوم هم به آن منزل آمدند. در ضمن به خيال افتادم که قسمت صيفي دهستان بهنام را اجاره کنم و براي امور فلاحتي دو تراکتور تهيه کردم، يکي از پسر باقراف و ديگري از آقاي وثوق الدوله - که رابطه با او در گذشته بسيار شکرآب بود! -. در دهستان بهنام پنبه کاري زيادي کردم که با يکصد خروار محصول وضع مالي بهبود پيدا کرد.

در اوايل سال 1305 بناي باغ فعلي که هنوز دارم نهادم. البته در آن تاريخ بنّا و عمله فوق العاده ارزان بود. روزي يک تومان به بنّا و سي شاهي ]به[ عمله ]مي‌دادم[ ديوار باغ از قرار متري هشت ريال کشيده شد و چند اتاق بيروني و چند اتاق اندروني بنا شد و بچه ها که منوچهر و حميده و مليحه و پرويز بودند به آن باغ رفتيم. البته مرحوم خانم مخصوصاً فوق العاده خوشحال بودند. و شروع کردم به درختکاري و خيابان بندي. ابتدا باغباني داشتم به نام مشهدي عيسي اهر از حاصل باغ مقداري به او مي دادم و ماهي شش تومان، فوق العاده راضي و خوشحال بود. چون امور زندگي هم فوق العاده ارزان بود. نور چشم جهانگير در شهريور 1312 در پوئينک به دنيا آمد و قدمش بسيار مبارک بود.

چون در آخر آبان 1312 مرحوم صمصام الملک بيات که در آن موقع رئيس اداره صناعت و فلاحت بودند با سابقه ]اي[ که در اروپا با هم داشتيم به پوئينک به ديدنم آمدند بعد از تعارفات و صرف چاي و شيريني از من خواستند دهاتي که در خالصه ورامين که داراي قنات آب هستند صورت بردارم و به تهران برايش ببرم. اين عمل در مدت يک هفته انجام شد و صورت برداري کامل را به ايشان در اداره کل صناعت و فلاحت تحويل دادم. ايشان اين دهات را در ظرف چند روز از وزارت دارايي اجاره آب و خاکي نمودند. البته براي هميشه بود چون بيشتر هدف فقط چغندرکاري بود - براي کارخانه قند ورامين - که توسط شرکت اشکودا مشغول نصب کارخانه قند بود و بنّايي آن را مارکف مي‌کرد. دهاتي که داراي قنات بودند در حدود بيست قريه و پوئينک هم که قنات داشت جزو دهات استيجاري بود.

مرحوم صمصام الملک در سوم آذر ماه 1312 اين دهات استيجاري را به موجب حکم زير به اينجانب سپردند:

اداره کل صناعت و فلاحت

قرارداد استخدام

اداره کل صناعت و فلاحت آقاي سعداله‌خان درويش تبعه ايران دارنده ورقه هويت نمره 4428 را با شرايط ذيل به سمت مفتش امالک کارخانه قند ورامين استخدام مي‌نمايد.

1. آقاي درويش مطيع کليه اوامر و مقررات و نظامنامه هاي اداره کل صناعت و فلاحت خواهد بود.

2. مدت خدمت آقاي درويش از تاريخ سوم آذر ماه تا آخر اسفند 1312 مي‌ باشد.

3. حقوق آقاي درويش از قرار ماهيانه يکهزار و دويست - 1200 - ريال است که از اعتبار کارخانه قند پرداخت خواهد شد.

4. آقاي درويش متعهد مي‌شود که در مدت اين قرارداد استخدام ديگري با ساير وزارتخانه ها و هرگونه مؤسسات اجتماعي قبول ننمايد و اگر معلوم شود در حين انعقاد اين قرارداد قبلاً براي خدمت در جاي ديگر کنترات منعقد نموده باشد اين کنترات کان لم يکن بوده و مشاراليه متخلف از قانون جزاي 1301 شناخته مي‌شود و چنانچه از انعقاد اين کنترات هم خسارتي به دولت متوجه نموده باشد بايد از عهده برآيد.

5. مرخصي با استفاده از حقوق بسته به نظر رئيس اداره کل صناعت و فلاحت بوده و در مدت يک سال بيش از يک ماه نخواهد بود.

6. اداره کل صناعت و فلاحت در هر موقع مختار است به مدت اين قرارداد خاتمه دهد.

7. اين قرارداد در دو نسخه تحرير و مبادله گرديد.

امضاء رئيس اداره کل صناعت و فلاحت

صمصام الملک بيات

براي شروع به کار در دهات استيجاري اداره کل صناعت و فلاحت ]دهات[ به ناچار بايد از رئيس ماليه ورامين تحويل گرفته شود. دستور آقاي صمصام الملک هم همين بود. اين عمل انجام شد و هشت قريه خالصه در ورامين را تحويل گرفتم. اول فکري که به نظرم رسيد بايد معلوم شود اين دهات در موقع تحويل چه مقدار آب قنات دارند. براي تعيين مقدار آن مرحوم شمس نيا که مرد طرف اطمينان و به امور فلاحتي آشنايي کامل داشت ايشان را مأمور کردم با چند نفر از کدخدايان مطلع در تمام اين دهات آب موجود قنوات را تعيين نمايند. در مدت زيادي که مشغول فلاحت بودم متصدي هاي دولتي را به خوبي شناخته بودم هيچيک مورد اعتماد نبودند و مرحوم شمس نيا را به اصفهان فرستادم. بيست دست وسيله لايروبي و براي هر قريه يک دست آوردم و بعد از يک سال که مجدداً در قنوات رسيدگي شد تمام آب قنوات دو برابر و بعضي که استعداد زيادتر داشتند سه برابر شدند. همين عمل سبب اعتماد کامل مرحوم صمصام الملک بيات از اينجانب شد. در حدود يک سال در اين دهات مشغول بودم و در اين مدت کارخانه قند ورامين آماده به کار شد.

و در تاريخ اول مهر 1313 حکمي به امضاي مرحوم صمصام الملک بيات به شرح زير صادر شد.

اداره کل صناعت و فلاحت

تاريخ 1/7/1313

آقاي سعداله درويش

بموجب اين حکم از تاريخ 1/7/1313 کفالت کارخانه قند ورامين بعهده شما محول مي‌شود که با کمال جديت مشغول انجام وظيفه مي‌شويد.

امضاء

صمصام الملک بيات

بعد از چهار ماه اداره کل فلاحت و صناعت از هم جدا شدند. صمصام الملک رئيس کل فلاحت و آقاي مهندس اميني رئيس کل امور صنايع و معادن شدند. آقاي مهندس اميني در ابتدا حکمي به شرح زير صادر کردند.

آقاي سعداله‌خان درويش

بموجب اين حکم از تاريخ اول بهمن ماه 1313 به سمت رياست کارخانه قند ورامين منصوب مي‌شوند. حقوق شما ماهيانه دو هزار ريال است که از محل اعتبارات کارخانه قند مزبور پرداخته خواهد شد.

رئيس اداره کل صناعت و فلاحت

مهندس اميني

در تاريخ 9/6/1315 حکمي به شرح زير صادر شد.

آقاي سعداله‌خان درويش

بموجب اين حکم به شما مأموريت داده مي‌شود که روز يکشنبه 8 آذر به کارخانه قند ورامين رفته و با حضور مهندس تورک عمل سانتريفوژها را مشاهده، نتيجه را پس از تنظيم صورتمجلس گزارش نمائيد.

مدير کل صناعت و معادن

مهندس اميني

آقاي مهندس اميني با اين که حقيقتاً امين و مرد ]ي[ بسيار پاک بودند تغيير کردند و تيمسار سپهبد جهانباني که ايشان از صاحب منصبان بسيار شريف بودند به سمت وزارت صناعت و معادن منصوب شدند.

در مدت دو بهره‌برداري از کارخانه قند ورامين به سمت رياست کارخانه مشغول انجام وظيفه بودم به قدري کارهايم منظم و مرتب بوده که مورد توجه قرار گرفت و يکي دو بار تيمسار به کارخانه قند ورامين آمدند از هر جهت مورد تمجيد و تحسين قرار دادند. در ضمن مي‌خواستند براي رياست کارخانجات مرکز کسي را انتخاب کنند - با اين که داوطلب زياد داشت - معلوم شد مرحوم صمصام الملک به تيمسار جهانباني گفتند درويش را از کارخانه قند ورامين به مرکز احضار و براي رياست کارخانجات قند انتخاب کنيد ايشان هم با سابقه ]اي[ که به کارهاي منظم من در ورامين داشت بالدرنگ مرا به مرکز احضار و حکم رياست کل کارخانجات قند را به شرح زير صادر کردند.

آقاي سعداله درويش

بموجب ماده 3 حکم عمومي نمره 57/11416 مورخه 8/6/1315 شما به رياست اداره مرکزي کارخانجات قند تغيير مأموريت حاصل نموده ايد و حقوق شما از قرار ماهي دو هزار و سيصد - 2300 - ريال از محل رياست مرکزي کارخانجات قند پرداخت خواهد شد. و ضمناً تا تعيين رئيس جديد کارخانه قند ورامين و تحويل کارخانه مسئوليت و سرپرستي مزبور به عهده شما محول است.

رئيس اداره کل کارگزيني

عليرضا ثقفي

حکمي به دستور تيمسار جهانباني به شرح زير صادر شد.

آقاي سعداله درويش رئيس اداره کارخانجات قند

بموجب ماده 4 حکم عمومي شماره 65/13343 مورخه 30/6/1315 به شما مأموريت داده شده که به کارخانه قند شاه آباد عزيمت نموده امور مربوط به کارخانه را سرکشي و تنظيم نمائيد. خرج سفر و فوق العاده شما طبق مقررات پرداخت خواهد شد.

رئيس اداره کل کارگزيني

عليرضا ثقفي

ايضًا به دستور تيمسار جهانباني حکم زير صادر شد.

آقاي سعداله درويش رئيس اداره کارخانجات قند

بموجب ماده 20 حکم عمومي شماره 81/18341 مورخه 2/9/1315 به شما مأموريت داده مي‌شود که براي تحويل قطعي کارخانه شاه آباد عزيمت نموده پس از تحويل قطعي بمرکز مراجعت و بعداً بکارخانه قند مرودشت براي تحويل قطعي حرکت نمائيد. هزينه سفر و فوق العاده شما طبق مقررات پرداخت خواهد شد.

رئيس اداره کل کارگزيني

عليرضا ثقفي

در دوران رياست تيمسار جهانباني احکام ديگري نيز جهت احداث و راه اندازي کارخانجات قند ديگري مانند کارخانه قند مياندوآب آذربايجان صادر شد.

تيمسار جهانباني که مرد بسيار درست و پاکدامني بود مکرر مي‌فرمودند تمام مسئوليت کارخانه هاي قند به عهده شما است با اين که وزير صناعت بودند خيلي شکسته نفس بودند.

رئيس کارخانه قند مرودشت در آن موقع اسداله ملک زاده بود که قبال تعيين کرده بودند و کوچکترين اطلاعي از کارخانه قند و جريان آن نداشت و معاوني داشت به نام فضل‌اله بايگان که از خودش بي اطلاع تر بود. اتفاقاً مهندس رياحي که تازه از فرنگ آمده و تحصيلاتش مربوط به کارخانه قند هم بود ايشان را احضار پس از چندين سؤال از جريان کارخانه که از او کردم ديدم جواب خيلي باهوشانه و زيرکانه داده است. فهميدم او مي‌تواند رئيس کارخانه خوبي باشد. دستور دادم حکم رياست کارخانه قند مرودشت را به اسم مهندس رياحي نوشته و براي امضاي تيمسار جهانباني بردم. پس از اين که امضا کردند از من سؤال کردند آيا اجازه مي‌دهيد اين رئيس کارخانه را که تعيين فرموديد ببينم. از همانجا زنگ زدم مهندس رياحي بيايد خدمت تيمسار. مهندس رياحي همين که وارد شد سالم و تعظيم کرد. تيمسار جهانباني نگاهي به قيافه او کردند - چون خيلي قد کوتاه و ريز بود - و گفتند کاري با شما ندارم. همين که از در بيرون رفت فرمودند اين که خيلي ريز است. در جواب گفتم ريزي فلفل را نبايد ديد ايشان را به مرودشت فرستادم ملک زاده و معاونش را به مرکز احضار و هر دو را از کارخانه قند اخراج کردم.

در اين ايام مرسوم اين بود که براي هر ايالت يک نفر به نام رئيس پيشه و هنر مي‌ فرستادند و در مرکز ايالت سکني داشت. براي شيراز آقاي رضا فهيمي به سمت رياست پيشه و هنر تعيين شده بودند.

کارخانه قند مرودشت با جديتي که مهندس رياحي در سال اول بروز دادند درآمد کارخانه و بودجه آن مبلغ قابل مالحظه اي شد.

آقاي رضا فهيمي رئيس پيشه و هنر شيراز با اين که حقوق کافي داشت که پس از وضع مخارجش مبلغي پس انداز مي‌کرد از روي عدم اطلاع از جريان کارخانه قند همين که فهميد کارخانه قند مرودشت بودجه گزافي دارد به طمع افتاد که از اين بودجه اقلاً مبلغي به او داده شود. بدون مالحظه به رئيس کارخانه گفته بود به اين عبارت که از اين نمد بايد کلاهي هم براي من بمالي! رئيس کارخانه صريحاً جواب دادند نمدي نيست که کلاهي براي جنابعالي بمالند. اين مرد نفهم با اين که اسمش فهيمي بود اما حقيقتاً خيلي نفهم بود.

اتفاقاً بعد از چندي قتلي در رامجرد - که در آن محل چغندر کاشته مي‌شد - اتفاق افتاد و روح رئيس کارخانه و کارمندان و کارگران از اين قتل خبر نداشت. فهيمي به خيال افتاد که تالفي آن جواب صريح رئيس کارخانه را بکند. فهيمي دو سه نفر از کارگران ساده دل را که به شيراز رفته بودند به دفتر خود دعوت کرد و آنها را اغوا کرد که تصديق کنند قتلي که در رامجرد شده به دستور مهندس رياحي رئيس کارخانه قند بوده است. اين قضيه به قدري اهميت پيدا کرد که در مرکز منعکس شد.

 براي رسيدگي به اين موضوع ناچار شخصاً به شيراز و به کارخانه قند مرودشت رفتم. پس از تحقيقات از رئيس کارخانه فوراً مستقيماً به دفتر فهيمي رفتم. ديدم سه نفر از کارگران کارخانه قند مرودشت در دفتر فهيمي هستند. بدون تأمل حکم اخراج آن سه نفر کارگر را صادر کرده و با تشدد گفتم شما کارگر کارخانه قند مرودشت در اينجا چه مي‌کرديد. پس از آن که ديدند حکم اخراجشان از کارخانه صادر شده شروع کردند به گريه و زاري و اقرار کردند - در حضور فهيمي - که ايشان ما را اغفال کردند و يقين دارم قتلي که در رامجرد اتفاق افتاد رئيس کارخانه به هيچ‌وجه دخالت نداشتند. باري به کارخانه قند رفتم دو روزي در آنجا ماندم و مهندس رياحي با خيال راحت مشغول به کار خود شدند. در مراجعت به مرکز گزارش جريان را به تيمسار جهانباني دادم بدون تأمل حکم انفصال و احضار فهيمي را صادر کردند و ايشان به مرکز آمدند و از کادر وزارت صناعت خارج شدند و مهندس رياحي بيش از پيش با جديت تمام مشغول کار کارخانه و مخصوصاً پيشرفت امور چغندرکاري شدند و توليد چغندر به حد اعلي رسيد.

بعد از سه بهره‌برداري کارخانه قند مرودشت، موقع انتخابات وکالي مجلس شد. مهندس رياحي بدون مداخله اطراف قضيه به فکر افتاد که وکيل مجلس شود و خيال کرد با عده کثيري که چغندرکار کارخانه قند هستند و البته خيلي زياد هم بودند مي‌تواند اکثريت را به دست آورد. براي اين که چغندرکاران حتماً به او رأي دهند امتياز زيادي هم از کيسه خليفه به چغندرکاران از حيث دادن قند بدون مجوز به آنها ]داد[. وکيل حقيقي شيرازيها آقاي معدل شيرازي بود که مرکز هم با انتخاب ايشان موافق بود. معدل پس از آن که ديد مهندس رياحي جدًا خود را کانديد وکالت کرده است، با قدرت محلي و نفوذي که داشت و مخصوصاً موافقت مرکز که خيلي مهم بود به دستور معدل مهندس رياحي را با چند نفر سرباز هندي - که تحت نفوذ انگليسي ها بودند - تحت الحفظ به بوشهر بردند و آنقدر آنجا نگه داشتند تا انتخابات خاتمه يافت. البته با اين وضعيت افتضاح آور مهندس رياحي ديگر نتوانست در مرودشت بماند ناچار به مرکز احضار شد و چون به او عالقه داشتم و بيکار بود او را به سمت معاونت خود انتخاب کردم و حکم معاونت براي او صادر شد.

تيمسار جهانباني در اواخر سال 1315 از کار برکنار شدند.

صمصام الملک بيات به واسطه عارضه کسالت براي مداوا به اروپا رفته و در آنجا فوت کردند. خبر مرگش همگي را متأثر کرد. صمصام الملک به امور فلاحتي كاملاً وارد بودند و در آن روز متخصصي مانند ايشان نبود. آقاي فرخ در شهريور 1315 وزير صناعت و معادن شدند.

اينجانب که رئيس کارخانه هاي قند بودم، در ابتداي ورود مرا خواستند و گفتند راپورتي از کارخانه هاي قند بنويسيد. طوري بيان کرد که اگر تعلل کنم تصميم نامساعدي درباره ام خواهند گرفت. همان روز به دفترم رفتم. رئيس دفتر و ماشين نويس را تا غروب نگاه داشتم. با آگاهي کاملي که از کليه کارخانه هاي قند داشتم، در هر کارخانه صورت کاملي از کليه متخصصين کارخانه که اغلب چکسلواکي بودند و عموم کارگران فني و غير فني در تمام قسمت هاي کارخانه و محصول قند و شکر هر کارخانه قند در سالهايي که اينجانب متصدي بودم راپورت مفصل و جامعي تهيه نموده روز بعد صبح اول وقت به ايشان دادم. پس از ديدن راپورت گفتند تو کتاب مثنوي نوشتي، گفتم پس از مراجعه ديگر احتياجي به توضيح نباشد.

معلوم شد راپورت را به منزل بردند و شب مطالعه کردند و فرداي آن روز مرا به دفترش خواست و از اطلاعاتم راجع به کارخانه هاي قند اظهار رضايت و خرسندي کرد.

در وزارت آقاي فرخ پس از شش ماه که رئيس کارخانه هاي قند بودم در تاريخ 25/6/1316 روزي اينجانب را به دفترش احضار کرده پس از تمجيد و تحسين از اطلاعاتم نسبت به کارخانه هاي قند بياناتي به اين شرح نمودند:

البته مي‌دانيد که اساس مهم کارخانه هاي قند در درجه اول چغندر است. اگر چغندر نباشد بايد در کارخانه هاي قند را بست. چون شما را خيلي جدي تشخيص دادم اين است که قسمت چغندرکاري کارخانه هاي قند را به شما واگذار مي‌کنم. و بايد تشکيالتي مانند کارخانه هاي قند بدهيد هر چند عده]اي[ که در دفتر لازم داريد و هر کس را که صالح مي‌دانيد استخدام کنيد. - با اين همه اختيارات مقصود اين است که به رياست چغندرکاري منصوب شوم - به همين قسم به سمت رياست چغندرکاري منصوب شدم.

حکمي به شرح زير نوشتند.

آقاي سعداله‌خان درويش

از اول شهريور به سمت رياست اداره چغندرکاري منصوب مي‌شويد مسئوليت آن به عهده شما واگذار مي‌شود. حقوق شما از محل مربوطه تأديه خواهد شد.

وزير صناعت و معادن

فرخ

از آن تاريخ به سمت رياست اداره چغندرکاري منصوب شدم و آقاي مي‌رمنصور خمسي که آقاي مجد معاون آقاي فرخ معرفي کرده بود به سمت رياست کارخانه هاي قند منصوب شدند.

در قسمت چغندرکاري در درجه اول اهميت تعيين قيمت چغندر در هر کارخانه بود و کرايه حمل آن و تعيين شعاع چغندرکاري در هر کارخانه که تفاوت کلي مي‌ کرد. پس از مطالعه در هر کارخانه و تعيين تمام مراحل صورت جامعي تهيه کرده و براي تصويب به اطلاع وزير رسانديم.

آقاي فرخ در اوايل سال 1317 تغيير کردند.

آقاي فروهر به سمت وزارت صناعت و معادن منصوب شدند.

ايشان چندين حکم صادر کردند يکي از احکام به شرح زير است: در تاريخ 7/3/1317

آقاي سعداله درويش

از تاريخ صدور اين حکم با حقوق 2500 ريال به سمت بازرس کارخانجات قند منصوب و ضمناً متصدي امور چغندرکاري نيز خواهيد بود.

وزير صناعت و معادن

فرخ

آقاي فروهر بعد از چند ماه تغيير کردند و آقاي منصورالملک به نام وزير پيشه و هنر منصوب شدند. آقاي منصورالملک احکام زيادي صادر فرمودند.

 

در تاريخ 5/7/1320 آقاي علي اصغر‌خان حکيمي وزير پيشه و هنر حکم زير را صادر فرمودند.

 

 

براي رفتن به مياندوآب مجبور بودم اتومبيل داشته باشم، لذا آقاي حکمت شرحي به آقاي مهندس زاهدي رئيس اداره کل معادن مرقوم داشتند.

 

 

تذکره ]اي[ که براي رفتن به مياندوآب به چند زبان تهيه شده و روي ورقه آن عکس اينجانب بود، شرح فارسي آن به اين مضمون بود:

 

 

در حدود همين شرح به زبان فرانسه و روسي و انگليسي نوشته شده است.

 

 

 

براي رفتن تا تبريز ناچار روزها حرکت مي‌کردم و در هر مرحله از من جلوگيري مي شد. بالأخره به تبريز رسيدم. در اين موقع مرحوم فهيم الملک استاندار آذربايجان بودند. معلوم شد روسها استانداري را اشغال کرده بودند. ايشان به ناچار در شهرداري تبريز منزل کرده بودند پس از ملاقات ايشان صبح روز بعد به طرف مياندوآب حرکت کردم.

از قرار در موقع جنگ و ورود قشون روس به آذربايجان قشون ايران در موقع فرار تمام اسلحه را به جا گذاشت. تمام کردهاي مياندوآب اسلحه ها را جمع آوري و همگي مسلح شدند و از خود حکومتي در مياندوآب تشکيل دادند و روسها به آنها کمک مي‌کردند. پس از تحقيق معلوم شد حاکم مياندوآب يکي از مالکين چغندرکار است. مقابل کارخانه قند رسيدم ديدم تمام کارخانه را روسها اشغال کرده اند. حاکم مياندوآب را خوب مي‌شناختم بنابراين اول به سروقت حاکم مياندوآب رفتم. پس از ديدنم خيلي تعجب کرد چگونه با اين همه مشکالتي که موجود است چطور توانستم اينجا باشم. پذيرايي گرمي از من کرد و با مشورت او قرار شد به کارخانه قند برگردم.

 پس از ورود به کارخانه درب کارخانه قراول روس اجازه ورود خواست. با ارائه تذکره وارد شدم. معلوم شد دفتر کارخانه در دست روسها است و رئيس کارخانه در منزل شخصي مانده و نمي تواند بيرون بيايد. به روسها گفتم من براي جمع آوري چغندر قند به کارخانه آمدم کمک کنيد که چغندرها حمل شوند و کارخانه کار کند البته قند سهم شما داده خواهد شد. رئيس کارخانه و بازرسهاي چغندرکاري جرأت نمي کردند از کارخانه خارج شوند. بالأخره با سازشي که با روسها کردم هر يک از بازرسها را با دو سرباز روس به اطراف فرستادم دستور دهند تا شعاع 20 کيلومتري چغندر خود را با وسائل محلي حمل کنند. براي هر يک از دهات 20 کيلومتري مالکين را خواستم و با دادن مبلغي بطور مساعده که چغندر خود را حمل کنند و شروع کردند به حمل مقداري چغندر حمل و در سيلو ريخته و براي اين که چغندرهاي شعاع دور هم برسد البته کاميون لازم بود. به ناچار به تبريز به اداره شهرباني رفتم و از ايشان خواستم گاراژي که بتواند در حدود بيست کاميون براي حمل چغندر به کارخانه قند مياندوآب داشته باشد معرفي کنند. ايشان يک نفر ارمني را معرفي کردند. ايشان گفتند اگر بيست هزار تومان قبال بدهيد به شما قول مي‌دهم در ظرف پنج روز بيست کاميون را براي حمل چغندر به مياندوآب بياورم. رئيس شهرباني اين پيشنهاد را تصويب کردند. فوراً بيست هزار تومان به بانک حواله دادم و براي همان تاريخي که تعيين کرده بودند بيست کاميون مجهز به کارخانه آورد.

هر کاميون را با سرباز روسي به دهات براي حمل چغندر فرستادم. بالأخره تمام چغندرها به کارخانه حمل و براي بهره‌برداري آماده شد. در اين موقع آقاي تيمسار جهانباني که وزير کشور بودند براي بازديد از وضعيت مياندوآب و مطلع شدن و مسلح شدن اکراد و غيره به مياندوآب تشريف آوردند. موقعي رسيده بودند که کارخانه براي بهره‌برداري آماده بود.

در همانجا به آقاي حکمت تلگراف کردند که آقاي درويش تمام وسايل را فراهم کردند و کارخانه آماده بهره‌برداري است به همين مناسبت ايشان تلگرافي به شرح زير را برايم مخابره کردند:

توسط لئون گريگوريان آقاي درويش زحمات و جديت شما در تهيه وسايل کار و شروع بهره‌برداري کارخانه قند مياندوآب مورد تقدير و در ورقه خدمت شما درج گرديد. 3443 حکمت با مهر تلگرافخانه

 

در اوايل سال 1328 در وزارت مرحوم منصورالملک شرکتي تشکيل شد به نام شرکت سهامي کارخانجات قند ايران. ابتداي امر آقاي مهندس معتمد که مرد بسيار پاک و آزاده ]اي[ بود به سمت مديرعامل شرکت معين شدند و مهندس کيان پور عضو هيئت مديره شرکت معين شدند. از قرار معلوم مرحوم منصورالملک وزير پيشه و هنر هيچکدام از اين دو نفر را كاملاً نمي شناختند. با بنده که سابقه زيادي داشتند و احکام زيادي به امضاي ايشان به نام من صادر کردند دستور دادند که اينجانب عضو هيئت مديره شرکت سهامي قند باشم.

حکمي که به امضاي ايشان صادر شد متأسفانه نمي دانم چه شده است ولي در تاريخ 19/11/1332 که حکم اينجانب تجديد شد به شرح زير است.

 

 طولي نکشيد که آقاي مهندس حکيمي تغيير کرد. چندي فهيمي به جاي او آمد و طولي نکشيد مهندس صديق تعيين شد که آخرين بودند. آقاي حکمت وزير پيشه و هنر در اوايل سال 1326 تغيير کردند. اداره‌اي به نام بانک صنعتي و معدني تشکيل شد و چند سالي آقاي مهندس زنگنه مديرعامل بانک صنعتي و معندني ايران بودند.

براي تعيين محل کارخانه هاي قند رضائيه و تربت حيدريه و فسا، احکامي به عنوان اينجانب نوشته‌اند که تا پايان خدمت و بازنشستگي همواره سعي وکوشش در ايجاد کارخانجات قند ادامه داشت.

 
عنوان
سايت خبري بنياد
معرفی کتاب

ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت]
اوقات شرعی
قبله نما
وضعیت آب و هوا
صفحه اصلي|اطلاعيه هاي آموزشي|تماس با ما|درباره ما|نقشه سايت